ترکی که ختایی نسب و رومی روست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 77 ترکی که ختایی نسب و رومی روست در عالم حسن و بی وفایی میر اوست بدری که بود شمس هوادار رخش سلطان ممالک ملاحت میروست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 77 ترکی که ختایی نسب و رومی روست در عالم حسن و بی وفایی میر اوست بدری که بود شمس هوادار رخش سلطان ممالک ملاحت میروست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 76 تا مایه ی سودای تو سرمایه ی ماست خورشید جهان فروز در سایه ی ماست در سایه ی مهر ما گرفتیم وطن هم سایه ی ماست آنکه همسایه ی ماست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 75 تا قدّم از ابروش چو ماه دو شبه ست در چشم من آن دو خال مشکین دو شبه ست گفتم که شبی دراز دیدم زلفش چشمش به کرشمه گفت آری دوشبست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 74 تا چرخ مرا بدین دیار افکندست بس خون که ز دیده در کنار افکندست خواهم که ازین مرحله بربندم رخت کارم به الاغ و توشه ی ای در بندست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 73 بی روی تو دل ز مهر و ماهم بگرفت جان نعره زنان دامن آهم بگرفت گفتم که ز کویت به جفا برگردم خون جگرم برفت و راهم بگرفت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 72 بر گردش چرخ چون نمی باشد دست دل در بد و نیک دهر چون باید بست این محنت و غم که هست، پندار که نیست وین عیش و طرب که نیست، انگار که هست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 71 بر طرف چمن گلی چو رویت نشکفت جز چشم تو کس مست به محراب نخفت عمری تو و بی عمر نمی شاید زیست جانی تو و ترک جان نمی باید گفت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 70 بر دل فلکم ز مهر نیرنگ زدست در خرمن نامم آتش ننگ زدست بس شیشه ی عمر ما که هر صبحدمی چون ساغر آفتاب بر سنگ زدست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 69 بر خاک درت غم است کو محرم ماست بیرون ز غم تو کیست کو را غم ماست کس نیست که ما را نفسی خوش دارد جز بلبل خوش نفس که او همدم ماست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 68 بازآی که موسم جوانی بگذشت ایام نشاط و کامرانی بگذشت بگذشتی و جان دردمندم می گفت غافل منشین که زندگانی بگذشت
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 67 با هستی تو انسی و جانی همه نیست با ملک بقا عالم فانی همه نیست هر چیز که نیست چون ببینی همه هست آن چیز که هست گر بدانی همه نیست
خواجوی کرمانی – رباعی شماره 66 با لعل لب تو آب حیوان آبیست وز دفتر حسنت مه تابان بابیست زلف سیهت به خواب می دیدم دوش تا خود چه شود که بس پریشان خوابیست