بایگانی‌های غزلیات حزین - صفحه 4 از 7 - ادبستان شعر پارسی

طی می شود از مصرعِ آهی گلهٔ ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 44 طی می شود از مصرعِ آهی گلهٔ ما طالع به وصالِ تو نویسد صلهٔ ما یارانِ سبک سیر، رسیدند به منزل چون نقشِ قدم، مانده به جا قافلهٔ ما شایستهٔ برق است به صحرایِ ملامت خاری که به خون تر نشد از آبلهٔ ما پیرانه سر، آزادگی از عشق نداریم … ادامه

شورِ دلها بوَد ترانۀ ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 43   شورِ دلها بوَد ترانۀ ما نمکِ دیده ها فسانۀ ما دست پروردگانِ صیّادیم قفس ماست، آشیانۀ ما سرِ رفعت به عرش می ساید علَمِ آهِ عاشقانهٔ ما خرَد افتاده بود صبحِ ازل بی خود از بادۀ شبانۀ ما یادگارِ هزار رنگ گل است خس و خاشاک آشیانۀ ما کرده سودای … ادامه

بر فرازد چو علم، آهِ سحرگاهی ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 42 بر فرازد چو علم، آهِ سحرگاهی ما دو جهان پُر شود از کوکبۀ شاهی ما در حقیقت برِ ما، بت شکنی خودشکنی ست صیتِ اسلام بوَد، بانگِ انا اللّهی ما بس که بارِ غمِ هجرِ تو، گران افتاده ست سایه، از ضعف ندارد سرِ همراهی ما چون دلِ عرش جناب، … ادامه

هرگز نرسد رشحهٔ کامی به لب ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 41 هرگز نرسد رشحهٔ کامی به لب ما گردون کر و لال است زبانِ طلب ما ما همرهِ بختیم و تو همسایۀ خورشید ساکن نتَوان کرد به کافور، تب ما با عشق چه سازد خنکیهای تو زاهد؟ ای زلف، مزن بیهده پهلو به شب ما ای عقلِ فرومایه، به اندازه قدم … ادامه

زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 40 زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم ما یک نیستان ناله در هر استخوان داریم ما در بغل چون صبح، چاکِ بی رفویی بیش نیست گر لباسِ هستیِ دامن فشان داریم ما نیست ممکن نغمهٔ شوقی به کام دل زدن در قفس تا خار خارِ آشیان داریم ما تار و … ادامه

دهقان نبرَد حاصلی از بوم و بر ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 39  دهقان نبرَد حاصلی از بوم و بر ما سرویم و بوَد عقدۀ خاطر ثمر ما از ناز، کله گوشه به خورشید شکستیم افکنده جنون، سایهٔ داغی به سر ما دیگر لبش از شادی دل غنچه نگردید هر زخم که خندید، به روی جگر ما خوب آمدی ای شورِ نمکدانِ قیامت … ادامه

به هند، گشته زمین گیر، ناتوانیِ ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 38  به هند، گشته زمین گیر، ناتوانیِ ما رسیده است به شب، روزِ زندگانیِ ما به ما قفسْ وطنان، نوبهار می خندد خزان رسید و نشد فصل گل فشانی ما کنار و جیب دو عالم به دستِ چاک افتد اگر ز پرده برآید غمِ نهانی ما خزانِ چهرهٔ ما رشکِ لاله … ادامه

برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 37  برق بگریخت نفس سوخته، از کشور ما شعله گَردی ست که برخاست ز خاکستر ما کیست کز شعلهٔ خورشید، برآرد شبنم؟ دل به افسانه، جدا کی شود از دلبر ما؟ لب اگر باز کنی، چهره اگر بنمایی گُل کند جنّت ما، موج زند کوثر ما این که در دامن صحرای … ادامه

از خارِ جفایِ بتِ پیمان شکنِ ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 36  از خارِ جفایِ بتِ پیمان شکنِ ما یک سینهٔ چاک است چو گل، پیرهنِ ما در هجر تو، هر پارهٔ دل محشرِ داغی ست یک غنچهٔ نشکفته ندارد چمن ما گویا لبِ لعل تو دمیده ست فسونی در گوشِ نیِ خامهٔ شیرین سخن ما در پیش تو هر لحظه به … ادامه

فریادِ ناله، گر نخراشد درونِ ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 35  فریادِ ناله، گر نخراشد درونِ ما گرد و غبار خاطرِ ما، بیستونِ ما جان از کسی مضایقه هرگز نکرده ایم چون آب، بی دریغ روان است خون ما باید ز عشق جلوهٔ برقِ کرشمه ای از سوزِ سینه پخته نگردد جنون ما مفت من است عشق، اگر رایگان بوَد ای … ادامه

همسرِ بوالهوس مدان، عاشقِ پاکباز را

حزین لاهیجی- غزل شماره 34  همسرِ بوالهوس مدان، عاشقِ پاکباز را زهرْ چشِ جفا مکن، مشربِ امتیاز را سینه حریف چون شود، آن مژهٔ دراز را دشنه شکسته در جگر، چنگلِ شاهباز را گر نبوَد قبول تو، جنسِ کسادِ دین و دل از چه به غمزه داده ای، منصبِ ترکتاز را تا رهِ هوش را … ادامه

ز لوحِ سینه ستردیم، علمِ فتوا را

حزین لاهیجی- غزل شماره 33   ز لوحِ سینه ستردیم، علمِ فتوا را به آبِ میکده شستیم، لوثِ تقوا را به بویِ سنبلِ خلد، آستین فشان بینم مقیّدانِ سرِ زلفِ عنبرآسا را میان ما و تو مشکل حکایتی ست که نیست مرا دل و تو ندانسته ای، مدارا را به یادِ لالهٔ رخسارِ آتشین رویی ز … ادامه