بایگانی‌های غزلیات حزین - صفحه 3 از 7 - ادبستان شعر پارسی

ای سلسلهٔ زلفِ تو بر پایِ دلِ ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 56 ای سلسلهٔ زلفِ تو بر پایِ دلِ ما سوداییِ خالِ تو، سویدایِ دلِ ما دارد به گریبانِ تمنّا، گلِ امّید از خارِ رهت، آبلهٔ پای دل ما چون برگ خزان دیده به هم ربط نگیرد از بس که ز هم ریخته اجزای دل ما خونین جگرِ لالهٔ صحرای تو لیلی … ادامه

از ساده رخان در تب و تاب است دل ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 55  از ساده رخان در تب و تاب است دل ما زین آتشِ بی دود کباب است دل ما جا در صدفِ حوصلهٔ کون و مکان نیست آن گنجِ گهر را که خراب است دل ما یک جذبه ز خورشیدِ جهانگیر تو باید چون شبنمِ گل، پا به رکاب است دل … ادامه

گر در رَهِ عشق تو به کار است دلِ ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 54   گر در رَهِ عشق تو به کار است دلِ ما دریاب که بس زار و نزار است دل ما نگشود مرا غنچه، سرانگشتِ نسیمی گویا که فراموشِ بهار است دل ما در خاک تپان، غرقه به خون، چاک به دامن از غمزهٔ آن شیر شکار است، دل ما دل بردن … ادامه

مشکل افتاد عجب کار منِ حیران را

حزین لاهیجی- غزل شماره 53  مشکل افتاد عجب کار منِ حیران را دل مگر یاد دهد، مهر و وفا جانان را اوّل از چشم تو، خونریز نگاهی دیدم می توان یافت ز آغازِ وفا، پایان را دو جهان، بسملِ مژگانِ شکار افکنِ توست پیِ صیدِ که، دگر بر زده ای دامان را؟ پاسِ دلهای اسیرانِ … ادامه

بلا شد گوشهٔ چشمِ ترحّم بی گناهان را

حزین لاهیجی- غزل شماره 52  بلا شد گوشهٔ چشمِ ترحّم بی گناهان را نگه٬ تیغِ سیه تاب است٬ این مژگان سیاهان را ز چشمِ مست دارد یاد، ساقی باده پیمایی درین مجلس که ساغر داد، یارب خوش نگاهان را؟ سر تسلیم می سایم، به خاک عجز و می ‎کنم شکستِ دل مبارک باد، خیلِ کج … ادامه

خداوندا تسلّی کن، دلِ امّیدواران را

حزین لاهیجی- غزل شماره 51  خداوندا تسلّی کن، دلِ امّیدواران را به الفت آشتی ده، آن قرارِ بی قراران را غمِ دیرینه دارد الفتی با چشمِ گریانم شرابِ کهنه مشتاق است، ابرِ نو بهاران را نمک پروردهٔ عشقیم [و] داریم از لبت شوری به مرهم آشنایی نیست، داغِ دلفگاران را سلوکم در طریقِ عشق با … ادامه

سواد هند، خاطرخواه باشد بی کمالان را

حزین لاهیجی- غزل شماره 50  سواد هند، خاطرخواه باشد بی کمالان را نماید خانهٔ تاریک، روشن چشمِ عریان را درین محفل، سپندم بر دل بی تاب می لرزد مباد از غنچهٔ لب بشکفاند، راز پنهان را همین تنها نه من در خاک و خون غلتیدهٔ اویم نهاد آن زلفِ مشکین بر زمین، ناف غزالان را … ادامه

بیابانْ مرگِ حسرت کرده ای مشتِ غبارم را

حزین لاهیجی- غزل شماره 49   بیابانْ مرگِ حسرت کرده ای مشتِ غبارم را به بادِ دامنی روشن نما، شمعِ مزارم را نمی آید به لب افسانهٔ بختِ سیاهِ من نگاهِ سرمه سایی، تیره دارد روزگارم را نگاهی کن که فارغ گردم از درد سر هستی بیا ساقی به یک پیمانه می بشکن خمارم را درین … ادامه

چراغان کرده ام از داغِ دل، ویرانهٔ خود را

حزین لاهیجی- غزل شماره 48   چراغان کرده ام از داغِ دل، ویرانهٔ خود را که چون پروانه، در رقص آورم دیوانهٔ خود را فروغِ شمع من، خاصیّت بالِ هما دارد مرصّع پوش، در محفل کند، پروانهٔ خود را به جرم اینکه دایم از سبو چشمِ طمع دارد فکندم چون گلِ اشک از نظر، پیمانهٔ خود … ادامه

گلِ داغی ز عشق او، بیاراید جهانی را

حزین لاهیجی- غزل شماره 47  گلِ داغی ز عشق او، بیاراید جهانی را که یک خورشید بس باشد زمین و آسمانی را خرابِ طاقتم در عاشقی، کز دل تپیدنها پیاپی می دهم جامِ تغافل، سرگرانی را جهانی را چو مجنون، حسنِ لیلی کرده صحرایی بیابان گرد دارد یوسف ما، کاروانی را به خاطر ره مده … ادامه

تا شفقی کرده ای رخِ نمکین را

حزین لاهیجی- غزل شماره 46   تا شفقی کرده ای رخِ نمکین را گل عرق آلودِ شرم کرده جبین را وحشتِ دلهای آرمیده عجب نیست غمزهٔ صید افکنت گشاده کمین را کرده خرابات، چشم باده پرستت خاطرِ پاکِ هزار گوشه نشین را عرشِ برین شد زمین، که رفعتِ کویت قاعده بر هم زد، آسمان و زمین … ادامه

چند به غمزه خون کنی خاطرِ ناشکیب را

حزین لاهیجی- غزل شماره 45   چند به غمزه خون کنی خاطرِ ناشکیب را بر رگِ جانم افکنی، طرّهٔ دلفریب را؟ این ستمِ دگر بود، کز تفِ خویِ گرمِ تو گریه به کامِ دل نشد، عاشقِ بی نصیب را ناله به زیرِ لب گره، چند کنم که می زند بادِ بهارِ دامنی، آتشِ عندلیب را از … ادامه