بایگانی‌های غزلیات حزین - ادبستان شعر پارسی

داغند، ز رخسار تو ای رشکِ چمنها

حزین لاهیجی- غزل شماره 80  داغند، ز رخسار تو ای رشکِ چمنها چون لاله، شهیدان به سمن زارِ کفنها از شرم، صدف را به دهان مُهرِ خموشی ست تا شد صدفِ گوهرِ نام تو، دهنها خون در جگر نافهٔ دل چون نشود خشک؟ در هر شکن زلف تو افتاده ختنها با چاشنی لذّت زندانِ غمت … ادامه

دیدم صنمی، های صلا، کعبه نشینها

حزین لاهیجی- غزل شماره 79  دیدم صنمی، های صلا، کعبه نشینها بیعانه ببازید به یادش دل و دینها در عشق، دل از کوثر و رضوان نگشاید از دوست تسلّی نتَوان گشت، به اینها صید دلم افتاد به صحرای رمیدن صیّاد نگاهان! بگشایید کمینها شد خاک، سرِ سجده بران در قدم تو بخْرام که فرش است … ادامه

دلِ دریا گهر، سرمایه بخشید ابرِ مژگان را

حزین لاهیجی- غزل شماره 78  دلِ دریا گهر، سرمایه بخشید ابرِ مژگان را نمانَد حسرتی در یاد، مهمان کریمان را نسیم آشنا کو، تا ز گل بی پرده تر گردم؟ نهم چون غنچه تا کی در بغل چاک گریبان را؟ نمک پروردهٔ عشق است، آهِ سینه پردازم فغان من، دوبالا می کند، شور بیابان را … ادامه

محبّت خونِ گرمی بخشد این گلبن مثالان را

حزین لاهیجی- غزل شماره 77   محبّت خونِ گرمی بخشد این گلبن مثالان را به فرقم گستراند، سایهٔ نازک نهالان را در این محفل که ربط آشنایی نسبتی خواهد به آن موی میان، الفت بوَد نازک خیالان را سرت گردم، میفشان کاکل و رحمی به دلها کن مزن بر هم به بازی، حلقهٔ آشفته حالان را … ادامه

ستم، از ملکِ دل بیرون کند فرمانروایان را

حزین لاهیجی- غزل شماره 76  ستم، از ملکِ دل بیرون کند فرمانروایان را ستمگر دشمن بیگانه سازد، آشنایان را نماید دور بر کاهل قدم، نزدیکی منزل رهِ خوابیده ای در پیش باشد، خفته پایان را نمی گردد به مردم قدر مرد و مردمی روشن به نامردان بیفتد کار اگر، مرد آزمایان را کلید از چاره … ادامه

آموخت چو اشکم روشِ ره سپری را

حزین لاهیجی- غزل شماره 75   آموخت چو اشکم روشِ ره سپری را بستم به میان توشهٔ خونین جگری را درکوچهٔ دنیا گذر افتاده گذشتم پروای نشستن نبوَد رهگذری را در محکمهٔ شرعِ بصیرت، به گدایی دعوی نرسد سلطنتِ در به دری را حیرتکده، آیینهٔ آشوب ندارد جمعیت خاصی ست پریشان نظری را بی واسطه نتْوان … ادامه

ساقی قدحی در ده، از خود بستان ما را

حزین لاهیجی- غزل شماره 74  ساقی قدحی در ده، از خود بستان ما را مستانه بگو رمزی، بگشای معمّا را ظلمتکدهٔ عاشق، زان چهره منوّر کن تا چند به روز آرم تاریکی شبها را از غنچهٔ لب بگشای، با مرده دلان حرفی یک ره به دم احیا کن اعجازِ مسیحا را خورشید نهان گردد، در … ادامه

گناهی نیست عالم سوزیِ آن آتشین رو را

حزین لاهیجی- غزل شماره 73   گناهی نیست عالم سوزیِ آن آتشین رو را عنان داری نیارد کرد آتش، گرمی خو را ز بوی پیرهن، دیدار بیند پیر کنعانی به هر کسوت شناسد عشق، حُسنِ آشنا رو را محال است، آبِ تیغِ تند خویی، بر لب خشکی که داند جوهرِ شمشیرِ ناز، آن چینِ ابرو را … ادامه

ز داغِ عشق چون خورشید، دارم چترِ شاهی را

حزین لاهیجی- غزل شماره 72  ز داغِ عشق چون خورشید، دارم چترِ شاهی را سر ژولیده ام برد از میان، صاحب کلاهی را به دنیا از فلک سایی، سرم هرگز فرو ناید گدایی می شمارد همّت من، پادشاهی را به زیر تیغ او چشم از رخش پوشیده می دارم که ترسم حیرت از یادم برد، … ادامه

از نالهٔ عاشق چه خبر بوالهوسی را

حزین لاهیجی- غزل شماره 71   از نالهٔ عاشق چه خبر بوالهوسی را آری خبر از دردِ کسی نیست کسی را هر خیره سری چاشنی درد نداند از مائدهٔ عشق، چه قسمت مگسی را زخمِ دلِ نالانِ مرا، چاره محال است مرهم چه نهی سینهٔ چاک جرسی را؟ شرمندهٔ یک بوسه نیَم زان لب جان بخش … ادامه

وفاپیشگان، دوستداران خدا را

حزین لاهیجی- غزل شماره 70  وفاپیشگان، دوستداران خدا را بگویید آن یار دیر آشنا را که بیگانگی تا کی و چند، ظالم؟ چه شد مهربانی، چه آمد وفا را؟ شکفته ست رنگین بهارِ سرشکم ببین در برم، اشکِ گلگون قبا را قدم رنجه فرما و بنشین به چشمم گره باز کن ابروی دلگشا را به … ادامه

چو لاله با چمنِ حُسن و عشق، خوست مرا

حزین لاهیجی- غزل شماره 69  چو لاله با چمنِ حُسن و عشق، خوست مرا میِ مجاز و حقیقت به یک سبوست مرا ز نکهتِ نفسم می دمد بهار، که دل ز داغِ عشق تو چون نافه مشکبوست مرا به گِردِ بام و درم دیر و کعبه می گردد از آن زمان که به درگاهِ عشق، … ادامه