بایگانی‌های غزلیات حزین - صفحه 2 از 7 - ادبستان شعر پارسی

تا سرمه کشد چشمِ ملامتگرِ ما را

حزین لاهیجی- غزل شماره 68  تا سرمه کشد چشمِ ملامتگرِ ما را غیرت سرِپا زد کف خاکستر ما را خوش دردسری می کشم از درد، ندانم بالین ز دَمِ تیغِ که باشد، سر ما را؟ این خامه که چون شمع ز آتش نفسان است رشکِ پرِ پروانه کند، دفتر ما را بی منّت زلفی، رود … ادامه

سخن از من کشیدی، شعله ورکردی جهانی را

حزین لاهیجی- غزل شماره 67  سخن از من کشیدی، شعله ور کردی جهانی را چرا انگشت بر لب می زنی آتش بیانی را؟ کمی نبوَد خراشِ سینه ام را ای هلال ابرو به داغِ دل چه ناخن می زنی آزرده جانی را؟ مبادا پرده از دل، آهِ خون آغشته بر دارد به روی کار مفْکن … ادامه

لازم بوَد مکانِ طربناک، شیشه را

حزین لاهیجی- غزل شماره 66  لازم بوَد مکانِ طربناک، شیشه را کردم نهفته، در بغلِ تاک، شیشه را حکمِ خرد به میکده جاری نمی شود اینجا ز محتسب نبوَد باک، شیشه را از غم چو ناتوانیِ این خسته حال دید برداشت پیر میکده چالاک، شیشه را دردت اگر شکافت دلم را شگفت نیست از زورِ … ادامه

مپْسند تشنه لب، دلِ اندوه پیشه را

حزین لاهیجی- غزل شماره 65 مپْسند تشنه لب، دلِ اندوه پیشه را یارب ز سنگِ فتنه نگهدار شیشه را ظاهر شدی به عالمیان، عجزِ کوهکن گر می فتاد با دلِ ما کار، تیشه را عشق است چارۀ هوسِ خام و پخته ام آتش بوَد حریف، تر و خشکِ بیشه را نتْوانم از غم تو بریدن … ادامه

گران افتاده لنگر، کوهِ دردِ سینه فرسا را

حزین لاهیجی- غزل شماره 64  گران افتاده لنگر، کوهِ دردِ سینه فرسا را خدا صبری دهد دلهای از جا رفتهٔ ما را به مجنون تنگ شد دشتِ جنون، از شور سودایم به هم پیچد سرِ شوریده ام، دامانِ صحرا را تبِ گرمی چو شمع داغ آتش طلعتی دارم پرِ پروانه سازد نبض من، دستِ مسیحا … ادامه

صبا از منزلِ سَلمی، سلام آورْد مستان را

حزین لاهیجی- غزل شماره 63 صبا از منزلِ سَلمی، سلام آورْد مستان را ز زلفش نامهٔ مشکین ختام آورد مستان را نسیمِ نوبهار آید، پریشان طرّه، چون سنبل صبوحی نرگسِ مخمور جام آورد مستان را دریدنهای جیبِ غنچه از بادِ سحرگاهی برون از خرقهٔ ناموس و نام آورد مستان را دو عالم خلوت یار است، … ادامه

زهی از خار خارت شعله در جان، گلْسِتانها را

حزین لاهیجی- غزل شماره 62  زهی از خار خارت شعله در جان، گلْسِتانها را ز لعلت، مُهرِ خاموشی به لب، سوسن زبانها را بهارِ عارضت هر گوشه، صد بی خانمان دارد زدند آتش ز شوقت، عندلیبان آشیانها را نه در کنعان نه در بازار مصرت می توان دیدن بیابان گردِ حیرت کرده شوقت، کاروانها را … ادامه

درین دریای بی پایان، درین طوفانِ شورافزا

حزین لاهیجی- غزل شماره 61  درین دریای بی پایان، درین طوفانِ شورافزا دل افکندیم، بسم الله مجریها و مرسیها مگر این بحرِ بی پایان، حریفِ دردِ دل گردد که دارد در جگر دریای آتش، حرص استسقا ز راهِ فیض، نتْوان دیدهٔ امّید پوشیدن که باشد کاروانِ مصر، بویِ پیرهن کالا نکونامان، سرِ شوریده ای دارم … ادامه

بیا مستانه چاکِ پیرهن پیشِ صبا بگشا

حزین لاهیجی- غزل شماره 60 بیا مستانه چاکِ پیرهن پیشِ صبا بگشا درِ فیضی به روی دیده های آشنا بگشا ز ترکِ التفاتت، کامِ زهر آلوده ای دارم به دلجویی زبانِ غمزهٔ شیرین ادا، بگشا هوا تا عطسه در مغزِ غزالانِ ختن ریزد به دامانِ نسیمِ صبح، زلفِ مشکسا بگشا سؤالی کن ز من تا … ادامه

کشم آهی ز دل کامشب بَرَد از دیده خوابش را

حزین لاهیجی- غزل شماره 59   کشم آهی ز دل کامشب بَرَد از دیده خوابش را گذارد نعل بر آتش، سمندِ پرشتابش را دلی در دستِ بی پروا نگارِ غافلی دارم که در آتش ز خاطر می برد مستی، کبابش را گران جان تر ز شبنم نیست، جسمِ ناتوان من اگر می بود با من روی … ادامه

از فیضِ ریزشِ مژه، تر شد دماغ ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 58  از فیضِ ریزشِ مژه، تر شد دماغ ما افتاد سایهٔ رگِ ابری به باغ ما خودکامیی ز تلخی دشنام داشتیم شیرین تبسّمی نمکی زد به داغ ما ما گر فسرده ایم صبا را چه می شود؟ ره گم نکرده بوی گلی، تا دماغ ما دستش به داغِ عشق، همان دور … ادامه

زد حلقه عشق، بر درِ دولتسرای ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 57  زد حلقه عشق، بر درِ دولتسرای ما نقشِ مراد شد، شکنِ بوریای ما از غمزهٔ تو رفت ز خونم فسردگی جوشِ نشاط زد، میِ مرد آزمای ما سیلِ عنان گسسته به دنبال می تپد در وادیی که شوق بوَد، رهنمای ما چون موجِ پی گسسته زند موجِ اضطراب خاک از … ادامه