بایگانی‌های غزلیات حزین - صفحه 5 از 7 - ادبستان شعر پارسی

حلاوت در مذاقم نیست آبِ زندگانی را

حزین لاهیجی- غزل شماره 32  حلاوت در مذاقم نیست آبِ زندگانی را نفس باشد رگِ تلخی، شرابِ زندگانی را پرِ پرواز باشد رنگ و بوی مستعارِ او وفا نبوَد گُلِ پا در رکاب زندگانی را کس از سیلِ سبکسر، پایداری چون طمع دارد؟ عنان پیچیدنی نبوَد، شتاب زندگانی را ز بارِ روزگارِ زندگانی، جان به … ادامه

از چاره عاجزم مژۀ اشکبار را

حزین لاهیجی- غزل شماره 31   از چاره عاجزم مژۀ اشکبار را ساکن چه سان کنم؟ رگِ ابرِ بهار را نتْوان ستردن از دلِ خون گشته داغِ عشق ناخن عبث مزن، جگرِ لاله زار را دایم شمرده از دلِ روشن ضمیرِ خویش چون صبح می کشم نفسِ بی غبار را دل در کفن، ز شوخیِ مژگانِ … ادامه

ای شورِ خیالت، نمکِ زخمِ جگرها

حزین لاهیجی- غزل شماره 30  ای شورِ خیالت، نمکِ زخمِ جگرها مجنونِ بیابانِ سراغِ تو، نظرها بی عشق ز دل ها نرود ریشهٔ غفلت خورشید بر آرد رگِ خامی، ز ثمرها ای مرغِ بهشتی، به کدامین لب بامی پر می زند از شوق تو، آغوشِ نظرها جایی که بوَد در دل هر ذرّه مقامت خالی … ادامه

گیرد شرارْ عبرت، از بی بقایی ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 29  گیرد شرارْ عبرت، از بی بقایی ما برقْ آستین فشانَد، بر خودنمایی ما ای عجز همّتی کن، تا بال و پر بریزیم صیّادِ ما ندارد، فکرِ رهایی ما تا بود ناله ای بود، چون نی در استخوانم امروز تازه نبوَد، درد آشنایی ما هر چند ما و شبنم، از پا … ادامه

افسرِ شاهی ما، بی سر و سامانی ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 28   افسرِ شاهی ما، بی سر و سامانی ما گوشهٔ خاطر ما، ملک سلیمانی ما بس که سودیم به راه تو جبین را چو صدف استخوانی ست به جا مانده، ز پیشانی ما خویش تا گم نکنی، راه به جایی نبری خضرِ راه است درین بادیه، حیرانی ما خطرِ عقلِ فرومایه، … ادامه

داغِ سودایِ تو دارد، دلِ دیوانهٔ ما

حزین لاهیجی- غزل شماره 27  داغِ سودایِ تو دارد، دلِ دیوانهٔ ما کعبه لبیک زند بر درِ بتخانهٔ ما عشق را کعبهٔ مقصود، سویدای دل است لیلی از خود کند ایجاد، سیه خانهٔ ما شورِ دیوانگی و شیوهٔ اطفال یکی ست هست سربازی ما، بازی طفلانهٔ ما شمعِ ظلمتکده و کعبه و بتخانه یکی ست … ادامه

بنواز مغنّی، دلِ غم پیشهٔ ما را

حزین لاهیجی- غزل شماره 26  بنواز مغنّی، دلِ غم پیشهٔ ما را از شعله بشو دفتر اندیشهٔ ما را آن آتشِ سوزنده که پنداشتمش گل از جلوه به هم سوخت، رگ و ریشهٔ ما را گیرم که به انجام رسد خاره تراشی کار است به جان سختی ما، تیشهٔ ما را از دست تو چندان … ادامه

جان و دلِ غفلت زده باری شده ما را

حزین لاهیجی- غزل شماره 25  جان و دلِ غفلت زده باری شده ما را این خوابِ گران، سنگِ مزاری شده ما را تا قدرِ جفای تو ندانی که ندانیم هر زخم، لبِ شکرگزاری شده ما را ما از دل صد پاره چه فیضی که نبردیم! در کنجِ قفس، باغ و بهاری شده ما را آسایش … ادامه

پسندِ بت نکند برْهَمَن سپاسِ مرا

حزین لاهیجی- غزل شماره 24  پسندِ بت نکند برْهَمَن سپاسِ مرا چه سان فرشته کند گوش، التماسِ مرا؟ برون ز کسوت هر کس، چو سوزن آمده ام بَدَل زمانه کند تا به کی لباس مرا؟ مزاجِ عشق، ز یک تار و پود بافته است حریرِ پیرهنِ یوسف و پلاس مرا تو بی نیازی و سر … ادامه

تا فکند از نظرآن سروِ سرافراز مرا

حزین لاهیجی- غزل شماره 23  تا فکند از نظرآن سروِ سرافراز مرا شده هر شاخِ گلی، چنگلِ شهباز مرا نه سپند است، ندانم دلِ بی طاقتِ کیست؟ سوخت در بزمِ تو، از شعلهٔ آواز مرا من که از دل شده ام در غمِ صیّاد اسیر چه ضرور است شکستن، پرِ پروز مرا خون دل خواستم … ادامه

ز عشق، شورِ جنون شد، یک از هزار مرا

حزین لاهیجی- غزل شماره 22 ز عشق، شورِ جنون شد، یک از هزار مرا سوادِ سنبلِ خط، شد سیه بهار مرا به وادیی زده عشق تو پنجه در خونم که شمع، دیدهٔ شیر است، بر مزار مرا شکار بسمل من زندگی ز سر گیرد اگر رسد به سر آن نازنین سوار مرا دیارِ عشق بوَد … ادامه

نمی فتد به دل، از محشر اضطرابْ مرا

حزین لاهیجی- غزل شماره 21  نمی فتد به دل، از محشر اضطرابْ مرا به زیر سایهٔ تیغِ تو، برده خواب مرا لبِ سؤالِ مرا مُهرِ بوسه، خاموشی ست چرا نمی دهد آن کنجِ لب جواب مرا؟ حصارِ عافیتم، چون حباب، خاموشی ست کشیدنِ نفسی، می کند خراب مرا به ساغرِ نگهی مست کن مرا، ساقی … ادامه