بایگانی‌های غزلیات حزین - صفحه 6 از 7 - ادبستان شعر پارسی

خوشا روزی که صحرای جدایی طی شود ما را

حزین لاهیجی- غزل شماره 20  خوشا روزی که صحرای جدایی طی شود ما را غزالِ وحشیِ دل، خضرِ فرّخ پی شود ما را دروغی بسته زاهد از زبان یار [و] می خواهد که تسکینِ دلِ پراضطراب از وی شود ما را شعار عشق اگر این است کز خون می دهد ساغر مکن باور که دیگر … ادامه

نهفته ام به خموشی خیالِ رویِ تو را

حزین لاهیجی- غزل شماره 19  نهفته ام به خموشی خیالِ رویِ تو را مباد کز نفسم بشنوند بوی تو را ز سنگِ محتسبِ شهر غم مخور ساقی سپرده ایم به پیر مغان سبوی تو را اگر غلط نکنم حرف ما و من غلط است شنیده ام ز لبِ خویش گفتگوی تو را شده ست شیفته … ادامه

رخصت آشتی مده، غمزهٔ غم زدای را

حزین لاهیجی- غزل شماره 18  رخصت آشتی مده، غمزهٔ غم زدای را مُهرِ زبانِ دل مکن، نرگسِ سرمه سای را چند نگاهِ تلخ تو، زهر کند به ساغرم چاشنی تبسّمی، لعلِ کرشمه زای را رفته چه فتنه ها ز تو بر سرِ عقل و دین من باز به تاب داده ای، طرّهٔ مشکسای را دل … ادامه

شتابان از جهان چون برق رفتن خوش بوَد ما را

حزین لاهیجی- غزل شماره 17  شتابان از جهان چون برق رفتن خوش بوَد ما را که از داغِ عزیزان نعل بر آتش بوَد ما را گریبان را به دستِ عقل دادن نیست دانایی درین وادی جنونی تا گریبانکش بود ما را لبِ تفسیده را چون خضر تنهاتر نمی سازم که آب زندگی بی دوستان آتش … ادامه

تا عشقِ تو دلرباست ما را

حزین لاهیجی- غزل شماره 16  تا عشقِ تو دلرباست ما را بیدادِ تو جانفزاست ما را چون لاله دلِ به خون تپیده با داغ تو، آشناست ما را گستاخ به سنبلت وزیده صد عربده با صباست ما را صد میکده خون به ساغرِ دل زان لعلِ کرشمه زاست ما را صد شور به جیبِ داغِ … ادامه

عشقت آمیخت به دل دردِ فراوانی را

حزین لاهیجی- غزل شماره 15  عشقت آمیخت به دل دردِ فراوانی را ریخت در پیرهنم، خارِ بیابانی را نام پروانه مکن یاد که نسبت نبوَد با منِ سوخته دل، سوخته دامانی را هرچه خواهی بکن، از دوری دیدار مگو وحشت آباد مکن خاطر ویرانی را عشق در دل چه خیال است که پنهان گردد؟ پرده … ادامه

به خون خلق دادی دست، تیغِ سرگرانت را

حزین لاهیجی- غزل شماره 14  به خون خلق دادی دست، تیغِ سرگرانت را بنازم زورِ بازویِ نگاهِ ناتوانت را نمی آید صبا از خاکِ دامنگیرِ کوی تو که خواهد بعد از این پرسید، حال بیکسانت را؟ حضور انجمن در وصل یاران است ای بلبل خزان غارتگر باغ است، بردار آشیانت را نیاید شکر بوی پیرهن … ادامه

شق کرده ایم پردهٔ پندار خویش را

حزین لاهیجی- غزل شماره 13 شق کرده ایم پردهٔ پندار خویش را بی پرده دیده ایم رخِ یارِ خویش را در بیعگاه عشق به نرخ هزار جان ما می خریم نازِ خریدارِ خویش را مرهم چه احتیاج؟ که عاشق ز سوز عشق خواباند در نمک، دل افگار خویش را از نقش پا به خاک رهت … ادامه

دایم وصیّت این است، از ما معاشران را

حزین لاهیجی- غزل شماره 12 دایم وصیّت این است، از ما معاشران را کز کف نمی توان داد، زلفِ سمنبران را چیزی نمی تواند، قطعِ یگانگی کرد نتْوان ز هم بریدن، با تیغ دوستان را صد کوه غم به خاطر، از سیل گریه دارم کز دیده می زداید، آن خاک آستان را کو صبر تا … ادامه

بنگر به رشحهٔ قلمم سلسبیل را

حزین لاهیجی- غزل شماره 11  بنگر به رشحهٔ قلمم سلسبیل را مدّ کرم مگو رگِ ابرِ بخیل را در سینه ای که عشق تو آتش فروزِ اوست دارم شکفته، باغ و بهار خلیل را تیغت زیان نمی کشد ارسرخ رو نیم با خون خویش چهره طرازد قتیل را بی پرده کرد عشقِ نهان را جمال … ادامه

از رفتنِ دل نیست خبر اهل وفا را

حزین لاهیجی- غزل شماره 10 از رفتنِ دل نیست خبر اهل وفا را آن کس که تو را دید نداند سر و پا را اوّل غم عشق این همه دشوار نبوده ست دوران تو نو ساخته آیین جفا را تا باد صبا بوی تو را در چمن آرد برداشته هر شاخِ گلی دست دعا را … ادامه

خواهم درین گلستان، دستوری صبا را

حزین لاهیجی- غزل شماره 9 خواهم درین گلستان، دستوری صبا را تا گِرد سر بگردم، آن یار بی وفا را تا خرقه می پذیرد، در رهن باده ساقی ای محتسب صلایی، پیران پارسا را هر خشتی از خرابات، سرچشمۀ حیات است در پای خم برافشان، این عمر بی بقا را خواه از لب مسیحا، خواه … ادامه