
حزین لاهیجی- غزل شماره 40
زان لب شکّرفشان شوری به جان داریم ما
یک نیستان ناله در هر استخوان داریم ما
در بغل چون صبح، چاکِ بی رفویی بیش نیست
گر لباسِ هستیِ دامن فشان داریم ما
نیست ممکن نغمهٔ شوقی به کام دل زدن
در قفس تا خار خارِ آشیان داریم ما
تار و پودِ مخملِ هستی بساطِ غفلتی ست
از سرِ هر مو، رگِ خوابِ گران داریم ما
چهره، ای خورشید سیما لمحه ای از ما مپوش
شبنم آسا یک نگاهِ ناتوان داریم ما
تا نفس باقی ست از مهر و وفا خواهیم گفت
این نصیحت را ز یار مهربان داریم ما
دامن آلودهٔ ما را حزین از کف مده
خرقه از پیر خرابات مغان داریم ما



