بایگانی‌های پیام مشرق - صفحه 10 از 25 - ادبستان شعر پارسی

گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویز

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 192 شبنم گفتند فرود آی ز اوج مه و پرویز بر خود زن و با بحر پر آشوب بیامیز با موج درآویز نقش دگر انگیز تابنده گهر خیز   من عیش هم آغوشی دریا نخریدم آن باده که از خویش رباید نچشیدم از خود نرمیدم ز آفاق بریدم بر لاله … ادامه

به بحر رفتم و گفتم به موج بی تابی

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 191 تنهایی به بحر رفتم و گفتم به موج بی تابی همیشه در طلب استی چه مشکلی داری؟ هزار لولوی لالاست در گریبانت درون سینه چو من گوهر دلی داری؟ تپید و از لب ساحل رمید و هیچ نگفت   به کوه رفتم و پرسیدم این چه بی دردی است؟ … ادامه

شنیدم کرمک شب تاب می گفت

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 190 کرمک شب تاب شنیدم کرمک شب تاب می گفت نه آن مورم که کس نالد ز نیشم توان بی منت بیگانگان سوخت نپنداری که من پروانه کیشم اگر شب تیره تر از چشم آهوست خود افروزم چراغ راه خویشم  

ماهی بچه ای شوخ به شاهین بچه ای گفت

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 189 شاهین و ماهی ماهی بچه ای شوخ به شاهین بچه ای گفت این سلسله ی موج که بینی همه دریاست دارای نهنگان خروشنده تر از میغ در سینه ی او دیده و نادیده بلاهاست با سیل گران سنگ و زمین گیر و سبک خیز با گوهر تابنده و با … ادامه

خوشا روزگاری خوشا نوبهاری

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 188 ساقی نامه (در نشاط باغ کشمیر نوشته شده است) خوشا روزگاری خوشا نوبهاری نجوم پرن رست از مرغزاری زمین از بهاران چو بال تذروی ز فواره الماس بار آبشاری نپیچد نگه جز که در لاله و گل نغلتد هوا جز که بر سبزه زاری لب جو خود آرایی غنچه … ادامه

جهان را ز یک آب و گل آفریدم

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 187 محاوره مابین خدا و انسان خدا جهان را ز یک آب و گل آفریدم تو ایران و تاتار و زنگ آفریدی من از خاک پولاد ناب آفریدم تو شمشیر و تیر و تفنگ آفریدی تبر آفریدی نهال چمن را قفس ساختی طایر نغمه زن را   انسان تو شب … ادامه

مرا معنی تازه ای مدعاست

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 186 قطره ی آب مرا معنی تازه ای مدعاست اگر گفته را باز گویم رواست “یکی قطره باران ز ابری چکید خجل شد چو پهنای دریا بدید که جایی که دریاست من کیستم گر او هست حقا که من نیستم” (1) ولیکن ز دریا برآمد خروش ز شرم تنک مایگی … ادامه

ناقه ی سیار من

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 185 حدی ( نغمه ساربان حجاز ) ناقه ی سیار من آهوی تاتار من درهم و دینار من اندک و بسیار من دولت بیدار من تیزترک گام زن منزل ما دور نیست   دلکش و زیباستی شاهد رعناستی روکش حوراستی غیرت لیلاستی دختر صحراستی تیزترک گام زن منزل ما دور … ادامه

عقاب دوربین جویینه را گفت

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 184 حقیقت عقاب دوربین جویینه را گفت نگاهم آنچه می بیند سراب است جوابش داد آن مرغ حق اندیش تو می بینی و من دانم که آب است صدای ماهی آمد از ته بحر که چیزی هست و هم در پیچ و تاب است  

یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 183 کرمک شب تاب یک ذره بی مایه متاع نفس اندوخت شوق این قدرش سوخت که پروانگی آموخت پهنای شب افروخت وامانده شعاعی که گره خورد و شرر شد از سوز حیات است که کارش همه زر شد دارای نظر شد پروانه ی بی تاب که هر سو تک و … ادامه

بوعلی اندر غبار ناقه گم

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 182 حکمت و شعر بوعلی اندر غبار ناقه گم دست رومی پرده ی محمل گرفت این فروتر رفت و تا گوهر رسید آن به گردابی چو خس منزل گرفت حق اگر سوزی ندارد حکمت است شعر میگردد چو سوز از دل گرفت  

آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 181 لاله آن شعله ام که صبح ازل در کنار عشق پیش از نمود بلبل و پروانه می تپید افزونترم ز مهر و به هر ذره تن زنم گردون شرار خویش ز تاب من آفرید در سینه ی چمن چو نفس کردم آشیان یک شاخ نازک از ته خاکم چو … ادامه