بایگانی‌های پیام مشرق - صفحه 11 از 25 - ادبستان شعر پارسی

یخ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 180 کبر و ناز یخ، جوی کوه را ز ره کبر و ناز ما را ز مویه ی تو شود تلخ روزگار گستاخ می سرایی و بی باک می روی هر سال شوخ دیده و آواره تر ز پار شایان دودمان کهستانیان نه ای خود را مگوی دخترک ابر کوهسار … ادامه

شنیدم شبی در کتب خانه ی من

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 179 کرم کتابی شنیدم شبی در کتب خانه ی من به پروانه می گفت کرم کتابی به اوراق سینا نشیمن گرفتم بسی دیدم از نسخه ی فاریابی نفهمیده ام حکمت زندگی را همان تیره روزم ز بی آفتابی نکو گفت پروانه ی نیم سوزی که این نکته را در کتابی … ادامه

تو دانی که بازان ز یک جوهرند

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 178 پند باز با بچه ی خویش تو دانی که بازان ز یک جوهرند دل شیر دارند و مشت پرند نکو شیوه و پخته تدبیر باش جسور و غیور و کلان گیر باش میامیز با کبک و تورنگ و سار مگر اینکه داری هوای شکار چه قومی فرو مایه ی … ادامه

ز روی بحر و سر کوهسار می آیم

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 177 نسیم صبح ز روی بحر و سر کوهسار می آیم ولیک می نشناسم که از کجا خیزم دهم به غمزده طایر پیام فصل بهار ته نشیمن او سیم یاسمن ریزم به سبزه غلتم و بر شاخ لاله می پیچم که رنگ و بو ز مسامات او برانگیزم خمیده تا … ادامه

هستی ما نظام ما

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 176 سرود انجم هستی ما نظام ما مستی ما خرام ما گردش بی مقام ما زندگی دوام ما دور فلک به کام ما می نگریم و می رویم   جلوه گه شهود را بتکده ی نمود را رزم نبود و بود را کشکمش وجود را عالم دیر و زود را … ادامه

نگاهم راز دار هفت و چار است

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 175 محاوره علم و عشق علم نگاهم راز دار هفت و چار است گرفتار کمندم روزگار است جهان بینم به این سو باز کردند مرا با آن سوی گردون چه کار است چکد صد نغمه از سازی که دارم به بازار افکنم رازی که دارم   عشق ز افسون تو … ادامه

شبی زار نالید ابر بهار

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 174 زندگی شبی زار نالید ابر بهار که این زندگی گریه ی پیهم است درخشید برق سبک سیر و گفت خطا کرده ای خنده ی یک دم است ندانم به گلشن که برد این خبر سخن ها میان گل و شبنم است  

شنیدم کوکبی با کوکبی گفت

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 173 افکار انجم شنیدم کوکبی با کوکبی گفت که در بحریم و پیدا ساحلی نیست سفر اندر سرشت ما نهادند ولی این کاروان را منزلی نیست   اگر انجم همانستی که بود است ازین دیرینه تابی ها چه سود است گرفتار کمند روزگاریم خوشا آن کس که محروم وجود است … ادامه

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 172 حیات جاوید گمان مبر که به پایان رسید کار مغان هزار باده ی ناخورده در رگ تاک است چمن خوش است ولیکن چو غنچه نتوان زیست قبای زندگیش از دم صبا چاک است اگر ز رمز حیات آگهی مجوی و مگیر دلی که از خلش خار آرزو پاک است … ادامه

خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 171 فصل بهار خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار مست ترنم هزار طوطی و دراج و سار بر طرف جویبار کشت گل و لاله زار چشم تماشا بیار خیز که در کوه و دشت خیمه زد ابر بهار   خیز که در باغ و راغ قافله … ادامه

خورشید به دامانم انجم به گریبانم

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 170 نوای وقت خورشید به دامانم انجم به گریبانم در من نگری هیچم در خود نگری جانم در شهر و بیابانم در کاخ و شبستانم من دردم و درمانم من عیش فراوانم من تیغ جهانسوزم من چشمه ی حیوانم   چنگیزی و تیموری مشتی ز غبار من هنگامه ی افرنگی … ادامه

حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت

اقبال لاهوری پیام مشرق شماره 169 بوی گل حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت ما را کسی ز آن سوی گردون خبر نداد ناید به فهم من سحر و شام و روز و شب عقلم ربود این که بگویند مرد و زاد گردید موج نکهت و از شاخ گل دمید پا اینچنین به … ادامه