بایگانی‌های حرف د - صفحه 39 از 41 - ادبستان شعر پارسی

یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشد

مولانا-غزل شماره 558   یار مرا چو اشتران باز مهار می‌کشد اشتر مست خویش را در چه قطار می‌کشد جان و تنم بخست او شیشه ی من شکست او گردن من ببست او تا به چه کار می‌کشد شست ویم چو ماهیان جانب خشک می‌برد دام دلم به جانب میر شکار می‌کشد آنک قطار ابر … ادامه

دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود

مولانا-غزل شماره 557   دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود جان ز لبت چو می‌کشد خیره و لب گزان بود تن برود به پیش دل کاین همه را چه می‌کنی گوید دل که از مهی کز نظرت نهان بود جز رخ دل نظر مکن جز سوی دل گذر مکن زانک به … ادامه

جور و جفا و دوریی کان کنکار می‌کند

مولانا-غزل شماره 556   جور و جفا و دوریی کان کنکار می‌کند بر دل و جان عاشقان چون کنه کار می‌کند هم تک یار یار کو راحت مطلق است او یار ز حکم و داوری با تو چه یار می‌کند یک صفتی قرین شود چرخ بدو زمین شود یک صفتی خریف را فصل بهار می‌کند … ادامه

چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند

مولانا-غزل شماره 555   چونک جمال حسن تو اسب شکار زین کند نیست عجب که از جنون صد چو مرا چنین کند بال برآرد این دلم چونک غمت پرک زند بار خدا تو حکم کن تا به ابد همین کند چونک ستاره ی دلم با مه تو قران کند اه که فلک چه لطف‌ها از … ادامه

این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می‌شود

مولانا-غزل شماره 554   این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می‌شود بی هوسی مکن ببین کز هوسی چه می‌شود دزد دلم به هر شبی در هوس شکرلبی در سر کوی شب روان از عسسی چه می‌شود هیچ دلی نشان دهد هیچ کسی گمان برد کاین دل من ز آتش عشق کسی چه می‌شود … ادامه

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود

مولانا-غزل شماره 553   بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود دیده ی عقل مست تو چرخه ی چرخ پست تو گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند عقل خروش می‌کند بی‌تو به … ادامه

چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می‌رود

مولانا-غزل شماره 552   چیست صلای چاشتگه خواجه به گور می‌رود دیر به خانه وارسد منزل دور می‌رود در عوض بت گزین کژدم و مار همنشین وز تتق بریشمین سوی قبور می‌رود شد می و نقل خوردنش عشرت و عیش کردنش سخت شکست گردنش سخت صبور می‌رود زهره نداشت هیچکس تا بر او زند نفس … ادامه

جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود

مولانا-غزل شماره 551   جان و جهان چو روی تو در دو جهان کجا بود گر تو ستم کنی به جان از تو ستم روا بود چون همه سوی نور توست کیست دورو به عهد تو چون همه رو گرفته‌ای روی دگر کجا بود آنک بدید روی تو در نظرش چه سرد شد گنج که … ادامه

پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می‌رسد

مولانا-غزل شماره 550   پنبه ز گوش دور کن بانگ نجات می‌رسد آب سیاه درمرو کآب حیات می‌رسد نوبت عشق مشتری بر سر چرخ می‌زند بهر روان عاشقان صد صلوات می‌رسد جمله چو شهد و شیر شو وز خود خود فقیر شو زانک ز شه فقیر را عشر و زکات می‌رسد رحمت اوست کآب و … ادامه

آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد

مولانا-غزل شماره 549   آب زنید راه را هین که نگار می‌رسد مژده دهید باغ را بوی بهار می‌رسد راه دهید یار را آن مه ده چهار را کز رخ نوربخش او نور نثار می‌رسد چاک شده ست آسمان غلغله ای ست در جهان عنبر و مشک می‌دمد سنجق یار می‌رسد رونق باغ می‌رسد چشم … ادامه

چشم تو ناز می‌کند ناز جهان تو را رسد

مولانا-غزل شماره 548   چشم تو ناز می‌کند ناز جهان تو را رسد حسن و نمک تو را بود ناز دگر که را رسد چشم تو ناز می‌کند لعل تو داد می‌دهد کشتن و حشر بندگان لاجرم از خدا رسد چشم کشید خنجری لعل نمود شکری بو که میان کش مکش هدیه به آشنا رسد … ادامه

سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود

مولانا-غزل شماره 547 سجده کنم پیشکش آن قد و بالا چه شود دیده کنم پیشکش آن دل بینا چه شود باده ی او را نخورم ور نخورم پس کی خورد گر بخورم نقد و نیندیشم فردا چه شود باده ی او همدل من بام فلک منزل من گر بگشایم پر خود برپرم آنجا چه شود … ادامه