بایگانی‌های حرف د - صفحه 41 از 41 - ادبستان شعر پارسی

رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند

مولانا-غزل شماره 534   رو آن ربابی را بگو مستان سلامت می‌کنند وان مرغ آبی را بگو مستان سلامت می‌کنند وان میر ساقی را بگو مستان سلامت می‌کنند وان عمر باقی را بگو مستان سلامت می‌کنند وان میر غوغا را بگو مستان سلامت می‌کنند وان شور و سودا را بگو مستان سلامت می‌کنند ای مه … ادامه

رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند

مولانا-غزل شماره 533   رندان سلامت می‌کنند جان را غلامت می‌کنند مستی ز جامت می‌کنند مستان سلامت می‌کنند در عشق گشتم فاش تر ، وز همگنان قلاش تر وز دلبران خوش باش تر ، مستان سلامت می‌کنند غوغای روحانی نگر سیلاب طوفانی نگر خورشید ربانی نگر مستان سلامت می‌کنند افسون مرا گوید کسی توبه ز … ادامه

مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند

مولانا-غزل شماره 532   مر عاشقان را پند کس هرگز نباشد سودمند نی آنچنان سیلی ست این کش کس تواند کرد بند ذوق سر سرمست را هرگز نداند عاقلی حال دل بیهوش را هرگز نداند هوشمند بیزار گردند از شهی شاهان اگر بویی برند زان باده‌ها که عاشقان در مجلس دل می‌خورند خسرو وداع ملک … ادامه

صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بی‌کار شد

مولانا-غزل شماره 531   صوفی چرا هوشیار شد ساقی چرا بی‌کار شد مستی اگر در خواب شد مستی دگر بیدار شد خورشید اگر در گور شد عالم ز تو پرنور شد چشم خوشت مخمور شد چشم دگر خمار شد گر عیش اول پیر شد صد عیش نو توفیر شد چون زلف تو زنجیر شد دیوانگی … ادامه

امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می‌رسد

مولانا-غزل شماره 530   امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می‌رسد سلطان سلطانان ما از سوی میدان می‌رسد امروز توبه بشکنم پرهیز را برهم زنم کان یوسف خوبان من از شهر کنعان می‌رسد مست و خرامان می‌روم پوشیده چون جان می‌روم پرسان و جویان می‌روم آن سو که سلطان می‌رسد اقبال آبادان شده دستار … ادامه

خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد

مولانا-غزل شماره 529   خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد دیدی تو یا خود دید کس کاندر جهان خر بز خورد ترونده ی پالیز جان هر گاو و خر را کی رسد زان میوه‌های نادره زیرک دل و گربز خورد آنکس که در مغرب بود یابد خورش از اندلس وآنکس که در … ادامه

آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند

مولانا-غزل شماره 528   آن کیست آن آن کیست آن کو سینه را غمگین کند چون پیش او زاری کنی تلخ تو را شیرین کند اول نماید مار کر آخر بود گنج گهر شیرین شهی کاین تلخ را در دم نکوآیین کند دیوی بود حورش کند ماتم بود سورش کند وان کور مادرزاد را دانا … ادامه

گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند

مولانا-غزل شماره 527   گر جان عاشق دم زند آتش در این عالم زند وین عالم بی‌اصل را چون ذره‌ها برهم زند عالم همه دریا شود دریا ز هیبت لا شود آدم نماند و آدمی گر خویش با آدم زند دودی برآید از فلک نی خلق ماند نی ملک زان دود ناگه آتشی بر گنبد … ادامه

ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد

مولانا-غزل شماره 526   ای لولیان ای لولیان یک لولیی دیوانه شد طشتش فتاد از بام ما نک سوی مجنون خانه شد می‌گشت گرد حوض او چون تشنگان در جست و جو چون خشک نانه ناگهان در حوض ما ترنانه شد ای مرد دانشمند تو دو گوش از این بربند تو مشنو تو این افسون … ادامه

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

مولانا-غزل شماره 525   بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد خیزید ای خوش طالعان وقت طلوع ماه شد ساقی به سوی جام رو ای پاسبان بر بام رو ای جان بی‌آرام رو کان یار خلوت خواه شد اشکی که چشم افروختی صبری که خرمن سوختی عقلی که راه آموختی در نیمشب گمراه … ادامه

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

مولانا-غزل شماره 524 بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان شب ترکتازی‌ها بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زین روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد ما شب گریزان … ادامه

ای بی‌وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد

مولانا-غزل شماره 523   ای بی‌وفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد قهر خدا باشد که بر لطف خدا عاشق نشد چون کرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر نقشی بدید آخر که او بر نقش‌ها عاشق نشد جانی کجا باشد که او بر اصل جان مفتون نشد آهن کجا باشد که بر … ادامه