بایگانی‌های حرف د - صفحه 40 از 41 - ادبستان شعر پارسی

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

مولانا-غزل شماره 546   هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حد جهان بی‌حد و اندازه شود خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود هر کی شدت حلقه ی در زود برد حقه ی زر خاصه که در باز کنی … ادامه

بی تو به سر می نشود با دگری می‌نشود

مولانا-غزل شماره 545   بی تو به سر می نشود با دگری می‌نشود هر چه کنم عشق بیان بی‌جگری می‌نشود اشک دوان هر سحری از دلم آرد خبری هیچ کسی را ز دلم خود خبری می‌نشود یک سر مو از غم تو نیست که اندر تن من آب حیاتی ندهد یا گهری می‌نشود ای غم … ادامه

ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود

مولانا-غزل شماره 544   ای که ز یک تابش تو کوه احد پاره شود چه عجب ار مشت گلی عاشق و بیچاره شود چونک به لطفش نگری سنگ حجر موم شود چونک به قهرش نگری موم تو خود خاره شود نوحه کنی نوحه کنی مرده ی دل زنده شود کار کنی کار کنی جان تو … ادامه

یار مرا می‌نهلد تا که بخارم سر خود

مولانا-غزل شماره 543   یار مرا می‌نهلد تا که بخارم سر خود هیکل یارم که مرا می‌فشرد در بر خود گاه چو قطار شتر می‌کشدم از پی خود گاه مرا پیش کند شاه چو سرلشکر خود گه چو نگینم به مزد تا که به من مهر نهد گاه مرا حلقه کند دوزد او بر در … ادامه

بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد

مولانا-غزل شماره 542   بی گاه شد بی‌گاه شد خورشید اندر چاه شد خورشید جان عاشقان در خلوت الله شد روزیست اندر شب نهان ترکی میان هندوان هین ترک تازیی بکن کان ترک در خرگاه شد گر بو بری زان روشنی آتش به خواب اندرزنی کز شب روی و بندگی زهره حریف ماه شد گردیم … ادامه

صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود

مولانا-غزل شماره 541 صرفه مکن صرفه مکن صرفه گدارویی بود در پاکبازان ای پسر فیض و خداخویی بود خود عاقبت اندر ولا نی بخل ماند نی سخا اندر سخا هم بی‌شکی پنهان عوض جویی بود هست این سخا چون سیر ره وین بخل منزل کردنت در کشتی نوح آمدی کی وقف و ره‌پویی بود حاصل … ادامه

مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند

مولانا-غزل شماره 540   مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند آن کو دلش را برده‌ای جان هم غلامت می‌کند ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می‌کند ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می‌کند ای چاشنی هر لبی وی … ادامه

مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند

مولانا-غزل شماره 539 مستی سلامت می‌کند پنهان پیامت می‌کند آن کو دلش را برده‌ای جان هم غلامت می‌کند ای نیست کرده هست را بشنو سلام مست را مستی که هر دو دست را پابند دامت می‌کند ای آسمان عاشقان ای جان جان عاشقان حسنت میان عاشقان نک دوستکامت می‌کند ای چاشنی هر لبی ای قبله … ادامه

گر آتش دل برزند بر مومن و کافر زند

مولانا-غزل شماره 538   گر آتش دل برزند بر مومن و کافر زند صورت همه پران شود گر مرغ معنی پر زند عالم همه ویران شود جان غرقه ی طوفان شود آن گوهری کو آب شد آب بر گوهر زند پیدا شود سرّ نهان ویران شود نقش جهان موجی برآید ناگهان بر گنبد اخضر زند … ادامه

کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود

مولانا-غزل شماره 537   کاری نداریم ای پدر جز خدمت ساقی خود ای ساقی افزون ده قدح تا وارهیم از نیک و بد هر آدمی را در جهان آورد حق در پیشه‌ای در پیشه‌ای بی‌پیشگی کرده ست ما را نام زد هر روز همچون ذره‌ها رقصان به پیش آن ضیا هر شب مثال اختران طواف … ادامه

آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود

مولانا-غزل شماره 536   آمد بهار عاشقان تا خاکدان بستان شود آمد ندای آسمان تا مرغ جان پران شود هم بحر پر گوهر شود هم شوره چون گوهر شود هم سنگ لعل کان شود هم جسم جمله جان شود گر چشم و جان عاشقان چون ابر طوفان بار شد اما دل اندر ابر تن چون … ادامه

سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می‌رود

مولانا-غزل شماره 535   سودای تو در جوی جان چون آب حیوان می‌رود آب حیوة از عشق تو در جوی جویان می‌رود عالم پر از حمد و ثنا از طوطیان آشنا مرغ دلم بر می‌پرد چون ذکر مرغان می‌رود بر ذکر ایشان جان دهم جان را خوش و خندان دهم جان چون نخندد چون ز … ادامه