بایگانی‌های حرف د - صفحه 38 از 41 - ادبستان شعر پارسی

بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد

مولانا-غزل شماره 570   بهار آمد بهار آمد بهار خوش عذار آمد خوش و سرسبز شد عالم اوان لاله زار آمد ز سوسن بشنو ای ریحان که سوسن صد زبان دارد به دشت آب و گل بنگر که پر نقش و نگار آمد گل از نسرین همی‌پرسد که چون بودی در این غربت همی‌گوید خوشم … ادامه

بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد

مولانا-غزل شماره 569   بهار آمد بهار آمد بهار مشکبار آمد نگار آمد نگار آمد نگار بردبار آمد صبوح آمد صبوح آمد صبوح راح و روح آمد خرامان ساقی مه رو به ایثار عقار آمد صفا آمد صفا آمد که سنگ و ریگ روشن شد شفا آمد شفا آمد شفای هر نزار آمد حبیب آمد … ادامه

چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد

مولانا-غزل شماره 568   چو آمد روی مه رویم چه باشد جان که جان باشد چو دیدی روز روشن را چه جای پاسبان باشد برای ماه و هنجارش که تا برنشکند کارش تو لطف آفتابی بین که در شب‌ها نهان باشد دلا بگریز از این خانه که دلگیر است و بیگانه به گلزاری و ایوانی … ادامه

نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد

مولانا-غزل شماره 567   نباشد عیب پرسیدن تو را خانه کجا باشد نشانی ده اگر یابیم وآن اقبال ما باشد تو خورشید جهان باشی ز چشم ما نهان باشی تو خود این را روا داری وآنگه این روا باشد نگفتی من وفادارم وفا را من خریدارم ببین در رنگ رخسارم بیندیش این وفا باشد بیا … ادامه

بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد

مولانا-غزل شماره 566   بتی کو زهره و مه را همه شب شیوه آموزد دو چشم او به جادویی دو چشم چرخ بردوزد شما دل‌ها نگه دارید مسلمانان که من باری چنان آمیختم با او که دل با من نیامیزد نخست از عشق او زادم به آخر دل بدو دادم چو میوه زاید از شاخی … ادامه

اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد

مولانا-غزل شماره 565   اگر صد همچو من گردد هلاک او را چه غم دارد که نی عاشق نمی‌یابد که نی دلخسته کم دارد مرا گوید چرا چشمت رقیب روی من باشد بدان در پیش خورشیدش همی‌دارم که نم دارد چو اسماعیل پیش او بنوشم زخم نیش او خلیلم را خریدارم چه گر قصد ستم … ادامه

همی‌بینیم ساقی را که گرد جام می‌گردد

مولانا-غزل شماره 564   همی‌بینیم ساقی را که گرد جام می‌گردد ز زر پخته بویی بر که سیم اندام می‌گردد دگر دل دل نمی‌باشد دگر جان می‌نیارامد که آن ماه دل و جان‌ها به گرد بام می‌گردد چو خرمن کرد ماه ما بر آن شد تا بسوزاند چو پخته کرد جان‌ها را به گرد خام … ادامه

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد

مولانا-غزل شماره 563   دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد به زیر آن درختی رو که او گل‌های تر دارد در این بازار عطاران مرو هر سو چو بیکاران به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد ترازو گر نداری پس تو را زو ره زند هر کس یکی قلبی … ادامه

خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد

مولانا-غزل شماره 562   خیال ترک من هر شب صفات ذات من گردد که نفی ذات من در وی همی اثبات من گردد ز حرف عین چشم او ز ظرف جیم گوش او شه شطرنج هفت اختر به حرفی مات من گردد اگر زان سیب بن سیبی شکافم حوریی زاید که عالم را فروگیرد رز … ادامه

طوطی جان مست من از شکری چه می‌شود

مولانا-غزل شماره 561   طوطی جان مست من از شکری چه می‌شود زهره ی می پرست من از قمری چه می‌شود بحر دلم که موج او از فلک نهم گذشت خیره بمانده‌ام که او از گهری چه می‌شود باغ دلم که صد ارم در نظرش بود عدم نرگس تازه خیره شد کز شجری چه می‌شود … ادامه

عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود

مولانا-غزل شماره 560   عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود چونک جمال این بود رسم وفا چرا بود این همه لطف و سرکشی قسمت خلق چون شود این همه حسن و دلبری بر بت ما چرا بود درد فراق من کشم ناله به نای چون رسد آتش عشق من برم چنگ دوتا چرا … ادامه

زهره عشق هر سحر بر در ما چه می‌کند

مولانا-غزل شماره 559   زهره ی عشق هر سحر بر در ما چه می‌کند دشمن جان صد قمر بر در ما چه می‌کند هر که بدید از او نظر باخبرست و بی‌خبر او ملک است یا بشر بر در ما چه می‌کند زیر جهان زبر شده آب مرا ز سر شده سنگ از او گهر … ادامه