بایگانی‌های حرف د - صفحه 37 از 41 - ادبستان شعر پارسی

اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند

مولانا-غزل شماره 582   اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند به جای مفرش و بالی همه مشت و لگد بیند ازیرا خواب کژ بیند که آیینه خیالست او که معلوم‌ است تعبیرش اگر او نیک و بد بیند خصوصاً اندر این مجلس که امشب در نمی‌گنجد دو چشم عقل پایان بین که صد … ادامه

مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد

مولانا-غزل شماره 581   مه دی رفت و بهمن هم بیا که نوبهار آمد زمین سرسبز و خرم شد زمان لاله زار آمد درختان بین که چون مستان همه گیجند و سرجنبان صبا برخواند افسونی که گلشن بی‌قرار آمد سمن را گفت نیلوفر که پیچاپیچ من بنگر چمن را گفت اشکوفه که فضل کردگار آمد … ادامه

صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد

مولانا-غزل شماره 580   صلا یا ایها العشاق کان مه رو نگار آمد میان بندید عشرت را که یار اندر کنار آمد بشارت می پرستان را که کار افتاد مستان را که بزم روح گستردند و باده ی بی‌خمار آمد قیامت در قیامت بین نگار سرو قامت بین کز او عالم بهشتی شد هزاران نوبهار … ادامه

دگرباره سر مستان ز مستی در سجود آمد

مولانا-غزل شماره 579   دگر باره سر مستان ز مستی در سجود آمد مگر آن مطرب جان‌ها ز پرده در سرود آمد سراندازان و جانبازان دگر باره بشوریدند وجود اندر فنا رفت و فنا اندر وجود آمد دگر باره جهان پر شد ز بانگ صور اسرافیل امین غیب پیدا شد که جان را زاد و … ادامه

مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد

مولانا-غزل شماره 578   مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد اگر هشیار اگر مستم نگیرد غیر او دستم وگر من دست خود خستم همو … ادامه

چو برقی می‌جهد چیزی عجب آن دلستان باشد

مولانا-غزل شماره 577   چو برقی می‌جهد چیزی عجب آن دلستان باشد از آن گوشه چه می‌تابد عجب آن لعل کان باشد چیست از دور آن گوهر عجب ماهست یا اختر که چون قندیل نورانی معلق زآسمان باشد عجب قندیل جان باشد درفش کاویان باشد عجب آن شمع جان باشد که نورش بی‌کران باشد گر … ادامه

دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد

مولانا-غزل شماره 576   دل من چون صدف باشد خیال دوست در باشد کنون من هم نمی‌گنجم کز او این خانه پر باشد ز شیرینی حدیثش شب شکافیده ست جان را لب عجب دارم که می‌گوید حدیث حق مر باشد غذاها از برون آید غذای عاشق از باطن برآرد از خود و خاید که عاشق … ادامه

ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد

مولانا-غزل شماره 575   ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد الا ای ماه تابانم تو را خانه کجا باشد الا ای قادر قاهر ز تن پنهان به دل ظاهر زهی پیدای پنهانم تو را خانه کجا باشد تو گویی خانه ی خاقان بود دل‌های مشتاقان مرا دل نیست ای جانم تو … ادامه

مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد

مولانا-غزل شماره 574   مرا عاشق چنان باید که هر باری که برخیزد قیامت‌های پر آتش ز هر سویی برانگیزد دلی خواهیم چون دوزخ که دوزخ را فروسوزد دو صد دریا بشوراند ز موج بحر نگریزد ملک‌ها را چه مندیلی به دست خویش درپیچد چراغ لایزالی را چو قندیلی درآویزد چو شیری سوی جنگ آید … ادامه

برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید

مولانا-غزل شماره 573   برآمد بر شجر طوطی که تا خطبه شکر گوید به بلبل کرد اشارت گل که تا اشعار برگوید به سرو سبز وحی آمد که تا جانش بود در تن میان بندد به خدمت روز و شب‌ها این سمر گوید همه تسبیح گویانند اگر ماهست اگر ماهی ولیکن عقل استادست او مشروح … ادامه

ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند

مولانا-غزل شماره 572   ورای پرده جانت دلا خلقان پنهانند ز زخم تیغ فردیت همه جانند و بی‌جانند تو از نقصان و از بیشی نگویی چند اندیشی درآ در دین بی‌خویشی که بس بی‌خویش خویشانند چه دریاها که می‌نوشند چو دریاها همی‌جوشند اگر چه خود که خاموشند دانااند و می‌دانند در آن دریای پرمرجان یکی … ادامه

بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می‌ماند

مولانا-غزل شماره 571   بیا کامشب به جان بخشی به زلف یار می‌ماند جمال ماه نورافشان بدان رخسار می‌ماند به گرد چرخ استاره چو مشتاقان آواره که از سوز دل ایشان خرد از کار می‌ماند سقای روح یک باده ز جام غیب درداده ببین تا کیست افتاده و کی بیدار می‌ماند به شب نالان و … ادامه