بایگانی‌های حرف د - صفحه 36 از 41 - ادبستان شعر پارسی

امروز جمال تو سیمای دگر دارد

مولانا-غزل شماره 594   امروز جمال تو سیمای دگر دارد امروز لب نوشت حلوای دگر دارد امروز گل لعلت از شاخ دگر رستست امروز قد سروت بالای دگر دارد امروز خود آن ماهت در چرخ نمی‌گنجد وان سکه ی چون چرخت پهنای دگر دارد امروز نمی‌دانم فتنه ز چه پهلو خاست دانم که از او … ادامه

برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید

مولانا-غزل شماره 593   برون شو ای غم از سینه که لطف یار می‌آید تو هم ای دل ز من گم شو که آن دلدار می‌آید نگویم یار را شادی که از شادی گذشتست او مرا از فرط عشق او ز شادی عار می‌آید مسلمانان مسلمانان مسلمانی ز سر گیرید که کفر از شرم یار … ادامه

اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند

مولانا-غزل شماره 592   اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند بگرداند مرا آنکس که گردون را بگرداند اگر این لشکر ما را ز چشم بد شکست افتد به امر شاه لشکرها از آن بالا فروآید اگر باد زمستانی کند باغ مرا ویران بهار شهریار من ز دی انصاف بستاند شمار برگ اگر باشد … ادامه

چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید

مولانا-غزل شماره 591   چه بویست این چه بویست این مگر آن یار می‌آید مگر آن یار گلرخسار از آن گلزار می‌آید شبی یا پرده ی عودی و یا مشک عبرسودی و یا یوسف بدین زودی از آن بازار می‌آید چه نورست این چه تابست این چه ماه و آفتابست این مگر آن یار خلوت … ادامه

سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود

مولانا-غزل شماره 590   سر از بهر هوس باید چو خالی گشت سر چه بود چو جان بهر نظر باشد روان بی‌نظر چه بود نظر در روی شه باید چو آن نبود چه را شاید سفر از خویشتن باید چو با خویشی سفر چه بود مرا پرسید صفرایی که گر مرد شکرخایی کمر بندم چو … ادامه

شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد

مولانا-غزل شماره 589   شکایت‌ها همی‌کردی که بهمن برگ ریز آمد کنون برخیز و گلشن بین که بهمن بر گریز آمد ز رعد آسمان بشنو تو آواز دهل یعنی عروسی دارد این عالم که بستان پر جهیز آمد بیا و بزم سلطان بین ز جرعه خاک خندان بین که یاغی رفت و از نصرت نسیم … ادامه

صلا رندان دگرباره که آن شاه قمار آمد

مولانا-غزل شماره 588   صلا رندان دگر باره که آن شاه قمار آمد اگر تلبیس نو دارد همان است او که پار آمد ز رندان کیست این کاره که پیش شاه خون خواره میان بندد دگر باره که اینک وقت کار آمد بیا ساقی سبک دستم که من باری میان بستم به جان تو که … ادامه

صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد

مولانا-غزل شماره 587   صلا جان‌های مشتاقان که نک دلدار خوب آمد چو زرکوبست آن دلبر رخ من سیم کوب آمد از او کو حسن مه دارد هر آن کو دل نگه دارد به خاک پای آن دلبر که آنکس سنگ و چوب آمد هر آنک از عشق بگریزد حقیقت خون خود ریزد کجا خورشید … ادامه

سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد

مولانا-غزل شماره 586   سعادت جو دگر باشد و عاشق خود دگر باشد ندارد پای عشق او کسی کش عشق سر باشد مراد دل کجا جوید بقای جان کجا خواهد دو چشم عشق پر آتش که در خون جگر باشد ز بدحالی نمی‌نالد دو چشم از غم نمی‌مالد که او خواهد که هر لحظه ز … ادامه

مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد

مولانا-غزل شماره 585   مرا دلبر چنان باید که جان فتراک او گیرد مرا مطرب چنان باید که زهره پیش او میرد یکی پیمانه‌ای دارم که بر دریا همی‌خندد دل دیوانه‌ای دارم که بند و پند نپذیرد خداوندا تو می‌دانی که جانم از تو نشکیبد ازیرا هیچ ماهی را دمی از آب نگزیرد زهی هستی … ادامه

یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد

مولانا-غزل شماره 584   یکی گولی همی‌خواهم که در دلبر نظر دارد نمی‌خواهم هنرمندی که دیده در هنر دارد دلی همچون صدف خواهم که در جان گیرد آن گوهر دل سنگین نمی‌خواهم که پندار گهر دارد ز خودبینی جدا گشته پر از عشق خدا گشته ز مالش‌های غم غافل به مالنده عبر دارد

رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید

مولانا-غزل شماره 583   رسیدم در بیابانی که عشق از وی پدید آید بیابد پاکی مطلق در او هر چه پلید آید چه مقدار است مر جان را که گردد کفو مرجان را ولی تو آفتابی بین که بر ذره پدید آید هزاران قفل و هر قفلی به عرض آسمان باشد دو سه حرف چو … ادامه