بایگانی‌های حرف د - صفحه 35 از 41 - ادبستان شعر پارسی

با تلخی معزولی میری بنمی ارزد

مولانا-غزل شماره 606   با تلخی معزولی میری بنمی ارزد یک روز همی‌خندد صد سال همی‌لرزد خربندگی و آنگه از بهر خر مرده بهر گل پژمرده با خار همی‌سازد زنهار نخندی تو تا اوت نخنداند زیرا که همه خنده زین خنده همی‌خیزد ای روی ترش بنگر آن را که ترش کردت تا او شکری شیرین … ادامه

ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد

مولانا-غزل شماره 605   ای دوست شکر خوشتر یا آنک شکر سازد ای دوست قمر خوشتر یا آنک قمر سازد بگذار شکرها را بگذار قمرها را او چیز دگر داند او چیز دگر سازد در بحر عجایب‌ها باشد به جز از گوهر اما نه چو سلطانی کو بحر و درر سازد جز آب دگر آبی … ادامه

هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد

مولانا-غزل شماره 604   هرک آتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد غم نیست اگر ماهش افتاد در این چاهش زیرا رسن زلفش در دست رسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد گر راستیی خواهی آن سرو چمن دارد صد مه اگر … ادامه

گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد

مولانا-غزل شماره 603   گویند به بلا ساقون ترکی دو کمان دارد ور زان دو یکی کم شد ما را چه زیان دارد ای در غم بیهوده از بوده و نابوده کاین کیسه ی زر دارد وان کاسه و خوان دارد در شام اگر میری زینی به کسی بخشد جانت ز حسد اینجا رنج خفقان … ادامه

آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد

مولانا-غزل شماره 602   آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو هر چند که جور تو بس تند قدم دارد ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو ای آنک … ادامه

آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد

مولانا-غزل شماره 601   آن عشق که از پاکی از روح حشم دارد بشنو که چه می‌گوید بنگر که چه دم دارد گر جسم تنک دارد جان تو سبک دارد هر چند که صد لشکر در کتم عدم دارد گر مانده‌ای در گل روی آر به صاحب دل کو ملک ابد بخشد کو تاج قدم … ادامه

جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد

مولانا-غزل شماره 600   جامم بشکست ای جان پهلوش خلل دارد در جمع چنین مستان جامی چه محل دارد گر بشکند این جامم من غصه نیاشامم جامی دگر آن ساقی در زیر بغل دارد جامست تن خاکی جانست می پاکی جامی دگرم بخشد کاین جام علل دارد ساقی وفاداری کز مهر کله دارد ساقی که … ادامه

امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد

مولانا-غزل شماره 599   امشب عجبست ای جان گر خواب رهی یابد وان چشم کجا خسپد کو چون تو شهی یابد ای عاشق خوش مذهب زنهار مخسب امشب کان یار بهانه جو بر تو گنهی یابد من بنده ی آن عاشق کو نر بود و صادق کز چستی و شبخیزی از مه کلهی یابد در … ادامه

یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد

مولانا-غزل شماره 598   یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد آن بخت که را باشد کآید به لب جویی تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد یعقوب صفت کی بود کز پیرهن یوسف او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد یا … ادامه

امروز جمال تو بر دیده مبارک باد

مولانا-غزل شماره 597   امروز جمال تو بر دیده مبارک باد بر ما هوس تازه پیچیده مبارک باد گل‌ها چو میان بندد بر جمله جهان خندد ای پرگل و صد چون گل خندیده مبارک باد خوبان چو رخت دیده افتاده و لغزیده دل بر در این خانه لغزیده مبارک باد نوروز رخت دیدم خوش اشک … ادامه

آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید

مولانا-غزل شماره 596   آن مه که ز پیدایی در چشم نمی‌آید جان از مزه عشقش بی‌گشن همی‌زاید عقل از مزه ی بویش وز تابش آن رویش هم خیره همی‌خندد هم دست همی‌خاید هر صبح ز سیرانش می‌باشم حیرانش تا جان نشود حیران او روی نبنماید هر چیز که می‌بینی در بی‌خبری بینی تا باخبری … ادامه

آن را که درون دل عشق و طلبی باشد

مولانا-غزل شماره 595 آن را که درون دل عشق و طلبی باشد چون دل نگشاید در آن را سببی باشد رو بر در دل بنشین کان دلبر پنهانی وقت سحری آید یا نیمشبی باشد جانی که جدا گردد جویای خدا گردد او نادره‌ای باشد او بوالعجبی باشد آن دیده کز این ایوان ایوان دگر بیند … ادامه