بایگانی‌های حرف د - صفحه 34 از 41 - ادبستان شعر پارسی

چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید

مولانا-غزل شماره 618 چون جغد بود اصلش کی صورت باز آید چون سیر خورد مردم کی بوی پیاز آید چون افتد شیر نر از حمله ی حیز و غر وز زخمه ی کون خر کی بانگ نماز آید پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید بگشای … ادامه

چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند

مولانا-غزل شماره 617   چشم از پی آن باید تا چیز عجب بیند جان از پی آن باید تا عیش و طرب بیند سر از پی آن باید تا مست بتی باشد پا از پی آن باید کز یار تعب بیند عشق از پی آن باید تا سوی فلک پرد عقل از پی آن باید … ادامه

چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند

مولانا-غزل شماره 616   چونی و چه باشد چون تا قدر تو را داند جز پادشه بی چون قدر تو کجا داند عالم ز تو پرنور است ای دلبر دور از تو حق تو زمین داند یا چرخ سما داند این پرده ی نیلی را بادی ست که جنباند این باد هوایی نی بادی که … ادامه

خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند

مولانا-غزل شماره 615   خواب از پی آن آید تا عقل تو بستاند دیوانه کجا خسبد دیوانه چه شب داند نی روز بود نی شب در مذهب دیوانه آن چیز که او دارد او داند او داند از گردش گردون شد روز و شب این عالم دیوانه ی آنجا را گردون بنگرداند گر چشم سرش … ادامه

آن بنده آواره بازآمد و بازآمد

مولانا-غزل شماره 614   آن بنده ی آواره بازآمد و بازآمد چون شمع به پیش تو در سوز و گداز آمد چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد ور زانک ببندی در بر حکم تو بنهد سر بر بنده نیاز آمد شه … ادامه

ای خواجه بازرگان از مصر شکر آمد

مولانا-غزل شماره 613 ای خواجه ی بازرگان از مصر شکر آمد وان یوسف چون شکر ناگه ز سفر آمد روح آمد و راح آمد معجون نجاح آمد ور چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد آن میوه ی یعقوبی وان چشمه ی ایوبی از منظره پیدا شد هنگام نظر آمد خضر از کرم ایزد بر … ادامه

بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد

مولانا-غزل شماره 612   بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد بگذشت شب هجران معشوق پدید آمد آن صبح چو صادق شد عذرای تو وامق شد معشوق تو عاشق شد شیخ تو مرید آمد شد جنگ و نظر آمد شد زهر و شکر آمد شد سنگ و گهر آمد شد قفل و کلید آمد … ادامه

ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد

مولانا-غزل شماره 611   ای خفته شب تیره هنگام دعا آمد وی نفس جفاپیشه هنگام وفا آمد بنگر به سوی روزن بگشای در توبه پرداخته کن خانه هین نوبت ما آمد از جرم و جفاجویی چون دست نمی‌شویی بر روی بزن آبی میقات صلا آمد زین قبله به یاد آری چون رو به لحد آری … ادامه

نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد

مولانا-غزل شماره 610   نان پاره ز من بستان جان پاره نخواهد شد آواره ی عشق ما آواره نخواهد شد آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز وان را که منم چاره بیچاره نخواهد شد آن را که منم منصب معزول کجا گردد آن خاره که شد گوهر او خاره نخواهد شد آن قبله … ادامه

در خانه غم بودن از همت دون باشد

مولانا-غزل شماره 609   در خانه ی غم بودن از همت دون باشد و اندر دل دون همت اسرار تو چون باشد بر هر چه همی‌لرزی می‌دان که همان ارزی زین روی دل عاشق از عرش فزون باشد آن را که شفا دانی درد تو از آن باشد وان را که وفا خوانی آن مکر … ادامه

ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد

مولانا-غزل شماره 608   ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد سیمرغ فلک پیما پیش تو مگس باشد آب حیوان ایمان خاک سیهی کفران بر آتش تو هر دو ماننده ی خس باشد جان را صفت ایمان شد وین جان به نفس جان شد دل غرقه ی عمان شد چه جای نفس باشد … ادامه

ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد

مولانا-غزل شماره 607   ای دل به غمش ده جان یعنی بنمی ارزد بی سر شو و بی‌سامان یعنی بنمی ارزد چون لعل لبش دیدی یک بوسه بدزدیدی برخیز ز لعل و کان یعنی بنمی ارزد در عشق چنان چوگان می‌باش به سر گردان چون گوی در این میدان یعنی بنمی ارزد بی پا شد … ادامه