بایگانی‌های حرف د - صفحه 33 از 41 - ادبستان شعر پارسی

گر دیو و پری حارس باتیغ و سپر باشد

مولانا-غزل شماره 630   گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت بر شکل عصا آید وان مار دو سر باشد وان غصه که می‌گویی آن چاره نکردم دی هر چاره که پنداری آن نیز غرر … ادامه

عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد

مولانا-غزل شماره 629   عاشق چو منی باید می‌سوزد و می‌سازد ور نی مثل کودک تا کعب همی‌بازد مه رو چو تویی باید ای ماه غلام تو تا بر همه مه رویان می‌چربد و می‌نازد عاشق چو منی باید کز مستی و بیخویشی با خلق نپیوندد با خویش نپردازد فارس چو تویی باید ای شاه … ادامه

ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد

مولانا-غزل شماره 628   ای دوست شکر بهتر یا آنک شکر سازد خوبی قمر بهتر یا آنک قمر سازد ای باغ تویی خوشتر یا گلشن گل در تو یا آنک برآرد گل صد نرگس تر سازد ای عقل تو به باشی در دانش و در بینش یا آنک به هر لحظه صد عقل و نظر … ادامه

عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد

مولانا-غزل شماره 627   عاشق به سوی عاشق زنجیر همی‌درد دیوانه همی‌گردد تدبیر همی‌درد تقصیر کجا گنجد در گرم روی عاشق کز آتش عشق او تقصیر همی‌درد تا حال جوان چه بود کان آتش بی‌علت دراعه ی تقوا را بر پیر همی‌درد صد پرده ی در پرده گر باشد در چشمی ابروی کمان شکلش از … ادامه

هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد

مولانا-غزل شماره 626 هر کآتش من دارد او خرقه ز من دارد زخمی چو حسینستش جامی چو حسن دارد نفس ار چه که زاهد شد او راست نخواهد شد ور راستیی خواهی آن سرو چمن دارد جانی ست تو را ساده نقش تو از آن زاده در ساده ی جان بنگر کان ساده چه تن … ادامه

گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد

مولانا-غزل شماره 625   گر ماه شب افروزان روپوش روا دارد گیرم که بپوشد رو بو را چه دوا دارد گر نیز بپوشد رو ور نیز ببرد بو از خنبش روحانی صد گونه گوا دارد آن مه چو گریزانه آید سپس خانه لیکن دل دیوانه صد گونه دغا دارد غم گر چه بود دشمن گوید … ادامه

هر ذره که بر بالا می‌نوشد و پا کوبد

مولانا-غزل شماره 624   هر ذره که بر بالا می‌نوشد و پا کوبد خورشید ازل بیند وز عشق خدا کوبد آن را که بخنداند خوش دست برافشاند وان را که بترساند دندان به دعا کوبد مست است از آن باده با قامت خم داده این چرخ بر این بالا ناقوس صلا کوبد این عشق که … ادامه

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

مولانا-غزل شماره 623   عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد از جا و مکان رستی آنجات مبارک باد از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد ای پیش رو مردی امروز تو برخوردی ای زاهد فردایی فردات مبارک باد کفرت همگی دین شد … ادامه

جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید

مولانا-غزل شماره 622 جان پیش تو هر ساعت می‌ریزد و می‌روید از بهر یکی جان کس چون با تو سخن گوید هر جا که نهی پایی از خاک بروید سر وز بهر یکی سر کس دست از تو کجا شوید روزی که بپرد جان از لذت بوی تو جان داند و جان داند کز دوست … ادامه

در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید

مولانا-غزل شماره 621   در تابش خورشیدش رقصم به چه می‌باید تا ذره چو رقص آید از منش به یاد آید شد حامله هر ذره از تابش روی او هر ذره از آن لذت صد ذره همی‌زاید در هاون تن بنگر کز عشق سبک روحی تا ذره شود خود را می‌کوبد و می‌ساید گر گوهر … ادامه

از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید

مولانا-غزل شماره 620   از سرو مرا بوی بالای تو می‌آید وز ماه مرا رنگ و سیمای تو می‌آید هر نی کمر خدمت در پیش تو می‌بندد شکر به غلامی حلوای تو می‌آید هر نور که آید او از نور تو زاید او می مژده دهد یعنی فردای تو می‌آید گل خواجه ی سوسن شد … ادامه

آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید

مولانا-غزل شماره 619   آن صبح سعادت‌ها چون نورفشان آید آنگاه خروس جان در بانگ و فغان آید خور نور درخشاند پس نور برافشاند تن گرد چو بنشاند جانان بر جان آید مسکین دل آواره آن گمشده یک باره چون بشنود این چاره خوش رقص کنان آید جان به قدم رفته در کتم عدم رفته … ادامه