بایگانی‌های حرف د - صفحه 32 از 41 - ادبستان شعر پارسی

در خانه نشسته بت عیار کی دارد

مولانا-غزل شماره 642   در خانه نشسته بت عیار کی دارد معشوق قمرروی شکربار کی دارد بی زحمت دیده رخ خورشید که بیند بی پرده عیان طاقت دیدار کی دارد گفتی به خرابات دگر کار ندارم خود کار تو داری و دگر کار کی دارد زندان صبوحی همه مخمور خمارند ای زهره کلید در خمار … ادامه

در حلقه عشاق به ناگه خبر افتاد

مولانا-غزل شماره 641   در حلقه ی عشاق به ناگه خبر افتاد کز بخت یکی ماه رخی خوب درافتاد چشم و دل عشاق چنان پر شد از آن حسن تا قصه ی خوبان که بنامند برافتاد بس چشمه ی حیوان که از آن حسن بجوشید بس باده کز آن نادره در چشم و سر افتاد … ادامه

تا باد سعادت ز محمد خبر افکند

مولانا-غزل شماره 640   تا باد سعادت ز محمد خبر افکند زان مردی و زان حمله شقاوت سپر افکند از حال گدا نیست عجب گر شود او پست تیغ غم تو از سر صد شاه سر افکند روزی پسر ادهم اندر پی آهو مانند فلک مرکب شبدیز برافکند دادیش یکی شربت کز لذت و بویش … ادامه

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

مولانا-غزل شماره 639   آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد امسال در این خرقه ی زنگار برآمد آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آن است که امسال عرب وار برآمد آن یار همان است اگر جامه دگر شد آن جامه به در کرد و دگربار برآمد آن باده همان است اگر … ادامه

ملولان همه رفتند در خانه ببندید

مولانا-غزل شماره 638   ملولان همه رفتند درِ خانه ببندید بر آن عقل ملولانه همه جمع بخندید به معراج برآیید چو از آل رسولید رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید چو او ماه شکافید شما ابر چرایید چو او چست و ظریف است شما چون هلپندید ملولان به چه رفتید که مردانه در این … ادامه

برانید برانید که تا بازنمانید

مولانا-غزل شماره 637   برانید برانید که تا بازنمانید بدانید بدانید که در عین عیانید بتازید بتازید که چالاک سوارید بنازید بنازید که خوبان جهانید چه دارید چه دارید که آن یار ندارد بیارید بیارید در این گوش بخوانید پرندوش پرندوش خرابات چه سان بد بگویید بگویید اگر مست شبانید شرابیست شرابیست خدا را پنهانی … ادامه

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

مولانا-غزل شماره 636 بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان چو زندان بشکستید همه … ادامه

مستان می ما را هم ساقی ما باید

مولانا-غزل شماره 635 مستان می ما را هم ساقی ما باید با آن همه شیرینی گر ترش کند شاید با آن همه حسن آن مه گر ناز کند گه گه والله که کلاه از شه بستاند و برباید پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم تا شینم و می‌میرم کاین چرخ چه می‌زاید فرمای … ادامه

نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند

مولانا-غزل شماره 634   نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند وز سوختگان ره گرمی و طلب بیند گر سجده کنان آید در امن و امان آید ور بی‌ادبی آرد سیلی و ادب بیند حکمی که کند یزدان راضی بود و شادان ور سر کشد از سلطان در حلق کنب بیند گر درخور عشق … ادامه

شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد

مولانا-غزل شماره 633   شمس و قمرم آمد سمع و بصرم آمد وان سیمبرم آمد وان کان زرم آمد مستی سرم آمد نور نظرم آمد چیز دگر ار خواهی چیز دگرم آمد آن راهزنم آمد توبه شکنم آمد وان یوسف سیمین بر ، ناگه به برم آمد امروز به از دینه ای مونس دیرینه دی … ادامه

عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد

مولانا-غزل شماره 632   عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد برگیر و دهل می‌زن کان ماه پدید آمد عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون کان معتمد سدره از عرش مجید آمد عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد صد معدن دانایی … ادامه

نومید مشو جانا کاومید پدید آمد

مولانا-غزل شماره 631   نومید مشو جانا کاومید پدید آمد اومید همه جان‌ها از غیب رسید آمد نومید مشو گر چه مریم بشد از دستت کان نور که عیسی را بر چرخ کشید آمد نومید مشو ای جان در ظلمت این زندان کان شاه که یوسف را از حبس خرید آمد یعقوب برون آمد از … ادامه