بایگانی‌های حرف د - صفحه 31 از 41 - ادبستان شعر پارسی

هر نکته که از زهر اجل تلختر آید

مولانا-غزل شماره 654   هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید در چاه زنخدان تو هر جان که وطن ساخت زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید هین توشه ده از خوشه ی ابروی ظریفت زان پیش که جان را ز تو وقت سفر … ادامه

چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید

مولانا-غزل شماره 653   چون بر رخ ما عکس جمال تو برآید بر چهره ی ما خاک چو گلگونه نماید خواهم که ز زنار دو صد خرقه نماید ترسابچه گوید که بپوشان که نشاید اشکم چو دهل گشته و دل حامل اسرار چون نه مهه گشتست ندانی که بزاید شاهی ست دل اندر تن ماننده … ادامه

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند مولانا-غزل شماره 652   تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند نماند بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیله بکند لیک خدایی نتواند گامی دو چنان آید کو راست نهادست وان گاه که داند که کجاهاش کشاند استیزه مکن مملکت عشق طلب کن کاین مملکتت از … ادامه

مهتاب برآمد کلک از گور برآمد

مولانا-غزل شماره 651   مهتاب برآمد کلک از گور برآمد وز ریگ سیه چرده سقنقور برآمد آنک از قلمش موسی و عیسیست مصور از نفخه ی او دمدمه ی صور برآمد در هاون اقبال عنایت گهری کوفت صد دیده ی حق بین ز دل کور برآمد از تف بهاری چه خبر یافت دل خاک کز … ادامه

آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد

مولانا-غزل شماره 650   آن سرخ قبایی که چو مه پار برآمد امسال در این خرقه ی زنگار برآمد آن ترک که آن سال به یغماش بدیدی آن است که امسال عرب وار برآمد آن یار همان است اگر جامه دگر شد آن جامه بدل کرد و دگربار برآمد آن باده همان است اگر شیشه … ادامه

بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد

مولانا-غزل شماره 649   بر چرخ سحرگاه یکی ماه عیان شد از چرخ فرود آمد و در ما نگران شد چون باز که برباید مرغی به گه صید بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد در خود چو نظر کردم خود را بندیدم زیرا که در آن مه تنم از لطف چو جان … ادامه

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید

مولانا-غزل شماره 648   ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یکبار از این … ادامه

تدبیر کند بنده و تقدیر نداند

مولانا-غزل شماره 647   تدبیر کند بنده و تقدیر نداند تدبیر به تقدیر خداوند چه ماند بنده چو بیندیشد پیداست چه بیند حیلت بکند لیک خدایی بنداند گامی دو چنان آید کو راست نهادست وآنگاه که داند که کجاهاش کشاند استیزه مکن مملکت عشق طلب کن کاین مملکتت از ملک الموت رهاند شه را تو … ادامه

بار دگر آن مست به بازار درآمد

مولانا-غزل شماره 646   بار دگر آن مست به بازار درآمد وان سرده مخمور به خمار درآمد سرهای درختان همه پربار چرا شد کان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد یک حمله ی دیگر همه در رقص درآییم مستانه و یارانه که آن یار درآمد یک حمله ی دیگر همه دامن بگشاییم کز بهر نثار … ادامه

بار دگر آن آب به دولاب درآمد

مولانا-غزل شماره 645   بار دگر آن آب به دولاب درآمد وان چرخه ی گردنده در اشتاب درآمد بار دگر آن جان پر از آتش و از آب در لرزه چو خورشید و چو سیماب درآمد بار دگر آن صورت پنهانی عالم از روزن جان دوش چو مهتاب درآمد خورشید که می‌درد از او مشرق … ادامه

تا نقش تو در سینه ما خانه نشین شد

مولانا-غزل شماره 644 تا نقش تو در سینه ی ما خانه نشین شد هر جا که نشینیم چو فردوس برین شد آن فکر و خیالات چو یاجوج و چو ماجوج هر یک چو رخ حوری و چون لعبت چین شد آن نقش که مرد و زن از او نوحه کنانند گر بئس قرین بود کنون … ادامه

در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد

مولانا-غزل شماره 643   در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد من در پی آن دلبر عیار برفتم او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد من در عجب افتادم از آن قطب یگانه کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد ناگاه یک آهو به … ادامه