بایگانی‌های حرف د - صفحه 30 از 41 - ادبستان شعر پارسی

چمن جز عشق تو کاری ندارد

مولانا-غزل شماره 666 چمن جز عشق تو کاری ندارد وگر دارد چو من باری ندارد چه بی‌ذوق است آن کش عشق نبود چه مرده ست آنکه او یاری ندارد به غیر قوت تن قوتی ننوشد بجز دنیا سمن زاری ندارد هر آنک ترک خر گوید ز مستی غم پالان و افساری ندارد ز خر رست … ادامه

خنک جانی که او یاری پسندد

مولانا-غزل شماره 665   خنک جانی که او یاری پسندد کز او دوریش خود صورت نبندد تو باشی خنده و یار تو شادی که بی‌شادی دهان کس نخندد تو باشی سجده و یار تو تعظیم که بی‌تعظیم هرگز سر نخنبد تو باشی چون صدا و یار غارت چو آوازی به نزد کوه و گنبد تو … ادامه

دلی دارم که گرد غم نگردد

مولانا-غزل شماره 664   دلی دارم که گرد غم نگردد میی دارم که هرگز کم نگردد دلی دارم که خوی عشق دارد که جز با عاشقان همدم نگردد خطی بستانم از میر سعادت که دیگر غم در این عالم نگردد چو خاص و عام آب خضر نوشند دگر کس سخره ی ماتم نگردد اگر فاسق … ادامه

تویی نقشی که جان‌ها برنتابد

مولانا-غزل شماره 663   تویی نقشی که جان‌ها برنتابد که قند تو دهان‌ها برنتابد جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهان‌ها برنتابد روان گشتند جان‌ها سوی عشقت که با عشقت روان‌ها برنتابد درون دل نهان نقشی ست از تو که لطفش را نهان‌ها برنتابد چو خلوتگاه جان آیی خمش کن … ادامه

اگر عالم همه پرخار باشد

مولانا-غزل شماره 662   اگر عالم همه پرخار باشد دل عاشق همه گلزار باشد وگر بیکار گردد چرخ گردون جهان عاشقان بر کار باشد همه غمگین شوند و جان عاشق لطیف و خرم و عیار باشد به عاشق ده تو هر جا شمع مرده ست که او را صد هزار انوار باشد وگر تنهاست عاشق … ادامه

بیا ای زیرک و بر گول می‌خند

مولانا-غزل شماره 661   بیا ای زیرک و بر گول می‌خند بیا ای راه دان بر غول می‌خند چو در سلطان بی‌علت رسیدی هلا بر علت و معلول می‌خند اگر بر نفس نحسی دیو شد چیر برو بر خاذل و مخذول می‌خند چو مرده مرده‌ای را کرد معزول تو خوش بر عازل و معزول می‌خند … ادامه

نثرنا فی ربیع الوصل بالورد

مولانا-غزل شماره 660   نثرنا فی ربیع الوصل بالورد حنانینا فنعم الزوج و الفرد ز رویت باغ و عبهر می‌توان کرد ز زلفت مشک و عنبر می‌توان کرد ز روی زرد همچون زعفرانم جهانی را مزعفر می‌توان کرد به یک دانه ز خرمنگاه ماهت فلک‌ها را مسخر می‌توان کرد تو آن خضری که از آب … ادامه

دلم امروز خوی یار دارد

مولانا-غزل شماره 659   دلم امروز خوی یار دارد هوای روی چون گلنار دارد که طاووس آن طرف پر می‌فشاند که بلبل آن طرف تکرار دارد صدای نای آنجا نکته گوید نوای چنگ بس اسرار دارد بگه برخیز فردا سوی او رو که او عاشق چو من بسیار دارد چو بگشاید رخان تو دل نگهدار … ادامه

بگو دل را که گرد غم نگردد

مولانا-غزل شماره 658   بگو دل را که گرد غم نگردد ازیرا غم به خوردن کم نگردد نبات آب و گل جمله غم آمد که سور او به جز ماتم نگردد مگرد ای مرغ دل پیرامن غم که در غم پر و پا محکم نگردد دل اندر بی‌غمی پری بیابد که دیگر گرد این عالم … ادامه

گر یک سر موی از رخ تو روی نماید

مولانا-غزل شماره 657   گر یک سر موی از رخ تو روی نماید بر روی زمین خرقه و زنار نماند آن را که دمی روی نمایی ز دو عالم آن سوخته را جز غم تو کار نماند گر برفکنی پرده از آن چهره ی زیبا از چهره ی خورشید و مه آثار نماند در خواب … ادامه

مرغان که کنون از قفس خویش جدایید

مولانا-غزل شماره 656   مرغان که کنون از قفس خویش جدایید رخ باز نمایید و بگویید کجایید کشتی شما ماند بر این آب شکسته ماهی صفتان یک دم از این آب برآیید یا قالب بشکست و بدان دوست رسیده ست یا دام بشد از کف و از صید جدایید امروز شما هیزم آن آتش خویشید … ادامه

از بهر خدا عشق دگر یار مدارید

مولانا-غزل شماره 655   از بهر خدا عشق دگر یار مدارید در مجلس جان فکر دگر کار مدارید یار دگر و کار دگر کفر و محال است در مجلس دین مذهب کفار مدارید در مجلس جان فکر چنان است که گفتار پنهان چو نمی‌ماند اضمار مدارید گر بانگ نیاید ز فسا بوی بیاید در دل … ادامه