بایگانی‌های حرف د - صفحه 29 از 41 - ادبستان شعر پارسی

به صورت یار من چون خشمگین شد

مولانا-غزل شماره 678   به صورت یار من چون خشمگین شد دلم گفت اه مگر با من به کین شد به صد وادی فرو رفتم به سودا که چه چاره که چاره گر چنین شد به سوی آسمان رفتم چو دیوان از این درد آسمان من زمین شد مرا گفتند راه راست برگیر چه ره … ادامه

عجب آن دلبر زیبا کجا شد

مولانا-غزل شماره 677 عجب آن دلبر زیبا کجا شد عجب آن سرو خوش بالا کجا شد میان ما چو شمعی نور می‌داد کجا شد ای عجب بی‌ما کجا شد دلم چون برگ می‌لرزد همه روز که دلبر نیمشب تنها کجا شد برو بر ره بپرس از رهگذریان که آن همراه جان افزا کجا شد برو … ادامه

سگ ار چه بی‌فغان و شر نباشد

مولانا-غزل شماره 676   سگ ار چه بی‌فغان و شر نباشد سگ ما چون سگ دیگر نباشد شنو از مصطفی کو گفت دیوم مسلمان شد دگر کافر نباشد سگ اصحاب کهف و نفس پاکان اگر بر در بود بر در نباشد سگ اصحاب را خوی سگی نیست گر این سر سگ نمود آن سر نباشد … ادامه

هر آن دل‌ها که بی‌تو شاد باشد

مولانا-غزل شماره 675   هر آن دل‌ها که بی‌تو شاد باشد چو خاشاکی میان باد باشد چو مرغ خانگی کز اوج پرد چو شاگردی که بی‌استاد باشد چه ماند صورتی کز خود تراشی بدان شاهی که حوری زاد باشد چه ماند هیبت شمشیر چوبین به شمشیری که از پولاد باشد تو عهدی کرده ی چون … ادامه

چنان کز غم دل دانا گریزد

مولانا-غزل شماره 674   چنان کز غم دل دانا گریزد دو چندان غم ز پیش ما گریزد مگر ما شحنه‌ایم و غم چو دزد است چو ما را دید جا از جا گریزد بغرد شیر عشق و گله ی غم چو صید از شیر در صحرا گریزد ز نابینا برهنه غم ندارد ز پیش دیده … ادامه

کسی کز غمزه‌ای صد عقل بندد

مولانا-غزل شماره 673   کسی کز غمزه‌ای صد عقل بندد گر او بر ما نخندد پس که خندد اگر تسخر کند بر چرخ و خورشید بود انصاف و انصاف آن پسندد دلا می‌جوش همچون موج دریا که گر دریا بیارامد بگندد چو خورشیدی و از خود پاک گشتی ز تو چنگ اجل جز غم نرندد … ادامه

بگویم خفیه تا خواجه نرنجد

مولانا-غزل شماره 672   بگویم خفیه تا خواجه نرنجد که آن دلبر همی در بر نگنجد ز مستی من ترازو را شکستم ترازو کان گوهر را نسنجد بتان را جمله زو بدرید سربند که ماده گرگ با یوسف نغنجد هم از جمله ی سیه رویی ست آن نیز که پیش رومیی زنجی بزنجد قراضه کیست … ادامه

دلم را ناله سرنای باید

مولانا-غزل شماره 671   دلم را ناله ی سرنای باید که از سرنای بوی یار آید به جان خواهم نوای عاشقانه کز آن ناله جمال جان نماید همی‌نالم که از غم بار دارم عجب این جان نالان تا چه زاید بگو ای نای حال عاشقان را که آواز تو جان می‌آزماید ببین ای جان من … ادامه

پریر آن چهره یارم چه خوش بود

مولانا-غزل شماره 670   پریر آن چهره ی یارم چه خوش بود عتاب و ناز دلدارم چه خوش بود به یادم نیست هیچ آن ماجراها ولیکن زین خبر دارم چه خوش بود در آن بزم و در آن جمع و در آن عیش میان باغ و گلزارم چه خوش بود اگر چه مست جام عشق … ادامه

چو شب شد جملگان در خواب رفتند

مولانا-غزل شماره 669   چو شب شد جملگان در خواب رفتند همه چون ماهیان در آب رفتند دو چشم عاشقان بیدار تا روز همه شب سوی آن محراب رفتند چو ایشان را حریف از اندرون است چه غم دارند اگر اصحاب رفتند همه در غصه و در تاب و عشاق به سوی طره ی پرتاب … ادامه

رجب بیرون شد و شعبان درآمد

مولانا-غزل شماره 668   رجب بیرون شد و شعبان درآمد برون شد جان ز تن جانان درآمد دم جهل و دم غفلت برون شد دم عشق و دم غفران درآمد بروید دل گل و نسرین و ریحان چو از ابر کرم باران درآمد دهان جمله غمگینان بخندد بدین قندی که در دندان درآمد چو خورشید … ادامه

سماع صوفیان می درنگیرد

مولانا-غزل شماره 667   سماع صوفیان می درنگیرد که آتش هیزمی را تر نگیرد یقین می‌دانک جسمانیست آفت مکوپ این دست تا پا برنگیرد بیابد خلوت عشرت مسیحا اگر مجلس ز گاو و خر نگیرد چرا در بزم خلوت بی‌گرانان دل ما عیش را از سر نگیرد نه اصل این بنا باشد کلوخی کلوخی لطف … ادامه