بایگانی‌های حرف د - صفحه 28 از 41 - ادبستان شعر پارسی

ای عشق که جمله از تو شادند

مولانا-غزل شماره 690   ای عشق که جمله از تو شادند وز نور تو عاشقان بزادند تو پادشهی و جمله عشاق همرنگ تو پادشه نژادند هر کس که سری و دیده‌ای داشت دیدند تو را سری نهادند خورشید تویی و ذره از توست وان نور به نور بازدادند چون بوی عنایت تو باشد زالان همه … ادامه

دوش از بت من جهان چه می‌شد

مولانا-غزل شماره 689   دوش از بت من جهان چه می‌شد وز ماه من آسمان چه می‌شد در پیش رخش چه رقص می‌کرد وز آتش عشق جان چه می‌شد چشم از نظرش چه مست می‌گشت وز قند لبش دهان چه می‌شد از تیر مژه چه صید می‌کرد وان ابروی چون کمان چه می‌شد می‌شد که … ادامه

روی تو به رنگریز کان ماند

مولانا-غزل شماره 688   روی تو به رنگریز کان ماند زلف تو به نقش بند جان ماند گر سایه ی برگ گل فتد بر تو بر عارض نازکت نشان ماند روزی گذرد ز هجر تو سالی مسکین عاشق چنان جوان ماند دلتنگ نی ام اگر چه دل تنگم کآخر دل من بدان دهان ماند در … ادامه

کی باشد کاین قفس چمن گردد

مولانا-غزل شماره 687   کی باشد کاین قفس چمن گردد و اندر خور گام و کام من گردد این زهر کشنده انگبین بخشد وین خار خلنده یاسمن گردد آن ماه دو هفته در کنار آید وز غصه حسود ممتحن گردد آن یوسف مصر الصلا گوید یعقوب قرین پیرهن گردد بر ما خورشید سایه اندازد وان … ادامه

ای مطرب جان چو دف به دست آمد

مولانا-غزل شماره 686 ای مطرب جان چو دف به دست آمد این پرده بزن که یار مست آمد چون چهره نمود آن بت زیبا ماه از سوی چرخ بت پرست آمد ذرات جهان به عشق آن خورشید رقصان ز عدم به سوی هست آمد غمگین ز چیی مگر تو را غولی از راه ببرد و … ادامه

دل با دل دوست در حنین باشد

مولانا-غزل شماره 685   دل با دل دوست در حنین باشد گویای خموش همچنین باشد گویم سخن و زبان نجنبانم چون گوش حسود در کمین باشد دانم که زبان و گوش غمازند با دل گویم که دل امین باشد صد شعله ی آتش است در دیده از نکته ی دل که آتشین باشد خود طرفه‌تر … ادامه

ز رویت دسته گل می‌توان کرد

مولانا-غزل شماره 684   ز رویت دسته ی گل می‌توان کرد ز زلفت شاخ سنبل می‌توان کرد ز قد پر خم من در ره عشق بر آب چشم من پل می‌توان کرد ز اشک خون همچون اطلس من براق عشق را جل می‌توان کرد ز هر حلقه از آن زلفین پر بند پی گردنکشان غل … ادامه

ز خاک من اگر گندم برآید

مولانا-غزل شماره 638 ز خاک من اگر گندم برآید از آن گر نان پزی مستی فزاید خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید اگر بر گور من آیی زیارت تو را خرپشته‌ام رقصان نماید میا بی‌دف به گور من برادر که در بزم خدا غمگین نشاید زنخ بربسته و در گور خفته دهان … ادامه

یکی لحظه از او دوری نباید

مولانا-غزل شماره 682   یکی لحظه از او دوری نباید کزآن دوری خرابی‌ها فزاید تو می‌گویی که بازآیم چه باشد تو بازآیی اگر دل در گشاید بسی این کار را آسان گرفتند بسی دشوارها آسان نماید چرا آسان نماید کار دشوار که تقدیر از کمین عقلت رباید به هر حالی که باشی پیش او باش … ادامه

کسی که غیر این سوداش نبود

مولانا-غزل شماره 681   کسی که غیر این سوداش نبود ز ذوق ماش یاد ماش نبود مثال گوی در میدان حیرت دوان باشد اگر چه پاش نبود وجودی که نرست از سایه ی خوش پناه سایه ی عنقاش نبود نماید آینه سیمای هر کس ازیرا صورت و سیماش نبود به روزی صد هزاران عیب و … ادامه

نگارا مردگان از جان چه دانند

مولانا-غزل شماره 680   نگارا مردگان از جان چه دانند کلاغان قدر تابستان چه دانند بر بیگانگان تا چند باشی بیا جان قدر تو ایشان چه دانند بپوشان قد خوبت را از ایشان که کوران سرو در بستان چه دانند خرامان جانب میدان خویش آ مباش آنجا خران میدان چه دانند بزن چوگان خود را … ادامه

چو دیوم عاشق آن یک پری شد

مولانا-غزل شماره 679   چو دیوم عاشق آن یک پری شد ز دیو خویشتن یکسر بری شد چو ناگاهان بدیدش همچو برقی برون پرید عقلش را سری شد در انگشت پری مهر سلیمان چو دید آن جان و دل در چاکری شد چو سر چاکری عشق دریافت فراز هفت چرخ مهتری شد چو لب تر … ادامه