بایگانی‌های حرف د - صفحه 27 از 41 - ادبستان شعر پارسی

پرکندگی از نفاق خیزد

مولانا-غزل شماره 702   پرکندگی از نفاق خیزد پیروزی از اتفاق خیزد تو ناز کنی و یار تو ناز چون ناز دو شد طلاق خیزد ور زآنکه نیاز پیش آری صد وصلت و صد عناق خیزد از ناز شود ولایتی تنگ در دل سفر عراق خیزد تو خون تکبر ار نریزی خون جوش کند خناق … ادامه

آن خواجه خوش لقا چه دارد

مولانا-غزل شماره 701   آن خواجه ی خوش لقا چه دارد بازار مرا بها چه دارد او عشوه دهد از او تو مشنو رختش بطلب که تا چه دارد نقدش برکش ببین که چند است در نقد دگر دغا چه دارد گر دست و ترازوی نداری تا برکشی کز صفا چه دارد اندر سخنش کشان … ادامه

آن خواجه خوش لقا چه دارد

مولانا-غزل شماره 700   آن خواجه ی خوش لقا چه دارد آیینه‌اش از صفا چه دارد هان تا نروی تو در جوالش رختش بطلب که تا چه دارد اندر سخنش کشان و بو گیر کز بوی می بقا چه دارد در گلشن ذوق او فرو رو کز نرگس و لاله‌ها چه دارد هر چند کز … ادامه

بیچاره کسی که می ندارد

مولانا-غزل شماره 699   بیچاره کسی که می ندارد غوره به سلف همی‌فشارد بیچاره زمین که شوره باشد وین ابر کرم بر او نبارد باری دل من صبوح مست است وام شب دوش می‌گزارد گفتم به صبوح خفتگان را پامزد وی ام که سر برآرد امروز گریخت شرم از من او بر کف مست کی … ادامه

آن کس که ز تو نشان ندارد

مولانا-غزل شماره 698   آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشیدست آن ندارد ما بر در و بام عشق حیران آن بام که نردبان ندارد دل چون چنگست و عشق زخمه پس دل به چه دل فغان ندارد امروز فغان عاشقان را بشنو که تو را زیان ندارد هر ذره پر از فغان … ادامه

دل بی‌لطف تو جان ندارد

مولانا-غزل شماره 697   دل بی‌لطف تو جان ندارد جان بی‌تو سر جهان ندارد عقل ار چه شگرف کدخدایی ست بی خوان تو آب و نان ندارد خورشید چو دید خاک کویت هرگز سر آسمان ندارد گلنار چو دید گلشن جان زین پس سر بوستان ندارد در دولت تو سیه گلیمی گر سود کند زیان … ادامه

بیچاره کسی که زر ندارد

مولانا-غزل شماره 696   بیچاره کسی که زر ندارد وز معدن زر خبر ندارد بیچاره دلی که ماند بی‌تو طوطی ست ولی شکر ندارد دارد هنر و هزار دولت افسوس که آن دگر ندارد می‌گوید دست جام بخشش ما بدهیمش اگر ندارد بر وی ریزییم آب حیوان گر آب بر آن جگر ندارد بی برگان … ادامه

این قافله بار ما ندارد

مولانا-غزل شماره 695   این قافله بار ما ندارد از آتش یار ما ندارد هر چند درخت‌های سبزند بویی ز بهار ما ندارد جان تو چو گلشن است لیکن دلخسته به خار ما ندارد بحری ست دل تو در حقایق کو جوش کنار ما ندارد هر چند که کوه برقرار است والله که قرار ما … ادامه

آن کز دهن تو رنگ دارد

مولانا-غزل شماره 694   آن کز دهن تو رنگ دارد انصاف که رزق تنگ دارد وآنکس که جدل ببست با تو با عمر عزیز جنگ دارد ماهی که بیافت آب حیوان بر خشک چرا درنگ دارد در آینه عکس قیصر روم گر نیست بدانک زنگ دارد در قدس دلت چو خوک دیدی ملک قدست فرنگ … ادامه

جانی که ز نور مصطفی زاد

مولانا-غزل شماره 693   جانی که ز نور مصطفی زاد با او تو مگو ز داد و بیداد هرگز ماهی سباحت آموخت آزادی جست سرو آزاد خاری که ز گلبن طرب رست گلزار به روی او شود شاد دور است رواق‌های شادی از آتش و آب و خاک و از باد زین چار بسیط چون … ادامه

رفتیم بقیه را بقا باد

مولانا-غزل شماره 692   رفتیم بقیه را بقا باد لابد برود هر آنک او زاد پنگان فلک ندید هرگز طشتی که ز بام درنیفتاد چندین مدوید کاندر این خاک شاگرد همان شده ست کاستاد ای خوب مناز کاندر آن گور بس شیرین است لا چو فرهاد آخر چه وفا کند بنایی کاستون ویست پاره‌ای باد … ادامه

هر چند که بلبلان گزینند

مولانا-غزل شماره 691   هر چند که بلبلان گزینند مرغان دگر خمش نشینند خود گیر که خرمنی ندارند نه از خرمن فقر دانه چینند از حلقه برون نه‌ایم ما نیز هر چند که آن شهان نگینند گر ولوله ی مرا نخواهند از بهر چه کارم آفرینند شیرین و ترش مراد شاه است دو دیگ نهاده … ادامه