بایگانی‌های حرف د - صفحه 26 از 41 - ادبستان شعر پارسی

اول نظر ار چه سرسری بود

مولانا-غزل شماره 714   اول نظر ار چه سرسری بود سرمایه و اصل دلبری بود گر عشق وبال و کافری بود آخر نه به روی آن پری بود آن جام شراب ارغوانی وان آب حیات زندگانی وان دیده ی بخت جاودانی آخر نه به روی آن پری بود جمعیت جان‌های خرم در سایه ی آن … ادامه

ساقی زان می که می‌چریدند

مولانا-غزل شماره 713   ساقی زان می که می‌چریدند بفزای که یارکان رسیدند مهمان بفزود می بیفزا زان خنب که اولیا چشیدند زان می که ز بوش جمله ابدال در خلق پدید و ناپدیدند ای ساقی خوب ، شکرلله کان روی نکوت را بدیدند ای آتش رخت سوز ، عشاق در عشق تو رخت‌ها کشیدند … ادامه

خوش باش که هر که راز داند

مولانا-غزل شماره 712   خوش باش که هر که راز داند داند که خوشی خوشی کشاند شیرین چو شکر تو باش شاکر شاکر هر دم شکر ستاند شکر از شکر است آستین پر تا بر سر شاکران فشاند تلخش چو بنوشی و بخندی در ذات تو تلخیی نماند گویی که چگونه‌ام خوشم من گویم ترشم … ادامه

امروز نگار ما نیامد

مولانا-غزل شماره 711   امروز نگار ما نیامد آن دلبر و یار ما نیامد آن گل که میان باغ جان است امشب به کنار ما نیامد صحرا گیریم همچو آهو چون مشک تتار ما نیامد ای رونق مطربان همین گو کان رونق کار ما نیامد آرام مده تو نای و دف را کآرام و قرار … ادامه

آن شعله نور می‌خرامد

مولانا-غزل شماره 710   آن شعله ی نور می‌خرامد وان فتنه ی حور می‌خرامد شب جامه سپید کرد زیرا کان ماه ز دور می‌خرامد مستان شبانه را بشارت ساقی به سحور می‌خرامد جان را به مثال عود سوزیم کان کان بلور می‌خرامد آن فتنه نگر که بار دیگر با صد شر و شور می‌خرامد آن … ادامه

جان از سفر دراز آمد

مولانا-غزل شماره 709   جان از سفر دراز آمد بر خاک در تو باز آمد در نقد وجود هر چه زر بود از گنج عدم به گاز آمد بی مهر تو هر که آسمان رفت درهای فلک فراز آمد بی آبی خویش جمله دیدند هرک از تو نه سرفراز آمد جان رفت که بی تو … ادامه

برخیز که ساقی اندرآمد

مولانا-غزل شماره 708   برخیز که ساقی اندرآمد وان جان هزار دلبر آمد آمد می ناب وز پی نقل بادام و نبات و شکر آمد آن جان و جهان رسید و از وی صد جان جهان مصوّر آمد مشک آمد پیش طرّه ی او کان طرّه ز حسن بر سر آمد زد حلقه ی مشک … ادامه

آن یوسف خوش عذار آمد

مولانا-غزل شماره 707   آن یوسف خوش عذار آمد وان عیسی روزگار آمد وان سنجق صد هزار نصرت بر موکب نوبهار آمد ای کار تو مرده زنده کردن برخیز که روز کار آمد شیری که به صید شیر گیرد سرمست به مرغزار آمد دی رفت و پریر نقد بستان کان نقد خوش عیار آمد این … ادامه

روزم به عیادت شب آمد

مولانا-غزل شماره 706   روزم به عیادت شب آمد جانم به زیارت لب آمد از بس که شنید یاربم چرخ از یارب من به یارب آمد یار آمد و جام باده بر کف زان می که خلاف مذهب آمد هر بار ز جرعه مست بودم این بار قدح لبالب آمد عالم به خمار اوست معجب … ادامه

ای کز تو همه جفا وفا شد

مولانا-غزل شماره 705   ای کز تو همه جفا وفا شد آن عهد و وفای تو کجا شد با روی تو سور شد عزاها بی روی تو سورها عزا شد شد بی‌قدمت سرا خرابه باز از تو خرابه‌ها سرا شد از دعوت تو فنا شود هست وز هجر تو هست‌ها فنا شد ای کشته مرا … ادامه

آن جا که چو تو نگار باشد

مولانا-غزل شماره 704   آنجا که چو تو نگار باشد سالوس و حفاظ عار باشد سالوس و حیل کنار گیرد چون رحمت بی‌کنار باشد بوسی به دغا ربودم از تو ای دوست دغا سه بار باشد امروز وفا کن آن سوم را امروز یکی هزار باشد من جوی و تو آب و بوسه ی آب … ادامه

آن کس که ز جان خود نترسد

مولانا-غزل شماره 703   آن کس که ز جان خود نترسد از کشتن نیک و بد نترسد وآنکس که بدید حسن یوسف از حاسد و از حسد نترسد آنکس که هوای شاه دارد از لشکر بی‌عدد نترسد آخر حیوان ز ذوق صحبت از جفته و از لگد نترسد آنکس که سعادت ازل دید از عاقبت … ادامه