بایگانی‌های حرف د - صفحه 25 از 41 - ادبستان شعر پارسی

شب رفت حریفکان کجایید

مولانا-غزل شماره 726   شب رفت حریفکان کجایید شب تا برود شما بیایید از لعل لبش شراب نوشید وز خنده ی او شکر بخایید چون روز شود به هوشیاران زین باده نشانه وانمایید در جیب شما چو دردمیدند عیسی زایید اگر بزایید بی هشت بهشت و هفت دوزخ همچون مه چهارده برآیید یک موی ز … ادامه

کس با چو تو یار راز گوید

مولانا-غزل شماره 725   کس با چو تو یار راز گوید یا قصه ی خویش بازگوید عاقل کرده ست با تو کوتاه لیکن عاشق دراز گوید از عشق تو در سجود افتد سودای تو در نماز گوید از ناز همه دروغ گویی آنچ این دلم از نیاز گوید من همچو ایازم و تو محمود بشنو … ادامه

گرمابه دهر جان فزا بود

مولانا-غزل شماره 724   گرمابه ی دهر جان فزا بود زیرا که در او پری ما بود مر پریان را ز حیرت او هر گوشه مقال و ماجرا بود عقل است چراغ ماجراها آنجا هش و عقل از کجا بود در صرصر عشق عقل پشه ست آنجا چه مجال عقل‌ها بود از احمد پا کشید … ادامه

ساقی برخیز کان مه آمد

مولانا-غزل شماره 723   ساقی برخیز کان مه آمد بشتاب که سخت بی‌گه آمد ترکانه بتاز وقت تنگ است کان ترک ختا به خرگه آمد در وهم نبود این سعادت اقبال نگر که ناگه آمد عاشق چو پیاله پر ز خون بود چون ساغر می به قهقه آمد با چون تو مه آنک وقت دریافت … ادامه

ما مست شدیم و دل جدا شد

مولانا-غزل شماره 722   ما مست شدیم و دل جدا شد از ما بگریخت تا کجا شد چون دید که بند عقل بگسست در حال دلم گریزپا شد او جای دگر نرفته باشد او جانب خلوت خدا شد در خانه مجو که او هوایی ست او مرغ هواست و در هوا شد او باز سپید … ادامه

هر سینه که سیمبر ندارد

مولانا-غزل شماره 721   هر سینه که سیمبر ندارد شخصی باشد که سر ندارد وآنکس که ز دام عشق دور است مرغی باشد که پر ندارد او را چه خبر بود ز عالم کز باخبران خبر ندارد او صید شود به تیر غمزه کز عشق سر سپر ندارد آن را که دلیر نیست در راه … ادامه

از بهر چه در غم و زحیرید

مولانا-غزل شماره 720   از بهر چه در غم و زحیرید وقت سفر است خر بگیرید خیزید روان شوید یاران تا همچو روان صفا پذیرید پران باشید در پی صید آخر نه کم از کمان و تیرید اندر حرکت نهانست روزی گر محتشمید و گر فقیرید در اول روز تازه زآنید که شب سوی غیب … ادامه

ای اهل صبوح در چه کارید

مولانا-غزل شماره 719   ای اهل صبوح در چه کارید شب می‌گذرد روا مدارید ماننده ی آفتاب رخشان از جام صبوح سر برآرید ای شب شمران اگر شمارست باری شب زلف او شمارید زخمی که زدست وانمایید گر پنجه ی شیر را شکارید در خواب شوید ای ملولان وین خلوت را به ما سپارید می‌آید … ادامه

آخر گهر وفا ببارید

مولانا-غزل شماره 718   آخر گهر وفا ببارید آخر سر عاشقان بخارید ما خاک شما شدیم در خاک تخم ستم و جفا مکارید بر مظلومان راه هجران این ظلم دگر روا مدارید ای زهره ییان به بام این مه بر پرده ی زیر و بم بزارید یا نیز شما ز درد دوری همچون من خسته … ادامه

آن کس که به بندگیت آید

مولانا-غزل شماره 717   آن کس که به بندگیت آید با او تو چنین کنی نشاید ای روی تو خوب و خوی تو خوش چون تو گهری فلک نزاید روی تو و خوی تو لطیف است سر دل تو لطیف باید آن شخص که مردنی ست فردا امروز چرا جفا نماید چیزی که به خود … ادامه

دیر آمده‌ای سفر مکن زود

مولانا-غزل شماره 716   دیر آمده‌ای سفر مکن زود ای مایه ی هر مراد و هر سود ای ز آتش عزم رفتن تو از بینی‌ها برآمده دود هر عود تلف شود ز آتش در آتش توست عید هر عود اومید تو هر دمی بگوید دستت گیرم به فضل خود زود اما تو مگو که جهد … ادامه

اول نظر ار چه سرسری بود

مولانا-غزل شماره 715 اول نظر ار چه سرسری بود سرمایه و اصل دلبری بود گر عشق وبال و کافری بود آخر نه به روی آن پری بود زان رنگ تو گشته‌ایم بی‌رنگ زان سوی خرد هزار فرسنگ گر روم گزید جان اگر زنگ آخر نه به روی آن پری بود رو کرده به چتر پادشاهی … ادامه