بایگانی‌های حرف د - صفحه 12 از 41 - ادبستان شعر پارسی

جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید

مولانا-غزل شماره 882 جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید طبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید روی زمین سبز شد جیب درید آسمان بار دگر مه شکافت روح مجرد رسید گشت جهان پر شکر بست سعادت کمر خیز که بار دگر آن قمرین خد رسید دل چو سطرلاب شد آیت هفت آسمان شرح دل احمدی … ادامه

آه که بار دگر آتش در من فتاد

مولانا-غزل شماره 881 آه که بار دگر آتش در من فتاد وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد آه که دریای عشق بار دگر موج زد وز دل من هر طرف چشمه ی خون برگشاد آه که جست آتشی خانه ی دل درگرفت دود گرفت آسمان آتش من یافت باد آتش دل سهل نیست … ادامه

صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد

مولانا-غزل شماره 880   صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد صد بحر سلطنت ز تطاول سراب شد صد برج حرص و بخل به خندق دراوفتاد صد بخت نیم خواب به کلی به خواب شد آن شاهراه غیب بر آن قوم بسته بود وان ماه زنگ ظلم به زیر حجاب شد وان چشم کو چو … ادامه

صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید

مولانا-غزل شماره 879   صبح آمد و صحیفه ی مصقول برکشید وز آسمان سپیده ی کافور بردمید صوفی چرخ خرقه و شال کبود خویش تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید رومی روز بعد هزیمت چو دست یافت از تخت ملک زنگی شب را فروکشید زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسید آمد شدی … ادامه

صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد

مولانا-غزل شماره 878 صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد خورشید دیگری ست که فرمان و حکم او خورشید را برای مصالح سفر دهد بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود او را نمی‌رسد که رود مال و زر دهد بنگر به طوطیان که پر و … ادامه

امسال بلبلان چه خبرها همی‌دهند

مولانا-غزل شماره 877   امسال بلبلان چه خبرها همی‌دهند یا رب به طوطیان چه شکرها همی‌دهند در باغ‌ها درآی تو امسال و درنگر کان شاخه‌های خشک چه برها همی‌دهند مقراض در میان نه و خلعت همی‌برند وان را که تاج رفت کمرها همی‌دهند بی منت کسی همه بر نقره می‌زنند بی زحمت مصادره زرها همی‌دهند … ادامه

تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید

مولانا-غزل شماره 876   تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید درده شراب و واخرام از بیم و از امید پیش آر جام آتش اندیشه سوز را کاندیشه‌هاست در سرم از بیم و از امید کشتی نوح را که ز طوفان امان ماست بنما که زیر لنگرم از بیم و از امید آن … ادامه

گر عید وصل تست منم خود غلام عید

مولانا-غزل شماره 875   گر عید وصل توست منم خود غلام عید بهر توست خدمت و سجده و سلام عید تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلم از غایت حلاوت نام تو نام عید ای شاد آن زمان که درآید وصال تو تا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید تا آفتاب چهره … ادامه

امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود

مولانا-غزل شماره 874   امروز مرده بین که چه سان زنده می‌شود آزاد سرو بین که چه سان بنده می‌شود پوسیده استخوان و کفن‌های مرده بین کز روح و علم و عشق چه آکنده می‌شود آن حلق و آن دهان که دریده ست در لحد چون عندلیب مست چه گوینده می‌شود آن جان به شیشه‌ای … ادامه

خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود

مولانا-غزل شماره 873 خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود خندید و گفت روبه آخر به زیرکی از دست شیر صید کجا سهل درربود مر ابر را که دوشد و آنجا که دررسد الا مگر که ابر نماید به خویش جود معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا … ادامه

این عشق جمله عاقل و بیدار می‌کشد

مولانا-غزل شماره 872   این عشق جمله عاقل و بیدار می‌کشد بی تیغ می‌برد سر و بی‌دار می‌کشد مهمان او شدیم که مهمان همی‌خورد یار کسی شدیم که او یار می‌کشد چون یوسفی بدید چو گرگان همی‌درد چون مومنی بدید چو کفار می‌کشد ما دل نهاده‌ایم که دلداریی کند یا گر کشد به رحم و … ادامه

آمد بهار خرم و رحمت نثار شد

مولانا-غزل شماره 871   آمد بهار خرم و رحمت نثار شد سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد اجزای خاک حامله بودند از آسمان نه ماه گشت حامله زان بی‌قرار شد گلنار پر گره شد و جوبار پر زره صحرا پر از بنفشه و کُه لاله زار شد اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت بگشاد … ادامه