بایگانی‌های حرف د - صفحه 13 از 41 - ادبستان شعر پارسی

چشمم همی‌پرد مگر آن یار می‌رسد

مولانا-غزل شماره 870 چشمم همی‌پرد مگر آن یار می‌رسد دل می‌جهد نشانه که دلدار می‌رسد این هدهد از سپاه سلیمان همی‌پرد وین بلبل از نواحی گلزار می‌رسد جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی بفروش خویش را که خریدار می‌رسد آن گوش انتظار خبر نوش می‌کند وان چشم اشکبار به دیدار می‌رسد آن دل که … ادامه

خیاط روزگار به بالای هیچ مرد

مولانا-غزل شماره 869   خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند از بلیس درد گل‌های رنگ رنگ که پیش تو نقل‌هاست تو می خوری از آن و رخت می‌کنند زرد ای مرده را کنار گرفته که جان … ادامه

بحرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد

مولانا-غزل شماره 868   بحرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد یک یک برد شما را آنک مرا ببرد آن را که بود آهن آهن ربا کشید وان را که بود برگ کهی کهربا ببرد قانون لنگری به ثری گشت منجذب عیسی مهتری را جذب سما ببرد هر حس معنوی را در غیب درکشید … ادامه

چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد

مولانا-غزل شماره 867   چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم‌های مست تو نقاش چون نهاد چشمت بیافرید به هر دم هزار چشم زیرا خدا ز قدرت خود قدرتش بداد وان جمله چشم‌ها شده حیران چشم تو که صد هزار رحمت بر چشم‌هات باد بر تخت سلطنت بنشسته ست چشم تو هر … ادامه

چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد

مولانا-غزل شماره 866   چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم‌های مست تو نقاش چون نهاد چشم تو برگشاید هر دم هزار چشم زیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد وان جمله چشم‌ها شده حیران چشم او کان چشمشان بصارت نو از چه راه داد گفتم به آسمان که چنین ماه دیده‌ای سوگند … ادامه

جانا بیار باده که ایام می‌رود

مولانا-غزل شماره 865   جانا بیار باده که ایام می‌رود تلخی غم به لذت آن جام می‌رود جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست نی نفس کوردل که سوی دام می‌رود با جام آتشین چو تو از در درآمدی وسواس و غم چو دود سوی بام می‌رود گر بر سرت گل است مشویش … ادامه

بلبل نگر که جانب گلزار می‌رود

مولانا-غزل شماره 864   بلبل نگر که جانب گلزار می‌رود گلگونه بین که بر رخ گلنار می‌رود میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش منصوروار خوش به سر دار می‌رود اشکوفه برگ ساخته نهر نثار شاه کاندر بهار شاه به ایثار می‌رود آن لاله‌ای چو راهب دل سوخته بدرد در خون دیده غرق به … ادامه

آتش پریر گفت نهانی به گوش دود

مولانا-غزل شماره 863 آتش پریر گفت نهانی به گوش دود کز من نمی‌شکیبد و با من خوش است عود قدر من او شناسد و شکر من او کند کاندر فنای خویش بدیده ست عود سود سر تا به پای عود گره بود بند بند اندر گشایش عدم آن عقدها گشود ای یار شعله خوار من … ادامه

قومی که بر براق بصیرت سفر کنند

مولانا-غزل شماره 862   قومی که بر براق بصیرت سفر کنند بی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کنند در دانه‌های شهوتی آتش زنند زود وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند از خارخار این گر طبع آن طرف روند بزم و سرای گلشن جای دگر کنند بر پای لولیان طبیعت نهند بند … ادامه

لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد

مولانا-غزل شماره 861   لطفی نماند کان صنم خوش لقا نکرد ما را چه جرم اگر کرمش با شما نکرد تشنیع می‌زنی که جفا کرد آن نگار خوبی که دید در دو جهان کو جفا نکرد عشقش شکر بس است اگر او شکر نداد حسنش همه وفاست اگر او وفا نکرد بنمای خانه‌ای که از … ادامه

ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد

مولانا-غزل شماره 860   ای دل اگر کم آیی کارت کمال گیرد مرغت شکار گردد صید حلال گیرد مه می‌دود چو آیی در ظل آفتابی بدری شود اگر چه شکل هلال گیرد در دل مقام سازد همچون خیال آن کس کاندر ره حقیقت ترک خیال گیرد کو آن خلیل گویا وجهت وجه حقا وان جان … ادامه

نی دیده هر دلی را دیدار می‌نماید

مولانا-غزل شماره 859   نی دیده هر دلی را دیدار می‌نماید نی هر خسیس را شه رخسار می‌نماید الا حقیر ما را الا خسیس ما را کز خار می‌رهاند گلزار می‌نماید دود سیاه ما را در نور می‌کشاند زهد قدیم ما را خمار می‌نماید هرگز غلام خود را نفروشد و نبخشد تا چیست اینک او … ادامه