بایگانی‌های حرف د - صفحه 14 از 41 - ادبستان شعر پارسی

وقتی خوشست ما را لابد نبید باید

مولانا-غزل شماره 858   وقتی خوشست ما را لابد نبید باید وقتی چنین به جانی جامی خرید باید ما را نبید و باده از خم غیب آید ما را مقام و مجلس عرش مجید باید هر جا فقیر بینی با وی نشست باید هر جا زحیر بینی از وی برید باید بگریز از آن فقیری … ادامه

گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند

مولانا-غزل شماره 857   گفتی که در چه کاری با تو چه کار ماند کاری که بی‌تو گیرم والله که زار ماند گر خمر خلد نوشم با جام‌های زرین جمله صداع گردد جمله خمار ماند در کارگاه عشقت بی‌تو هر آنچ بافم والله نه پود ماند والله نه تار ماند تو جوی بی‌کرانی پیشت جهان … ادامه

برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد

مولانا-غزل شماره 856   برجه ز خواب و بنگر نک روز روشن آمد دل را ز خواب برکن هنگام رفتن آمد تا کی اشارت آید تو ناشنوده آری ترسم که عشق گوید کاین خواجه کودن آمد رفتند خوشه چینان وین خوشه چین نشسته کز ثقل و از گرانی چون تل خرمن آمد

عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد

مولانا-غزل شماره 855   عید آمد و خوش آمد دلدار دلکش آمد هر مرده‌ای ز گوری برجست و پیشش آمد دل را زبان بباید تا جان به چنگش آرد جان پاکشان بیاید کان یار سرکش آمد جان غرق شهد و شکر از منبع نباتش مه در میان خرمن زان ترک مه وش آمد خاک از … ادامه

گفتم مکن چنین‌ها ای جان چنین نباشد

مولانا-غزل شماره 854   گفتم مکن چنین‌ها ای جان چنین نباشد غم قصد جان ما کرد گفتا خود این نباشد غم خود چه زهره دارد تا دست و پا برآرد چون خرده‌اش بسوزم گر خرده بین نباشد غم ترسد و هراسد ما را نکو شناسد صد دود از او برآرم گر آتشین نباشد غم خصم … ادامه

مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد

مولانا-غزل شماره 853   مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشد زیرا به پیش دریا ماهی حقیر باشد مانند بحر قلزم ماهی نیابی ای جان در بحر قلزم حق ماهی کثیر باشد بحرست همچو دایه ماهی چو شیرخواره پیوسته طفل مسکین گریان شیر باشد با این همه فراغت گر بحر را به ماهی میلی … ادامه

جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید

مولانا-غزل شماره 852 جز لطف و جز حلاوت خود از شکر چه آید جز نور بخش کردن خود از قمر چه آید جز رنگ‌های دلکش از گلستان چه خیزد جز برگ و جز شکوفه از شاخ تر چه آید جز طالع مبارک از مشتری چه یابی جز نقدهای روشن از کان زر چه آید آن … ادامه

ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید

مولانا-غزل شماره 851 ای آنک پیش حسنت حوری قدم دو آید در خانه ی خیالت شاید که غم درآید ای آنک هر وجودی ز آغاز از تو خیزد شاید که با وجودت در ما عدم درآید ای غم تو جمع می‌شو کاینک سپاه شادی تا کیقباد شادان با صد علم درآید ای دل مباش غمگین … ادامه

یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند

مولانا-غزل شماره 850   یک خانه پر ز مستان مستان نو رسیدند دیوانگان بندی زنجیرها دریدند بس احتیاط کردیم تا نشنوند ایشان گویی قضا دهل زد بانگ دهل شنیدند جان‌های جمله مستان دل‌های دل پرستان ناگه قفص شکستند چون مرغ برپریدند مستان سبو شکستند بر خنب‌ها نشستند یا رب چه باده خوردند یا رب چه … ادامه

ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند

مولانا-غزل شماره 849   ای آن که از عزیزی در دیده جات کردند دیدی که جمله رفتند تنها رهات کردند ای یوسف امانت آخر برادرانت بفروختندت ارزان و اندک بهات کردند آنها که این جهان را بس بی‌وفا بدیدند راه اختیار کردند ترک حیات کردند بسیار خصم داری پنهان و می‌نبینی کاین جمله حیله کردی … ادامه

از چشم پرخمارت دل را قرار ماند

مولانا-غزل شماره 848   از چشم پرخمارت دل را قرار ماند وز روی همچو ماهت در مه شمار ماند چون مطرب هوایت چنگ طرب نوازد مر زهره ی فلک را کی کسب و کار ماند یغمابک جمالت هر سو که لشکر آرد آن سوی شهر ماند آن سو دیار ماند گلزار جان فزایت بر باغ … ادامه

پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند

مولانا-غزل شماره 847   پیمانه ایست این جان پیمانه این چه داند از پاک می‌پذیرد در خاک می‌رساند در عشق بی‌قرارش بنمودنست کارش از عرش می‌ستاند بر فرش می‌فشاند باری نبود آگه زین سو که می‌رساند ای کاش آگهستی زان سو که می‌ستاند خاک از نثار جان‌ها تابان شده چو کان‌ها کو خاک را زبان‌ها … ادامه