بایگانی‌های حرف د - صفحه 15 از 41 - ادبستان شعر پارسی

بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند

مولانا-غزل شماره 846   بیمار رنج صفرا ذوق شکر نداند هر سنگ دل در این ره قلب از گهر نداند هر عنکبوت جوله در تار و پود آن چه از ذوق صنعت خود ذوق دگر نداند وان کو ز چه برافتد در جام و ساغر افتد مستیش در سر افتد پا را ز سر نداند

مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد

مولانا-غزل شماره 845   مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد بشکست دام‌ها را بر لامکان برآمد از باده ی گزافی شد صاف صاف صافی وز درد هر دو عالم جوشید و بر سر آمد جان را چو شست از گل معراج بر شد آن دل آنجا چو کرد منزل آن جاش خوشتر آمد در … ادامه

گر ساعتی ببری ز اندیشه‌ها چه باشد

مولانا-غزل شماره 844   گر ساعتی ببری ز اندیشه‌ها چه باشد غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد ز اندیشه‌ها نخسپی ز اصحاب کهف باشی نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد آخر تو برگ کاهی ما کهربای دولت زین کاهدان بپری تا کهربا چه باشد صد بار عهد کردی کاین … ادامه

در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید

مولانا-غزل شماره 843   در عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید دانی که کیست زنده آن کو ز عشق زاید گرمی شیر غران تیزی تیغ بران نری جمله نران با عشق کند آید در راه رهزنانند وین همرهان زنانند پای نگارکرده این راه را نشاید طبل غزا برآمد وز عشق لشکر آمد کو رستم … ادامه

آن ماه کو ز خوبی بر جمله می‌دواند

مولانا-غزل شماره 842   آن ماه کو ز خوبی بر جمله می‌دواند ای عاشقان شما را پیغام می‌رساند سوی شما نبشت او بر روی بنده سطری خط خوان کیست اینجا کاین سطر را بخواند نقشش ز زعفران است وین سطر سرّ جان است هر حرف آتشی نو در دل همی‌نشاند کنجی و عشق و دلقی … ادامه

باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد

مولانا-غزل شماره 841   باز آفتاب دولت بر آسمان برآمد باز آرزوی جان‌ها از راه جان درآمد باز از رضای رضوان درهای خلد وا شد هر روح تا به گردن در حوض کوثر آمد باز آن شهی درآمد کو قبله ی شهان است باز آن مهی برآمد کز ماه برتر آمد سرگشتگان سودا جمله سوار … ادامه

بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد

مولانا-غزل شماره 840   بعد از سماع گویی کان شورها کجا شد یا خود نبود چیزی یا بود و آن فنا شد منکر مباش بنگر اندر عصای موسی یک لحظه آن عصا بد یک لحظه اژدها شد چون اژدهاست قالب لب را نهاده بر لب کو خورد عالمی را وانگه همان عصا شد یک گوهری … ادامه

خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد

مولانا-غزل شماره 839   خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد یا غیر خاک پایش کس دستگیر باشد گیرم کز او بگردی شاه و امیر و فردی ناچار مرگ روزی بر تو امیر باشد گر فاضلی و فردی آب خضر نخوردی هر کو نخورد آبش مرگ اسیر باشد ای پیر جان فطرت پیر … ادامه

گر نخسپی شبکی جان چه شود

مولانا-غزل شماره 838   گر نخسپی شبکی جان چه شود ور نکوبی در هجران چه شود ور بیاری شبکی روز آری از برای دل یاران چه شود ور دو دیده به تو روشن گردد کوری دیده ی شیطان چه شود گر برآری ز دل بحر غبار چون کف موسی عمران چه شود ور سلیمان بر … ادامه

هر کجا بوی خدا می‌آید

مولانا-غزل شماره 837   هر کجا بوی خدا می‌آید خلق بین بی‌سر و پا می‌آید زانک جان‌ها همه تشنه‌ست به وی تشنه را بانگ سقا می‌آید شیرخوار کرمند و نگران تا که مادر ز کجا می‌آید در فراقند و همه منتظرند کز کجا وصل و لقا می‌آید از مسلمان و جهود و ترسا هر سحر … ادامه

گر نخسپی شبکی جان چه شود

مولانا-غزل شماره 836   گر نخسپی شبکی جان چه شود ور نکوبی در هجران چه شود ور بیاری شبکی روز آری از برای دل یاران چه شود ور دو دیده ز تو روشن گردد کوری دیده ی شیطان چه شود ور بگیرد ز گل افشانی تو همه عالم گل و ریحان چه شود آب حیوان … ادامه

گل خندان که نخندد چه کند

مولانا-غزل شماره 835   گل خندان که نخندد چه کند علم از مشک نبندد چه کند نار خندان که دهان بگشاده ست چونک در پوست نگنجد چه کند مه تابان به جز از خوبی و ناز چه نماید چه پسندد چه کند آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدین نادره گنبد چه کند سایه … ادامه