بایگانی‌های حرف د - صفحه 11 از 41 - ادبستان شعر پارسی

نعره آن بلبلان از سوی بستان رسید

مولانا-غزل شماره 894   نعره ی آن بلبلان از سوی بستان رسید صورت بستان نهان بوی گلستان بدید باد صبا می‌وزد از سر زلف نگار فعل صبا ظاهرست لیک صبا را که دید این دم عیسی به لطف عمر ابد می‌دهد عمر ابد تازه کرد در دم عمر قدید مژده ی دولت رسید در حق … ادامه

نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد

مولانا-غزل شماره 893 نیک بدست آنک او شد تلف نیک و بد دل سبد آمد مکن هر سقطی در سبد آنک تواضع کند نگذرد از حد خویش یابد او هستی باقی بیرون ز حد وا کن صندوق زر بر سر ایمان فشان کآخر صندوق تو نیست یقین جز لحد تو لحد خویش را پر کن … ادامه

آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید

مولانا-غزل شماره 892   آمد شهر صیام سنجق سلطان رسید دست بدار از طعام مایده ی جان رسید جان ز قطیعت برست دست طبیعت ببست قلب ضلالت شکست لشکر ایمان رسید لشکر والعادیات دست به یغما نهاد زآتش والموریات نفس به افغان رسید البقره راست بود موسی عمران نمود مرده از او زنده شد چونک … ادامه

دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید

مولانا-غزل شماره 891   دی شد و بهمن گذشت فصل بهاران رسید جلوه ی گلشن به باغ همچو نگاران رسید زحمت سرما و دود رفت به کور و کبود شاخ گل سرخ را وقت نثاران رسید باغ ز سرما بکاست شد ز خدا دادخواست لطف خدا یار شد دولت یاران رسید آمد خورشید ما باز … ادامه

صبحدمی همچو صبح پرده ظلمت درید

مولانا-غزل شماره 890   صبحدمی همچو صبح پرده ی ظلمت درید نیمشبی ناگهان صبح قیامت دمید واسطه‌ها را برید دید به خود خویش را آنچ زبانی نگفت بی‌سر و گوشی شنید پوست بدرد ز ذوق عشق چو پیدا شود لیک کجا ذوق آن کو کندت ناپدید فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق باز کند … ادامه

روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید

مولانا-غزل شماره 889   روی تو چون روی مار خوی تو زهر قدید ای خنک آن را که او روی شما را ندید من شده مهمان تو در چمن جان تو پای پر از خار شد دست یکی گل نچید ای مثل خارپشت گرد تو خار درشت خار تو ما را بکشت مار تو ما … ادامه

زهره من بر فلک شکل دگر می‌رود

مولانا-غزل شماره 888   زهره ی من بر فلک شکل دگر می‌رود در دل و در دیده‌ها همچو نظر می‌رود چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او جان به سوی ناوکش همچو سپر می‌رود ابروی چون سنبله بی‌خبرست از مهش گر خبرستش چرا فوق قمر می‌رود ذره چرا شد سوار بر سر کره ی … ادامه

روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود

مولانا-غزل شماره 887   روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود قاصد ره داد شیر ور نه کی باور کند این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود گوید گرگی بخورد یوسف یعقوب را شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود هر نفس الهام … ادامه

از رسن زلف تو خلق به جان آمدند

مولانا-غزل شماره 886 از رسن زلف تو خلق به جان آمدند بهر رسن بازیش لولیکان آمدند در دل هر لولیی عشق چو استاره‌ای رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند در هوس این سماع از پس بستان عشق سروقدان چون چنار دست زنان آمدند بین که چه ریسیده‌ایم دست که لیسیده‌ایم تا که چنین لقمه‌ها سوی … ادامه

بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد

مولانا-غزل شماره 885   بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد مریم عشق قدیم … ادامه

پرده دل می‌زند زهره هم از بامداد

مولانا-غزل شماره 884   پرده ی دل می‌زند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طرب‌ها بداد بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد عشق همایون پی است خطبه به نام وی است از سر ما کم مباد سایه ی این … ادامه

جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد

مولانا-غزل شماره 883   جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد این دو که هر دو یکی ست جز که همان یک مباد فرد چرا شد عدد از سبب خوی بد ز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد گشت جدا موج‌ها گر چه بد اول یکی از سبب باد بود آنک … ادامه