بایگانی‌های حرف د - صفحه 10 از 41 - ادبستان شعر پارسی

گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد

مولانا-غزل-شماره 906 گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده ی اصلی نمود جنبش عاریه باز رفت و … ادامه

شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند

مولانا-غزل-شماره 905   شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند رسید کار به جایی که عقل خیره بماند هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده چو عقل بسته شد اینجا بگو کی اش برهاند دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند متاع … ادامه

ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می‌شد

مولانا-غزل-شماره 904   ز باد حضرت قدسی بنفشه زار چه می‌شد درخت‌های حقایق از آن بهار چه می‌شد دل از دیار خلایق بشد به شهر حقایق خدای داند کاین دل در آن دیار چه می‌شد ز های و هوی حریفان ز نای و نوش ظریفان هوای نور صبوح و شراب نار چه می‌شد هزار بلبل … ادامه

اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد

مولانا-غزل-شماره 903 اگر مرا تو نخواهی دلم تو را نگذارد تو هم به صلح گرایی اگر خدا بگمارد هزاران عاشق داری به جان و دل نگرانت که تا سعادت و دولت که را به تخت برآرد ز عشق عاشق مفلس عجب فتند لئیمان که آنچ رشک شهان شد گدا امید چه دارد عجب مدار ز … ادامه

ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد

مولانا-غزل-شماره 902   ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد ز روی پشت و پناهی که پشت‌ها همه رو شد دگر نشینم هرگز برای دل که برآید کجا برآید آن دل که کوی عشق فرو شد موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او … ادامه

اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد

مولانا-غزل-شماره 901   اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد وگر به پیش من آید خیال یار که چونی حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد شکار خسته ی اویم به تیر غمزه ی جادو گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد چو کاسه … ادامه

بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد

مولانا-غزل شماره 900   بگیر دامن لطفش که ناگهان بگریزد ولی مکش تو چو تیرش که از کمان بگریزد چه نقش‌ها که ببازد چه حیله‌ها که بسازد به نقش حاضر باشد ز راه جان بگریزد بر آسمانش بجویی چو مه ز آب بتابد در آب چونک درآیی بر آسمان بگریزد ز لامکانش بخوانی نشان دهد … ادامه

یار مرا عارض و عذار نه این بود

مولانا-غزل شماره 899   یار مرا عارض و عذار نه این بود باغ مرا نخل و برگ و بار نه این بود عهدشکن گشته‌اند خاصه و عامه قاعده ی اهل این دیار نه این بود روح در این غار غوره وار ترش چیست پرورش و عهد یار غار نه این بود سیل غم بی‌شمار بار … ادامه

بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رود

مولانا-غزل شماره 898   بانگ زدم من که دل مست کجا می‌رود گفت شهنشه خموش جانب ما می‌رود گفتم تو با منی دم ز درون می‌زنی پس دل من از برون خیره چرا می‌رود گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست سوی خیال خطا بهر غزا می‌رود هر طرفی کو رود بخت از آن … ادامه

شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود

مولانا-غزل شماره 897   شرح دهم من که شب از چه سیه دل بود هر کی خورد خون خلق زشت و سیه دل شود چون جگر عاشقان می‌خورد این شب به ظلم دود سیاهی ظلم بر دل شب می‌دمد عاقله ی شب تویی باز رهانش ز ظلم نیمشبی بر فلک راه بزن بر رصد تا … ادامه

غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند

مولانا-غزل شماره 896   غره مشو گر ز چرخ کار تو گردد بلند زانک بلندت کند تا بتواند فکند قطره ی آب منی کز حیوان می‌زهد لایق قربان نشد تا نشد آن گوسفند توده ی ذرات ریگ تا نشود کوه سخت کس نزند بر سرش بیهده زخم کلند تا نشود گردنی گردن کس غل ندید … ادامه

وسوسه تن گذشت غلغله جان رسید

مولانا-غزل شماره 895   وسوسه ی تن گذشت غلغله ی جان رسید مور فروشد به گور چتر سلیمان رسید این فلک آتشی چند کند سرکشی نوح به کشتی نشست جوشش طوفان رسید چند مخنث نژاد دعوی مردی کند رستم خنجر کشید سام و نریمان رسید جادوکانی ز فن چند عصا و رسن مار کنند از … ادامه