بایگانی‌های حرف د - صفحه 9 از 41 - ادبستان شعر پارسی

چو کارزار کند شاه روم با شمشاد

مولانا-غزل شماره 918 چو کارزار کند شاه روم با شمشاد چگونه گردم خرّم چگونه باشم شاد جهان عقل چو روم و جهان طبع چو زنگ میان هر دو فتاده‌ست کارزار و جهاد شما و هر چه مراد شماست در عالم من و طریق خداوند مبدا و ایجاد به اختلاف دو شمشیر نیست امن طریق که … ادامه

به یارکان صفا جز می صفا مدهید

مولانا-غزل شماره 917   به یارکان صفا جز می صفا مدهید چو می‌دهید بدیشان جدا جدا مدهید در این چنین قدح آمیختن حرام بود به عاشقان خدا جز می خدا مدهید برهنگان ره از آفتاب جامه کنید برهنگان ره عشق را قبا مدهید چو هیچ باد صبایی به گردشان نرسد به جانشان خبر از وعده … ادامه

درخت و برگ برآید ز خاک این گوید

مولانا-غزل شماره 916   درخت و برگ برآید ز خاک این گوید که خواجه هر چه بکاری تو را همان روید تو را اگر نفسی ماند جز که عشق مکار که چیست قیمت مردم هر آنچ می‌جوید بشو دو دست ز خویش و بیا بخوان بنشین که آب بهر وی آمد که دست و رو … ادامه

بیا که ساقی عشق شراب باره رسید

مولانا-غزل شماره 915   بیا که ساقی عشق شراب باره رسید خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید هزار چشمه ی شیر و شکر روان شد از او شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید هزار مسجد پر شد چو عشق گشت … ادامه

ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود

مولانا-غزل-شماره 914   ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود تو نفخ صوری یا خود قیامت موعود شنوده‌ام که بسی خلق جان بداد و بمرد ز ذوق و لذت آواز و نغمه ی داوود شها نوای تو برعکس بانگ داوودست کز آن بمرد و از این زنده می‌شود موجود ز حلق نیست نوایت … ادامه

بگو به گوش کسانی که نور چشم منند

مولانا-غزل-شماره 913   بگو به گوش کسانی که نور چشم منند که باز نوبت آن شد که توبه‌ها شکنند هزار توبه و سوگند بشکنند آن دم که غمزه‌های دلارام طبل حسن زنند چو یار مست خراب ست و روز روز طرب به غیر شنگی و مستی بیا بگو چه کنند به گوش هوش بگفتم به … ادامه

نگفتمت مرو آن جا که مبتلات کنند

مولانا-غزل-شماره 912   نگفتمت مرو آنجا که مبتلات کنند که سخت دست درازند بسته پات کنند نگفتمت که بدان سوی دام در دام ست چو درفتادی در دام کی رهات کنند نگفتمت به خرابات طرفه مستانند که عقل را هدف تیر ترهات کنند چو تو سلیم دلی را چو لقمه بربایند به هر پیاده شهی … ادامه

به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

مولانا-غزل-شماره 911   به روز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر که مرا درد این جهان باشد برای من مگری و مگو دریغ دریغ به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد مرا به گور سپاری مگو وداع وداع که گور … ادامه

بر آستانه اسرار آسمان نرسد

مولانا-غزل-شماره 910   بر آستانه ی اسرار آسمان نرسد به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد گمان عارف در معرفت چو سیر کند هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد کسی که جغد صفت شد در این جهان خراب ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد هر آن دلی که به یک دانگ … ادامه

چه پادشاست که از خاک پادشا سازد

مولانا-غزل-شماره 909   چه پادشاست که از خاک پادشا سازد ز بهر یک دو گدا خویشتن گدا سازد باقرضواالله کدیه کند چو مسکینان که تا تو را بدهد ملک و متکا سازد به مرده برگذرد مرده را حیات دهد به درد درنگرد درد را دوا سازد چو باد را فسراند ز باد آب کند چو … ادامه

چو درد گیرد دندان تو عدو گردد

مولانا-غزل-شماره 908   چو درد گیرد دندان تو عدو گردد زبان تو به طبیبی به گرد او گردد یکی کدو ز کدوها اگر شکست آرد شکسته بند همه گرد آن کدو گردد ز صد سبو چو سبوی سبوگری برد آب همیشه خاطر او گرد آن سبو گردد شکستگان تویم ای حبیب و نیست عجب تو … ادامه

مده به دست فراقت دل مرا که نشاید

مولانا-غزل-شماره 907   مده به دست فراقت دل مرا که نشاید مکش تو کشته ی خود را مکن بتا که نشاید مرا به لطف گزیدی چرا ز من برمیدی ایا نموده وفاها مکن جفا که نشاید بداد خازن لطفت مرا قبای سعادت برون مکن ز تن من چنین قبا که نشاید مثال دل همه رویی … ادامه