بایگانی‌های حرف د - صفحه 8 از 41 - ادبستان شعر پارسی

سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد

مولانا-غزل شماره 930   سپاس و شکر خدا را که بندها بگشاد میان به شکر چو بستیم بند ما بگشاد به جان رسید فلک از دعا و ناله ی من فلک دهان خود اندر ره دعا بگشاد ز بس که سینه ی ما سوخت در وفا جستن ز شرم ما عرق از صورت وفا بگشاد … ادامه

ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد

مولانا-غزل شماره 929   ز عشق آن رخ خوب تو ای اصول مراد هر آنکه توبه کند توبه‌اش قبول مباد هزار شکر و هزاران سپاس یزدان را که عشق تو به جهان پر و بال بازگشاد در آرزوی صباح جمال تو عمری جهان پیر همی‌خواند هر سحر اوراد برادری بنمودی شهنشهی کردی چه داد ماند … ادامه

هزار جان مقدس فدای روی تو باد

مولانا-غزل شماره 928   هزار جان مقدس فدای روی تو باد که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق که او به دام هوای چو تو شهی افتاد ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت که هر یکی ز یکی خوبتر زهی بنیاد دلم هزار گره … ادامه

به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید

مولانا-غزل شماره 927 به باغ بلبل از این پس حدیث ما گوید حدیث خوبی آن یار دلربا گوید چو باد در سر بید افتد و شود رقصان خدای داند کو با هوا چه‌ها گوید چنار فهم کند اندکی ز سوز چمن دو دست پهن برآرد خوش و دعا گوید بپرسم از گل کان حسن از … ادامه

حبیب کعبه جانست اگر نمی‌دانید

مولانا-غزل شماره 926   حبیب کعبه ی جان ست اگر نمی‌دانید به هر طرف که بگردید رو بگردانید که جان وی است به عالم اگر شما جسمید که جان جمله ی جان‌هاست اگر شما جانید ندا برآمد امشب که جان کیست فدا بجست جان من از جا که نقد بستانید هزار نکته نبشتست عشق بر … ادامه

دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید

مولانا-غزل شماره 925   دو ماه پهلوی همدیگرند بر در عید مه مصور یار و مه منور عید چو هر دو سر به هم آورده‌اند در اسرار هزار وسوسه افکنده‌اند در سر عید ز موج بحر برقصند خلق همچو صدف ولیک همچو صدف بی‌خبر ز گوهر عید ز عید باقی این عید آمده‌ست رسول چو … ادامه

به روح‌های مقدس ز من سلام برید

مولانا-غزل شماره 924   به روح‌های مقدس ز من سلام برید به عاشقان مقدم ز من پیام برید به روز وصل چو برقم شب فراق چو ابر از این دو حال مشوش بگو کدام برید خدای خصم شما گر به پیش آن خورشید ز ماه و شمع و ستاره و چراغ نام برید سیاه کاسه … ادامه

رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود

مولانا-غزل شماره 923   رسید ساقی جان ما خمار خواب آلود گرفت ساغر زرین سر سبو بگشود صلای باده ی جان و صلای رطل گران که می‌دهد به خماران به گاه زودازود زهی صباح مبارک زهی صبوح عزیز ز شاه جام شراب و ز ما رکوع و سجود شراب صافی و سلطان ندیم و دولت … ادامه

چو عشق را هوس بوسه و کنار بود

مولانا-غزل شماره 922   چو عشق را هوس بوسه و کنار بود که را قرار بود جان که را قرار بود شکارگاه بخندد چو شه شکار رود ولی چه گویی آن دم که شه شکار بود هزار ساغر می‌نشکند خمار مرا دلم چو مست چنان چشم پرخمار بود گهی که خاک شوم خاک ذره ذره … ادامه

سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند

مولانا-غزل شماره 921 سخن که خیزد از جان ز جان حجاب کند ز گوهر و لب دریا زبان حجاب کند بیان حکمت اگر چه شگرف مشعله ای ست ز آفتاب حقایق بیان حجاب کند جهان کف است و صفات خداست چون دریا ز صاف بحر کف این جهان حجاب کند همی‌شکاف تو کف را که … ادامه

کسی که عاشق آن رونق چمن باشد

مولانا-غزل شماره 920   کسی که عاشق آن رونق چمن باشد عجب مدار که در بیدلی چو من باشد حدیث صبر مگویید صبر را ره نیست در آن دلی که بدان یار ممتحن باشد چو عشق سلسله ی خویش را بجنباند جنون عقل فلاطون و بوالحسن باشد به جان عشق که جانی ز عشق جان … ادامه

ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد

مولانا-غزل شماره 919   ببرد خواب مرا عشق و عشق خواب برد که عشق جان و خرد را به نیم جو نخرد که عشق شیر سیاهست تشنه و خونخوار به غیر خون دل عاشقان همی‌نچرد به مهر بر تو بچفسد به سوی دام آرد چو درفتادی از آن پس ز دور می‌نگرد امیر دست درازست … ادامه