بایگانی‌های حرف د - صفحه 7 از 41 - ادبستان شعر پارسی

اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد

مولانا-غزل شماره 942   اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهد تو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد هزار عاشق داری تو را به جان جویان که تا سعادت و دولت ز ما که را خواهد ز عشق عاشق درویش خلق در عجبند که آنچ رشک شهان ست او چرا خواهد عجب نباشد … ادامه

ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود

مولانا-غزل شماره 941   ز بعد خاک شدن یا زیان بود یا سود به نقد خاک شوم بنگرم چه خواهد بود به نقد خاک شدن کار عاشقان باشد که راه بند شکستن خدایشان بنمود به امر موتوا من قبل ان تموتوا ما کنیم همچو محمد غزای نفس جهود جهود و مشرک و ترسا نتیجه ی … ادامه

ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود

مولانا-غزل شماره 940 ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود غزل سرا شدم از دست عشق و دست زنان بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه کدام کوه که باد توش چو که نربود … ادامه

به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود

مولانا-غزل شماره 939   به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود که جان تویی و دگر جمله نقش و نام بود اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید چه زهره دارد کان چهره را غلام بود اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است بدانک بی‌رخ معشوق ما حرام بود … ادامه

سخن به نزد سخندان بزرگوار بود

مولانا-غزل شماره 938   سخن به نزد سخندان بزرگوار بود ز آسمان سخن آمد سخن نه خوار بود سخن چو نیک نگویی هزار نیست یکی سخن چو نیکو گویی یکی هزار بود سخن ز پرده برون آید آن گهش بینی که او صفات خداوند کردگار بود سخن چو روی نماید خدای رشک برد خنک کسی … ادامه

فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند

مولانا-غزل شماره 937   فراغتی دهدم عشق تو ز خویشاوند از آنک عشق تو بنیاد عافیت برکند از آنک عشق نخواهد به جز خرابی کار از آنک عشق نگیرد ز هیچ آفت پند چه جای مال و چه نام نکو و حرمت و بوش چه خان و مان و سلامت چه اهل و یا فرزند … ادامه

مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند

مولانا-غزل شماره 936   مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند مرا جمال تو باید قمر چه سود کند چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند مرا زکات تو باید خزینه را چه کنم مرا میان تو باید کمر چه سود کند چو یوسفم … ادامه

مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد

مولانا-غزل شماره 935   مکن مکن که پشیمان شوی و بد باشد که بی‌عنایت جان باغ چون لحد باشد چه ریشه برکنی از غصه و پشیمانی چو ریش عقل تو در دست کالبد باشد بکن مجاهده با نفس و جنگ ریشاریش که صلح را ز چنین جنگ‌ها مدد باشد وگر گریز کنی همچو آهو از … ادامه

میان باغ گل سرخ‌های و هو دارد

مولانا-غزل شماره 934   میان باغ گل سرخ‌ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد چو سال سال نشاط ست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش … ادامه

میان باغ گل سرخ‌های و هو دارد

مولانا-غزل شماره 933   میان باغ گل سرخ‌ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد به باغ خود همه مستند لیک نی چون گل که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد چو سال سال نشاط ست و روز روز طرب خنک مرا و کسی را که عیش … ادامه

مها به دل نظری کن که دل تو را دارد

مولانا-غزل شماره 932   مها به دل نظری کن که دل تو را دارد که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمی‌گنجد که چون تو یار دلارام خوش لقا دارد همی‌رسد به گریبان آسمان دستش که او چو سایه ز ماه تو مقتدا دارد به آفتاب تو … ادامه

مها به دل نظری کن که دل تو را دارد

مولانا-غزل شماره 931   مها به دل نظری کن که دل تو را دارد به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمی‌گنجد دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد ز بهر … ادامه