بایگانی‌های حرف د - صفحه 6 از 41 - ادبستان شعر پارسی

فزود آتش من آب را خبر ببرید

مولانا-غزل شماره 954   فزود آتش من آب را خبر ببرید اسیر می‌بردم غم ز کافرم بخرید خدای داد شما را یکی نظر که مپرس اگر چه زان نظر این دم به سکر بی‌خبرید طراز خلعت آن خوش نظر چو دیده شود هزار جامه ز درد و دریغ و غم بدرید ز دیده موی برست … ادامه

سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید

مولانا-غزل شماره 953   سپیده دم بدمید و سپیده می‌ساید که ویس روز رخ خویش را بیاراید غلام روز دلم کو به جای صد سال ست سپیده چهره ی دل را به کار می‌ناید سپیدی رخ این دل سپیدها بخشد که طاس چرخ حواشیش را نپیماید سپیده را چو فروشست شب به آب سیاه رخ … ادامه

ز شمس دین طرب نوبهار بازآید

مولانا-غزل شماره 952   ز شمس دین طرب نوبهار بازآید نشاط بلبله و سبزه زار بازآید کرانه کرد دلم از نبیذ و از ساقی چو وصل او بگشاید کنار بازآید کبوتر دل من در شکار باز پرید خنک زمانی کو از شکار بازآید بگردد این رخ زردم چو صد هزار نگار ز طبل دعوت من … ادامه

هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود

مولانا-غزل شماره 951   هر آن نوی که رسد سوی تو قدید شود چو آب پاک که در تن رود پلید شود ز شیر دیو مزیدی مزید تو هم از اوست که بایزید از این شیردان یزید شود مرید خواند خداوند دیو وسوسه را که هر که خورد دم او چو او مرید شود چو … ادامه

سپاس آن عدمی را که هست ما بربود

مولانا-غزل شماره 950   سپاس آن عدمی را که هست ما بربود ز عشق آن عدم آمد جهان جان به وجود به هر کجا عدم آید وجود کم گردد زهی عدم که چو آمد از او وجود فزود به سال‌ها بربودم من از عدم هستی عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود … ادامه

مرا وصال تو باید صبا چه سود کند

مولانا-غزل شماره 949   مرا وصال تو باید صبا چه سود کند چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم مرا جمال و کمال شما چه سود کند دلم نماند و گدازید چون شکر در آب جمال ماه رخ دلربا چه سود کند فلک ببست میان مرا … ادامه

کسی خراب خرابات و مست می باشد

مولانا-غزل شماره 948   کسی خراب خرابات و مست می‌ باشد از او عمارت ایمان و خیر کی باشد یکی وجود چو آتش بود نباشد آب محال باشد یک مه بهار و دی باشد منم خراب خرابات و مست طاعت حق درون شهر معظم ز نیک و بی‌باشد عمارتی ست خراباتیان شهر مرا که خانه‌هاش … ادامه

مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد

مولانا-غزل شماره 947   مخسب شب که شبی صد هزار جان ارزد که شب ببخشد آن بدر بدره ی بی‌حد به آسمان جهان هر شبی فرود آید برای هر متظلم سپاه فضل احد خدای گفت قم اللیل و از گزاف نگفت ز شب روی ست فرو قد زهره و فرقد ز دود شب پزی ای … ادامه

میان باغ گل سرخ‌های و هو دارد

مولانا-غزل شماره 946 میان باغ گل سرخ‌ های و هو دارد که بو کنید دهان مرا چه بو دارد پیاله‌ای به من آورد لاله که بخوری خورم چرا نخورم بنده هم گلو دارد گلو چه حاجت می‌نوش بی‌گلو و دهان رحیق غیب که طعم سقا همو دارد چو سال سال نشاط ست و روز روز … ادامه

ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید

مولانا-غزل شماره 945   ندا رسید به جان‌ها که چند می‌پایید به سوی خانه ی اصلی خویش بازآیید چو قاف قربت ما زاد و بود اصل شماست به کوه قاف بپرید خوش چو عنقایید ز آب و گل چو چنین کنده ای ست بر پاتان بجهد کنده ز پا پاره پاره بگشایید سفر کنید از … ادامه

به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید

مولانا-غزل شماره 944   به باغ بلبل از این پس نوای ما گوید حدیث عشق شکرریز جان فزا گوید اگر ز رنگ رخ یار ما خبر دارد ز لاله زار و ز نسرین و گل چرا گوید ز راه غیرت گوید که تا بپوشاند رها کند سر چشمه حدیث پا گوید که پاره پاره به … ادامه

نماز شام چو خورشید در غروب آید

مولانا-غزل شماره 943   نماز شام چو خورشید در غروب آید ببندد این ره حس راه غیب بگشاید به پیش درکند ارواح را فرشته ی خواب به شیوه ی گله بانی که گله را پاید به لامکان به سوی مرغزار روحانی چه شهرها و چه روضاتشان که بنماید هزار صورت و شخص عجب ببیند روح … ادامه