بایگانی‌های حرف د - صفحه 5 از 41 - ادبستان شعر پارسی

دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد

مولانا-غزل شماره 966   دیده خون گشت و خون نمی‌خسبد دل من از جنون نمی‌خسبد مرغ و ماهی ز من شده خیره کاین شب و روز چون نمی‌خسبد پیش از این در عجب همی‌بودم کآسمان نگون نمی‌خسبد آسمان خود کنون ز من خیره است که چرا این زبون نمی‌خسبد عشق بر من فسون اعظم خواند … ادامه

دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود

مولانا-غزل شماره 965   دل گردون خلل کند چو مه تو نهان شود چو رسد تیر غمزه‌ات همه قدها کمان شود چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل شود دل ما چون جهان شود همه دل‌ها جهان شود فتد آتش در این فلک که بنالد از آن ملک چو غم و دود عاشقان به … ادامه

گفتم که ای جان خود جان چه باشد

مولانا-غزل شماره 964   گفتم که ای جان خود جان چه باشد ای درد و درمان درمان چه باشد خواهم که سازم صد جان و دل را پیش تو قربان قربان چه باشد ای نور رویت ای بوی کویت اسرار ایمان ایمان چه باشد گفتی گزیدی بر ما دکانی بر بی‌گناهی بهتان چه باشد اقبال … ادامه

دل من که باشد که تو را نباشد

مولانا-غزل شماره 963 دل من که باشد که تو را نباشد تن من کی باشد که فنا نباشد فلکش گرفتم چو مهش گرفتم چه زنند هر دو چو ضیا نباشد به درون جنت به میان نعمت چه شکنجه باشد چو لقا نباشد چو تو عذر خواهی گنه و جفا را چه کند جفاها که وفا … ادامه

سحر این دل من ز سودا چه می‌شد

مولانا-غزل شماره 962   سحر این دل من ز سودا چه می‌شد از آن برق رخسار و سیما چه می‌شد از آن طلعت خوش و زان آب و آتش ز فرق سر بنده تا پا چه می‌شد خدایا تو دانی که بر ما چه آمد خدایا تو دانی که ما را چه می‌شد ز ریحان … ادامه

جهان را بدیدم وفایی ندارد

مولانا-غزل شماره 961   جهان را بدیدم وفایی ندارد جهان در جهان آشنایی ندارد در این قرص زرین بالا تو منگر که در اندرون بوریایی ندارد بس ابله شتابان شده سوی دامش چو کوری که در کف عصایی ندارد بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان زهی علتی کان دوایی ندارد نموده جمالی ولی … ادامه

به حارسان نکوروی من خطاب کنید

مولانا-غزل شماره 960   به حارسان نکوروی من خطاب کنید که چشم بد را از یوسفان به خواب کنید گهی به خاطر بیگانگان سوال دهید گهی دل همه را سخره ی جواب کنید و چون شدند همه سخره ی سوال و جواب شما به خلوت ساغر پر از شراب کنید دلی که نیست در اندیشه … ادامه

اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد

مولانا-غزل شماره 959   اگر دل از غم دنیا جدا توانی کرد نشاط و عیش به باغ بقا توانی کرد اگر به آب ریاضت برآوری غسلی همه کدورت دل را صفا توانی کرد ز منزل هوسات ار دو گام پیش نهی نزول در حرم کبریا توانی کرد درون بحر معانی لا نه آن گهری که … ادامه

کدام لب که از او بوی جان نمی‌آید

مولانا-غزل شماره 958   کدام لب که از او بوی جان نمی‌آید کدام دل که در او آن نشان نمی‌آید مثال اشتر هر ذره‌ای چه می‌خاید اگر نواله از آن شهره خوان نمی‌آید سگان طمع چپ و راست از چه می‌پویند چو بوی قلیه از آن دیگدان نمی‌آید چراست پنجه ی شیران چو برگ گل … ادامه

هزار جان مقدس فدای روی تو باد

مولانا-غزل شماره 957   هزار جان مقدس فدای روی تو باد که در جهان چو تو خوبی کسی ندید و نزاد هزار رحمت دیگر نثار آن عاشق که او به دام هوای چو تو شهی افتاد ز صورت تو حکایت کنند یا ز صفت که هر یکی ز یکی خوشترست زهی بنیاد دلم هزار گره … ادامه

ز جان سوخته‌ام خلق را حذار کنید

مولانا-غزل شماره 956   ز جان سوخته‌ام خلق را حذار کنید که الله الله ز آتش رخان فرار کنید که آتش رخشان خاصیت چنین دارد که هر قرار که دارید بی‌قرار کنید دلی که کاهل گردد نداش می‌آید که زنده است سلیمان عشق کار کنید مباش کاهل کاین قافله روانه شده ست ز قافله بممانید … ادامه

سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید

مولانا-غزل شماره 955 سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید سلام گرد جهان گشت جز تو نپسندید به گرد بام تو گردان کبوتران سلام که بی‌پناه تو کس را نشاید آرامید چو پر و بال ز تو یافته ست هر مرغی ز غیر تو به کجا باشدش امید مرید به هر طرف که … ادامه