بایگانی‌های حرف د - صفحه 4 از 41 - ادبستان شعر پارسی

زندگانی صدر عالی باد

مولانا-غزل شماره 978   زندگانی صدر عالی باد ایزدش پاسبان و کالی باد هر چه نسیه‌ست مقبلان را عیش پیش او نقد وقت و حالی باد مجلس گرم پرحلاوت او از حریف فسرده خالی باد جان‌ها واگشاده پر در غیب بسته پیشش چو نقش قالی باد بر یمین و یسار او دولت هم جنوبی و … ادامه

عید بر عاشقان مبارک باد

مولانا-غزل شماره 977   عید بر عاشقان مبارک باد عاشقان عیدتان مبارک باد عید ار بوی جان ما دارد در جهان همچو جان مبارک باد بر تو ای ماه آسمان و زمین تا به هفت آسمان مبارک باد عید آمد به کف نشان وصال عاشقان این نشان مبارک باد روزه مگشای جز به قند لبش … ادامه

خسروانی که فتنه‌ای چینید

مولانا-غزل شماره 976   خسروانی که فتنه‌ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید در صفای می نهان دیدیم که شما چون کدوی رنگینید شاهدان … ادامه

آتش افکند در جهان جمشید

مولانا-غزل شماره 975   آتش افکند در جهان جمشید از پس چار پرده چون خورشید خنک او را که شد برهنه ز بود وای آن را که جست سایه ی بید دل سپیدست و عشق را رو سرخ زان سپیدی که نیست سرخ و سپید عشق ایمن ولایتی ست چنانک ترس را نیست اندر او … ادامه

گر تو را بخت یار خواهد بود

مولانا-غزل شماره 974   گر تو را بخت یار خواهد بود عشق را با تو کار خواهد بود عمر بی‌عاشقی مدان به حساب کان برون از شمار خواهد بود هر زمانی که می‌رود بی‌عشق پیش حق شرمسار خواهد بود هر چه اندر وطن تو را سبک ست ساعت کوچ بار خواهد بود بر تو این … ادامه

صوفیان در دمی دو عید کنند

مولانا-غزل شماره 973   صوفیان در دمی دو عید کنند عنکبوتان مگس قدید کنند شمع‌ها می‌زنند خورشیدند تا که ظلمات را شهید کنند باز هر ذره شد چو نفخه ی صور تا شهید تو را سعید کنند چرخ کهنه به گردشان گردد تا کهن هاش را جدید کنند رغم آن حاسدان که می‌خواهند تا قریب … ادامه

عاشقانی که باخبر میرند

مولانا-غزل شماره 972   عاشقانی که باخبر میرند پیش معشوق چون شکر میرند از الست آب زندگی خوردند لاجرم شیوه ی دگر میرند چونک در عاشقی حشر کردند نی چو این مردم حشر میرند از فرشته گذشته‌اند به لطف دور از ایشان که چون بشر میرند تو گمان می‌بری که شیران نیز چون سگان از … ادامه

عشق تو مست و کف زنانم کرد

مولانا-غزل شماره 971   عشق تو مست و کف زنانم کرد مستم و بیخودم چه دانم کرد غوره بودم کنون شدم انگور خویشتن را ترش نتانم کرد شکرین ست یار حلوایی مشت حلوا در این دهانم کرد تا گشاد او دکان حلوایی خانه‌ام برد و بی‌دکانم کرد خلق گوید چنان نمی‌باید من نبودم چنین چنانم … ادامه

دیده‌ها شب فراز باید کرد

مولانا-غزل شماره 970   دیده‌ها شب فراز باید کرد روز شد دیده باز باید کرد ترک ما هر طرف که مرکب راند آن طرف ترک تاز باید کرد مطبخ جان به سوی بی‌سویی ست پوز آن سو دراز باید کرد چون چنین کان زر پدید آمد خویش را جمله گاز باید کرد جامه ی عمر … ادامه

سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد

مولانا-غزل شماره 969   سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد زعفران لاله را حکایت کرد چون جدا گشت عاشق از معشوق نیمه‌ای خنده بود و نیمی درد سست پایی بمانده بر جایی پاک می‌کرد از رخ مه گرد دست می‌کوفت نیز می‌لافید کاین چنین صنعتی کسی ناورد صعوه ی پرشکسته‌ای دیدی بیضه ی چرخ زیر … ادامه

سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد

مولانا-غزل شماره 968   سیبکی نیم سرخ و نیمی زرد از گل و زعفران حکایت کرد چون جدا گشت عاشق از معشوق برد معشوق ناز و عاشق درد این دو رنگ مخالف از یک هجر بر رخ هر دو عشق پیدا کرد رخ معشوق زرد لایق نیست سرخی و فربهی عاشق سرد چونک معشوق ناز … ادامه

رسم نو بین که شهریار نهاد

مولانا-غزل شماره 967   رسم نو بین که شهریار نهاد قبله مان سوی شهر یار نهاد نقد عشاق را عیار نبود او ز کان کرم عیار نهاد گل صدبرگ برگ عیش بساخت روی سوی بنفشه زار نهاد هر که را چون بنفشه دید دوتا کرد یکتا و در شمار نهاد بیدلان را چو دل گرفت … ادامه