بایگانی‌های حرف د - صفحه 3 از 41 - ادبستان شعر پارسی

من بسازم ولیک کی شاید

مولانا-غزل شماره 990   من بسازم ولیک کی شاید زاغ با طوطیان شکر خاید هر یکی را ولایت ست جدا کژ با راست راست کی آید گر چه طوطی خود از شکر زنده ست زاغ را می چمین خر باید عشق در خویش بین کجا گنجد ماده ی گرگ شیر نر زاید بگریز از کسی … ادامه

صبر با عشق بس نمی‌آید

مولانا-غزل شماره 989   صبر با عشق بس نمی‌آید عقل فریادرس نمی‌آید بیخودی خوش ولایتی ست ولی زیر فرمان کس نمی‌آید کاروان حیات می‌گذرد هیچ بانگ جرس نمی‌آید بوی گلشن به گل همی‌خواند خود تو را این هوس نمی‌آید زانک در باطن تو خوش نفسی ست از گزاف این نفس نمی‌آید بی خدای لطیف شیرین … ادامه

بوی دلدار ما نمی‌آید

مولانا-غزل شماره 988   بوی دلدار ما نمی‌آید طوطی این جا شکر نمی‌خاید هر مقامی که رنگ آن گل نیست بلبل جان‌ها بنسراید خوش برآییم دوست حاضر نیست عشق هرگز چنین نفرماید همه اسباب عشق این جا هست لیک بی‌او طرب نمی‌شاید مادر فتنه‌ها که می‌باشد طربی بی‌رخش نمی‌زاید هر شرابی که دوست ساقی نیست … ادامه

هر که را ذوق دین پدید آید

مولانا-غزل شماره 987   هر که را ذوق دین پدید آید شهد دنیاش کی لذیذ آید آن چنان عقل را چه خواهی کرد که نگوسار یک نبیذ آید عقل بفروش و جمله حیرت خر که تو را سود از این خرید آید نه از آن حالتی ست ای عاقل که در او عقل کس بدید … ادامه

عشق را جان بی‌قرار بود

مولانا-غزل شماره 986   عشق را جان بی‌قرار بود یاد جان پیش عشق عار بود سر و جان پیش او حقیر بود هر که را در سر این خمار بود همه بر قلب می‌زند عاشق اندر آن صف که کارزار بود نکند جانب گریز نظر گر چه شمشیر صد هزار بود عشق خود مرغزار شیران … ادامه

هر که بهر تو انتظار کند

مولانا-غزل شماره 985   هر که بهر تو انتظار کند بخت و اقبال را شکار کند بهر باران چو کشت منتظر است سینه را سبز و لاله زار کند بهر خورشید کان چو منتظر است سنگ را لعل آبدار کند انتظار ادیم بهر سهیل اندر او صد هزار کار کند آهنی کانتظار صیقل کرد روی … ادامه

هین که هنگام صابران آمد

مولانا-غزل شماره 984 هین که هنگام صابران آمد وقت سختی و امتحان آمد اینچنین وقت عهدها شکنند کارد چون سوی استخوان آمد عهد و سوگند سخت سست شود مرد را کار چون به جان آمد هله ای دل تو خویش سست مکن دل قوی کن که وقت آن آمد چون زر سرخ اندر آتش خند … ادامه

هر کی در ذوق عشق دنگ آمد

مولانا-غزل شماره 983   هر کی در ذوق عشق دنگ آمد نیک فارغ ز نام و ننگ آمد نشود بند گفت و گوی جهان شیرگیری که چون پلنگ آمد شیشه ی عشق را فراغت‌هاست گر بر او صد هزار سنگ آمد نام و ناموس کی شود مانع چونک آن دلربای شنگ آمد صد هزاران چو … ادامه

یوسف آخرزمان خرامان شد

مولانا-غزل شماره 982   یوسف آخر زمان خرامان شد شکر و شهد مصر ارزان شد لعل عرشی تو چو رو بنمود تن کی باشد که سنگ‌ها جان شد تخته بند فراق تخت نشست تاج بر سر که چیست خاقان شد عشق مهمان بس شگرف آمد خانه‌ها خرد بود ویران شد پر و بال از جلال … ادامه

شعر من نان مصر را ماند

مولانا-غزل شماره 981   شعر من نان مصر را ماند شب بر او بگذرد نتانی خورد آن زمانش بخور که تازه بود پیش از آنک بر او نشیند گرد گرمسیر ضمیر جای وی است می‌بمیرد در این جهان از برد همچو ماهی دمی به خشک طپید ساعتی دیگرش ببینی سرد ور خوری بر خیال تازگیش … ادامه

مادر عشق طفل عاشق را

مولانا-غزل شماره 980   مادر عشق طفل عاشق را پیش سلطان بی‌امان نبرد تا نشد بالغ و ز جان فارغ پیش آن جان جان جان نبرد روبه عقل گر چه جهد کند ره بدان صارم الزمان نبرد جان فدا عشق را که او دل را جز به معراج آسمان نبرد عاشقان طالب نشان گشته عشقشان … ادامه

شاهدی بین که در زمانه بزاد

مولانا-غزل شماره 979 شاهدی بین که در زمانه بزاد بت و بتخانه را به باد بداد شاهدانی که در جهان سمرند کس از ایشان دگر نیارد یاد از رخ ماه او چو ابر گشود هفت گردون ز همدگر بگشاد همچو مهتاب شاخ شاخ آن نور سوی هر روزنی درون افتاد تابشش چون بتافت بیشترک جان‌ها … ادامه