بایگانی‌های حرف د - صفحه 2 از 41 - ادبستان شعر پارسی

چونک کمند تو دلم را کشید

مولانا-غزل-شماره 1002   چونک کمند تو دلم را کشید یوسفم از چاه به صحرا دوید آنک چو یوسف به چهم درفکند باز به فریادم هم او رسید چون رسن لطف در این چه فکند چنبره ی دل گل و نسرین دمید قیصر از آن قصر به چه میل کرد چه چو بهشتی شد و قصر … ادامه

آه در آن شمع منور چه بود

مولانا-غزل-شماره 1001   آه در آن شمع منور چه بود کآتش زد در دل و دل را ربود ای زده اندر دل من آتشی سوختم ای دوست بیا زود زود صورت دل صورت مخلوق نیست کز رخ دل حسن خدا رو نمود جز شکرش نیست مرا چاره‌ای جز لب او نیست مرا هیچ سود یاد … ادامه

آنچ گل سرخ قبا می‌کند

مولانا-غزل شماره 1000 آنچ گل سرخ قبا می‌کند دانم من کان ز کجا می‌کند بید پیاده که کشیده ست صف آنچ گذشته ست قضا می‌کند سوسن با تیغ و سمن با سپر هر یک تکبیر غزا می‌کند بلبل مسکین که چه‌ها می‌کشد آه از آن گل که چه‌ها می‌کند گوید هر یک ز عروسان باغ … ادامه

از سوی دل لشکر جان آمدند

مولانا-غزل شماره 999   از سوی دل لشکر جان آمدند لشکر پیدا و نهان آمدند جامه ی صبر من از آن چاک شد کز ره جان جامه دران آمدند چادر افکنده عروسان روح در طلب شاه جهان آمدند بر مثل سیل خوش از لامکان رقص کنان سوی مکان آمدند صورت دل صورت‌ها را شکست پردگیان … ادامه

آتش عشق تو قلاووز شد

مولانا-غزل شماره 998 آتش عشق تو قلاووز شد دوش دلم سوی دل افروز شد چون به سخن داشت مرا دوش یار چون به دم گرم جگرسوز شد من چه زنم با دم و با مکر او کو به دغل بر همه پیروز شد این دل من ساده و بی‌مکر بود دید دغل‌هاش بدآموز شد هر … ادامه

پیرهن یوسف و بو می‌رسد

مولانا-غزل شماره 997   پیرهن یوسف و بو می‌رسد در پی این هر دو خود او می‌رسد بوی می لعل بشارت دهد کز پی من جام و کدو می‌رسد نفس اناالحق تو منصور گشت نور حقش توی به تو می‌رسد نیست زیان هیچ ز سنگ آب را سنگ بلاها به سبو می‌رسد آب حیات ست … ادامه

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

مولانا-غزل شماره 996   گفت کسی خواجه سنایی بمرد مرگ چنین خواجه نه کاری ست خرد کاه نبود او که به بادی پرید آب نبود او که به سرما فسرد شانه نبود او که به مویی شکست دانه نبود او که زمینش فشرد گنج زری بود در این خاکدان کو دو جهان را به جوی … ادامه

دیدن روی تو هم از بامداد

مولانا-غزل شماره 995   دیدن روی تو هم از بامداد درد مرا بین که چه آرام داد در دل عشاق چه آتش فکند جانب اسرار چه پیغام داد چون ز سر لطف مرا پیش خواند جان مرا باده ی بی‌جام داد صافی آن باده چو ارواح خورد کاسه ی آلوده به اجسام داد صافی آن … ادامه

دوست همان به که بلاکش بود

مولانا-غزل شماره 994   دوست همان به که بلاکش بود عود همان به که در آتش بود جام جفا باشد دشوار خوار چون ز کف دوست بود خوش بود زهر بنوش از قدحی کان قدح از کرم و لطف منقش بود عشق خلیل ست درآ در میان غم مخور ار زیر تو آتش بود سرد … ادامه

زان ازلی نور که پرورده‌اند

مولانا-غزل شماره 993   زان ازلی نور که پرورده‌اند در تو زیادت نظری کرده‌اند خوش بنگر در همه خورشیدوار تا بگذارند که افسرده‌اند سوی درختان نگر ای نوبهار کز دی دیوانه بپژمرده‌اند لب بگشا هیکل عیسی بخوان کز دم دجال جفا مرده‌اند بشکن امروز خمار همه کز می تو چاشنیی برده‌اند درده تریاق حیات ابد … ادامه

خسروانی که فتنه‌ای چینید

مولانا-غزل شماره 992   خسروانی که فتنه‌ای چینید فتنه برخاست هیچ ننشینید هم شما هم شما که زیبایید هم شما هم شما که شیرینید همچو عنبر حمایلیم همه بر بر سیمتان که مشکینید لذتی هست با شما گفتن هم شما داد جان مسکینید نشوم شاد اگر گمان دارم که گهی شاد و گاه غمگینید بل … ادامه

عشق جانان مرا ز جان ببرید

مولانا-غزل شماره 991 عشق جانان مرا ز جان ببرید جان به عشق اندرون ز خود برهید زانک جان محدث ست و عشق قدیم هرگز این در وجود آن نرسید عشق جانان چو سنگ مقناطیس جان ما را به قرب خویش کشید باز جان را ز خویشتن گم کرد جان چو گم شد وجود خویش بدید … ادامه