گفتم به طبیب دارویی فرمایی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1935 گفتم به طبیب دارویی فرمایی نبضم بگرفت از سر دانایی گفتا که چه درد میکند بنمایی بردم دستش سوی دل سودایی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1935 گفتم به طبیب دارویی فرمایی نبضم بگرفت از سر دانایی گفتا که چه درد میکند بنمایی بردم دستش سوی دل سودایی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1934 گر یک ورق از کتاب ما برخوانی حیران ابد شوی زهی حیرانی گر یک نفسی به درس دل بنشینی استادان را به درس خود بنشانی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1933 گر یک نفسی واقف اسرار شوی جانبازی را به جان خریدار شوی تا مست خودی تو تا ابد تیره هشی چون مست از او شوی تو هشیار شوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1932 گر هیچ نشانه نیست اندر وادی بسیار امیدهاست در نومیدی ای دل مبر امید که در روضه ی جان خرما دهدت شاخ درخت بیدی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1931 گرنه کشش یار مرا یار بدی با شاه و گدا مرا کجا کار بدی گر نه کرم قدیم بسیار بدی کی یوسف جان میان بازار بدی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1930 گر نه حذر از غیرت مردان کنمی آن کار که دوش گفته ام آن کنمی ور رشک نبودی همه هشیاران را بی خویش و خراب و مست و حیران کنمی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1929 گر نقل و کباب و باده ی ناب خوری میدان که به خواب در همی آب خوری چون برخیزی ز خواب باشی تشنه سودت ندهد آب که در خواب خوری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1928 گر من مستم ز روی بدکرداری ای خواجه برو تو عاقل و هشیاری تو غره به طاعتی و طاعت داری این آن سر پل نیست که میپنداری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1927 گر مجلس انس را به کار آمدمی هر دم به در تو بنده وار آمدمی گر آفت تصدیع نبودی و ملال هر روز برت هزار بار آمدمی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1926 گر گفتن اسرار تو امکان بودی پست و بالا همه گلستان بودی گر غیرت نخوت نه در ایام بدی هر فرعونی موسی عمران بودی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1925 گر قدر کمال خویش بشناختمی دامان خود از خاک بپرداختمی خالی و سبک بر آسمان تاختمی سر بر فلک نهم برافراختمی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1924 گر عقل به کوی دوست رهبر نبدی روی عاشق چنین مزعفر نبدی گر آنکه صدف را غم گوهر نبدی بگشاده لب و عاشق و مضطر نبدی