مردی یارا که بوی فقر آید از او
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1587 مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او والله که سماء و هر چه در کل سما است یابند نصیب هر چه میباید از او
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1587 مردی یارا که بوی فقر آید از او دانند فقیران که چها زاید از او والله که سماء و هر چه در کل سما است یابند نصیب هر چه میباید از او
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1586 ما چاره ی عالمیم و بیچاره ی تو ما ناظر روح و روح نظاره ی تو خورشید به گرد خاک سیاره ی تو مه پاره شده ز عشق مه پاره ی تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1585 گه در دل ما نشین چو اسرار و مرو گه بر سر ما نشین چو دستار و مرو گفتی که چو دل زود روم زود آیم عشوه مده ای دلبر عیار و مرو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1584 گفتم که کجا بود مها خانه ی تو گفتا که دل خراب مستانه ی تو من خورشیدم درون ویرانه ی تو ای مست و خراب باد کاشانه ی تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1583 گفتم روزی که من به جانم با تو دیگر نشدم بتا همانم با تو لیکن دانم که هر چه بازم ببری زان میبازم که تا بمانم با تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1582 گر هیچ تو را میل سوی ماست بگو ور نی که رهی عاشق و تنها است بگو گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو گر هست بگو نیست بگو راست بگو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1581 گر عاقل عالمی به عشق ابله شو ور ماه فلک تویی چو خاک ره شو با نیک و بد و پیر و جوان همره شو فرزین و پیاده باش آنگه شه شو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1580 گر رشک برد نبات بر خنده ی تو ور گردد شاه و پهلوان بنده ی تو چون قبله ی تو جیفه ی دنیا آمد تو مردی و مرد آن دل گنده ی تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1579 گر جمله برفتند نگارا تو مرو ای مونس و غمگسار ما را تو مرو پرمیکن و می ده و همی خند چو قند ای ساقی خوب عالم آرا تو مرو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1578 فرزانه ی عشق را تو دیوانه مگو هم خرقه ی روح را بیگانه مگو دریای محیط را تو پیمانه مگو او داند نام خود تو افسانه مگو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1577 عمرم به کنار زد کناری با تو چون عمر گذشتنیست باری با تو نی نی غلطم کی گذرد پیشه ی عمر آن عمر که یافت او گذاری با تو
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1576 عشقست که کیمیای شرقست در او ابریست که صد هزار برقست در او در باطن من ز فر او دریاییست کاین جمله ی کاینات غرقست در او