ای باد سحر به کوی آن سلسله موی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1707 ای باد سحر به کوی آن سلسله موی احوال دلم بگوی اگر یابی روی ور زان که تو را ز دل نباشد دلجوی زنهار مرا ندیده ای هیچ مگوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1707 ای باد سحر به کوی آن سلسله موی احوال دلم بگوی اگر یابی روی ور زان که تو را ز دل نباشد دلجوی زنهار مرا ندیده ای هیچ مگوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1706 ای از تو مرا گوش پرودیده بهی خوش آنکه ز گوش پای بر دیده نهی تو مردم دیده ای نه آویزه ی گوش از گوش بدیده آ که در دیده نهی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1705 ای ابر که تو جهان خورشیدانی کاری مقلوب میکنی نادانی از ظلم تو بر ماست جهان ظلمانی بس گریه نصیب ماست تا گریانی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1704 ای آنکه نظر به طعنه میاندازی بشناس دمی تو بازی از جان بازی ای جان غریب در جهان میسازی روزی دو فتاد مرغزی بارازی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1703 ای آنکه مرا دهر زبان میدانی ور زانکه ببندند دهان میدانی ور جان و دلم نهان شود زیر زمین شاد است روانم که نهان میدانی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1702 ای آنکه مرا بسته ی صد دام کنی گویی که برو در شب و پیغام کنی گر من بروم تو با که آرام کنی همنام من ای دوست که را نام کنی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1701 ای آنکه غلام خسرو شیرینی زنهار به نزد خود سران ننشینی پیوسته حریف عشق و گرمی میباش تا عاشق گرم از تو برد عنینی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1700 ای آنکه طبیب دردهای مایی این درد ز حد رفت چه میفرمایی والله اگر هزار معجون داری من جانم نبرم تا تو رخی ننمایی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1699 ای آنکه صلیب دار و هم ترسایی پیوسته به زلف عنبر ترسایی لب بر لب من به بوسه کمتر سایی آیی بر من ولیک با ترس آیی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1698 ای آنکه ز خاک تیره نطعی سازی هر لحظه بر او نقش دگر اندازی گه مات شوی و گه بداری ماتم احسنت زهی صنعت با خود بازی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1697 ای آنکه ز حال بندگان میدانی چشمی و چراغ در شب ظلمانی باز دل ما را که تو میپرانی آخر تو ندانی که تواش میخوانی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1696 ای آنکه ز اهل دنیی ام پنداری یک نکته ز من شنو اگر هشیاری من دین دارم اگر چه دنیا دارم مسکین تو که نه این و نه آن را داری