ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1731 ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان نشدی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1731 ای دل تو دمی مطیع سبحان نشدی وز کار بدت هیچ پشیمان نشدی صوفی و فقیه و زاهد و دانشمند این جمله شدی ولی مسلمان نشدی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1730 ای دل تو بدین مفلسی و رسوایی انصاف بده که عشق را چون سایی عشق آتش تیز است و تو را آبی نیست خاکت بر سر چه باد میپیمایی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1729 ای دل تو اگر هزار دلبر داری شرط آن نبود که دل ز ما برداری گر دل داری که دل ز ما برداری از یار نوت مباد برخورداری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1728 ای دشمن جان و جان شیرین که تویی نور موسی و طور سینین که تویی وی دوست که زهره نیست جان را هرگز تا نام برد از تو به تعیین که تویی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1727 ای در دل هر کسی ز مهرت تابی وی از تو تضرعی به هر محرابی جاوید شبی باید و خوش مهتابی تا با تو غمی بگویم از هر بابی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1726 ای در دل من نشسته بگشاده دری جز تو دگری نجویم و کو دگری با هر که ز دل داد زدم دفعی گفت تو دفع مده که نیست از تو گذری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1725 ای دام هزار فتنه و طراری یارب تو چه فتنهها که در سر داری ای آب حیات اگر جهان سنگ شود والله که چو آسیاش در چرخ آری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1724 ای داده مرا چو عشق خود بیداری وین شمع میان این جهان تاری من چنگم و تو زخمه فرو نگذاری وانگه گویی بس است تا کی زاری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1723 ای داده مرا به خواب در بیداری آسان شده در دلم همه دشواری از ظلمت جهل و کفر رستم باری چون دانستم که عالمالاسراری
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1722 ای خواجه گنه مکن که بدنام شوی گر خاص تویی گنه کنی عام شوی بر رهگذرت دام نهاده است ابلیس بدکار مباش زان که در دام شوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1721 ای خواجه ز هر خیال پر باد شوی وز هیچ ترش گردی و دلشاد شودی دیدم که در آتشی و بگذاشتمت تا پخته و تا زیرک و استاد شوی
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 1720 ای خواجه چرا بی پر و بالم کردی بر بوی صواب در وبالم کردی از توبره ات جوی زری میدیدم از بهر چه خاک در جوالم کردی