با شب گفتم گر به مهت ایمانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 231 با شب گفتم گر به مهت ایمانست این زود گذشتن تو از نقصانست شب روی به من کرد و چنین عذری گفت ما را چه گنه چو عشق بیپایانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 231 با شب گفتم گر به مهت ایمانست این زود گذشتن تو از نقصانست شب روی به من کرد و چنین عذری گفت ما را چه گنه چو عشق بیپایانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 230 با شاه هر آنکسی که در خرگاهست آن از کرم و لطف و عطای شاهست با شاه کجا رسی به هر بی خویشی زانجانب بی خودی هزاران راهست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 229 بازآی که یار بر سر پیمانست از مهر تو برنگشته صد چندانست تو در مهری و مر تو را یکجانست او چون باشد که جان جان جانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 228 با روز بجنگیم که چون روز گذشت چون سیل به جویبار و چون باد به دشت امشب بنشینیم چون آن مه بگرفت تا روز همی زنیم طاس و لب طشت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 227 باران به سر گرم دلی بر میریخت بسیار چو ریخت جست و در خانه گریخت پر میزد خوش بطی که آن بر من ریز کاین جان مرا خدای از آب انگیخت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 226 با دل گفتم که دل از او جیحونست دلبر ترش است و با تو دیگر گونست خندید دلم گفت که این افسونست آخر شکر ترش ببینم چونست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 225 با دشمن تو چو یار بسیار نشست با یار نشایدت دگربار نشست پرهیز از آن عسل که با زهر آمیخت بگریز از آن مگس که بر مار نشست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 224 باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت یار آمد و می در قدح یاران ریخت از سنبل تر رونق عطاران برد وز نرگس مست خون هشیاران ریخت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 223 با جان دو روزه تو چنان گشتی جفت با تو سخن مرگ نمیشاید گفت جان طالب منزلست و منزل مرگست اما خر تو میانه ی راه بخفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 222 با تو سخنان بی زبان خواهم گفت از جمله ی گوش ها نهان خواهم گفت جز گوش تو نشنود حدیث من کس هرچند میان مردمان خواهم گفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 221 ای همچو خر و گاو که و جو طلبت تا چند کند سایس مردان ادبت لب چند دراز میکنی سوی لبش هر گنده دهان چشیده از طعم لبت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 220 ای هرچه صدف بسته ی دریای لبت وی هرچه گهر فتاده در پای لبت از راهزنان رسیده جانم تا لب گر ره ندهی وای من و وای لبت