بر کان شکر چند مگس را غوغاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 243 بر کان شکر چند مگس را غوغاست کی کان شکر را به مگس ها پرواست مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 243 بر کان شکر چند مگس را غوغاست کی کان شکر را به مگس ها پرواست مرغی که بر آن کوه نشست و برخاست بنگر که بر آن کوه چه افزود و چه کاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 242 برخیز و طواف کن بر آن قطب نجات ماننده ی حاجیان به کعبه و به عرفات چه چسبیدی تو بر زمین چون گل تر آخر حرکات شد کلید برکات
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 241 برجه که سماع روح برپای شده است وان دف چو شکر حریف آن نای شده است سودای قدیم آتش افزای شده است آن های تو گو که وقت هیهای شده است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 240 پایی که همی رفت به سروستان مست دستی که همی چید ز گل دسته بدست از بند و گشاد دهن دام اجل آن دست بریده گشت و آن پای شکست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 239 پای تو گرفتهام ندارم ز تو دست درمان ز که جویم که دلم مهر تو خست هی طعنه زنی که بر جگر آبت نیست گر بر جگرم نیست چه شد بر مژه هست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 238 با هستی و نیستیم بیگانگی است وز هر دو بریدیم نه مردانگی است گر من ز عجایبی که در دل دارم دیوانه نمیشوم ز دیوانگی است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 237 با هر که نشستی و نشد جمع دلت وز تو نرمید زحمت آب و گلت زنهار تو پرهیز کن از صحبت او ورنی نکند جان کریمان بحلت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 236 با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست بیهیچ زبان ناله و فریاد تو چیست گفتا که ز شکری بریدند مرا بیناله و فریاد نمی دانم زیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 235 با ما ز ازل رفته قراری دگر است این عالم اجساد دیاری دگر است ای زاهد شبخیز تو مغرور نماز بیرون ز نماز روزگاری دگر است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 234 با عشق نشین که گوهر کان تو است آنکس را جو که تا ابد آن تو است آن را بمخوان جان که غم جان تو است بر خویش حرام کن اگر نان تو است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 233 با عشق کلاه بر کمر دوز خوش است با ناله ی سرنای جگرسوز خوش است ای مطرب چنگ و نای را تا به سحر بنواز بر این صفت که تا روز خوش است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 232 تا شب میگو که روز ما را شب نیست در مذهب عشق و عشق را مذهب نیست عشق آن بحریست کش کران و لب نیست بس غرقه شوند و ناله و یارب نیست