بیرون ز تن و جان و روان درویش است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 255 بیرون ز تن و جان و روان درویش است برتر ز زمین و آسمان درویش است مقصود خدا نبود بس خلق جهان مقصود خدا از این جهان درویش است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 255 بیرون ز تن و جان و روان درویش است برتر ز زمین و آسمان درویش است مقصود خدا نبود بس خلق جهان مقصود خدا از این جهان درویش است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 254 بیدیده اگر راه روی عین خطاست بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست در صومعه و مدرسه از راه مجاز آن را که نه جا است تو چه دانی که کجاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 253 بیچاره تر از عاشق بی صبر کجاست کاین عشق گرفتاری بیهیچ دواست درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 252 پی بر به جهانی که چو خون در رگ ماست زیرا که فسونگر و فسون در رگ ماست غم نیست که آثار جنون در رگ ماست خون چون خسبد خاصه که خون در رگ ماست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 251 بگرفت دلت زانکه تو را دل نگرفت وآن را که گرفت دل غم گل نگرفت باری دل من جز صفت گل نگرفت بیحاصلیم جز ره حاصل نگرفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 250 بگذشت سوار غیب و گردی برخاست او رفت ز جای و گرد او هم برخاست تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست گردش اینجا و مرد در دار بقاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 249 بستم سر خم باده و بوی برفت آن بوی به هر ره و به هر کوی برفت خون دل ها ز بوش چون جوی برفت زان سوی که آمد به همان سوی برفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 248 بر هر جزوم نشان معشوق منست هر پاره ی من زبان معشوق منست چون چنگ و نیم در بر او تکیه زده این نالهام از بنان معشوق منست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 247 بر هر جایی که سرنهم مسجود اوست بر شش جهت و برون ز شش معبود اوست باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد این جمله بهانه و همه مقصود اوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 246 پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا تن خرقه و اندر آن دل من صوفی عالم همه خانقاه و شیخ او است مرا
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 245 بر من در وصل بسته میدارد دوست دل را بعنا شکسته میدارد دوست زین پس من و دلشکستگی بر در او چون دوست دل شکسته میدارد دوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 244 بر ما رقم خطاپرستی همه هست بدنامی و عشق و شور و مستی همه هست ای دوست چو از میانه مقصود تویی جای گله نیست چون تو هستی همه هست