تا من بزیم پیشه و کارم اینست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 267 تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 267 تا من بزیم پیشه و کارم اینست صیاد نیم صید و شکارم اینست روزم اینست و روزگارم اینست آرام و قرار و غمگسارم اینست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 266 تا عرش ز سودای رخش ولولههاست در سینه ز بازار رخش غلغلههاست از باده ی او بر کف جان بلبلههاست در گردن دل ز زلف او سلسلههاست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 265 تا ظن نبری که این زمین بیهوشست بیدارد و چشم بسته چون خرگوشست چون دیک هزار کف به سر میآرد تا خلق ندانند که او در جوشست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 264 تا ظن نبری دور زمانم کشته است آن چشمه ی آب حیوانم کشته است او نیست عجب که دشمن جانش کشت من بوالعجبم که جان جانم کشته است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 263 تا در دل من صورت آن رشک پریست دلشاد چو من در همه ی عالم کیست والله که به جز شاد نمی دانم زیست غم می شنوم ولی نمی دانم چیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 262 تا حاصل دردم سبب درمان گشت پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت جان و دل و تن حجاب ره بود کنون تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 261 تا چهره ی آفتاب جان رخشانست صوفی به مثال ذرهها رقصانست گویند که این وسوسه ی شیطانست شیطان لطیف است و حیات جانست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 260 تا با تو ز هستی تو هستی باقیست ایمن منشین که بتپرستی باقیست گیرم بت پندار شکستی آخر آن بت که ز پندار برستی باقیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 259 تا این فلک آینهگون بر کار است اندر یم عشق موج خون در کار است روزی آید برون و روزی ناید اما شب و روز اندرون در کار است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 258 بییار نماند هرکه با یار بساخت مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت مه نور از آن گرفت کز شب نرمید گل بوی از آن یافت که با خار بساخت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 257 بیرون ز جهان و جان یکی دایه ی ماست دانستن او نه درخور پایه ی ماست در معرفتش همین قدر میدانم ما سایه ی اوییم و جهان سایه ی ماست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 256 بیرون ز جهان کفر و ایمان جاییست کانجا نه مقام هر تر و رعناییست جان باید داد و دل به شکرانه ی جان آن را که تمنای چنین ماواییست