عشق تو چنین حکیم و استاد چراست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 363 عشق تو چنین حکیم و استاد چراست مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست بر عشق چرا سوزم اگر او خوش نیست ور عشق خوش است این همه فریاد چراست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 363 عشق تو چنین حکیم و استاد چراست مهر تو چنین لطیف بنیاد چراست بر عشق چرا سوزم اگر او خوش نیست ور عشق خوش است این همه فریاد چراست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 362 عشقت به دلم درآمد و شاد برفت بازآمد و رخت خویش بنهاد برفت گفتم به تکلف دو سه روزی بنشین بنشست و کنون رفتنش از یاد برفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 361 عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد از دوست اجزای وجود من همه دوست گرفت نامیست ز من بر من و باقی همه اوست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 360 عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکست چون شیشه شکست کیست کو داند بست گر هست شکستهبند آن هم عشق است از بند و گشاد او کجا شاید جست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 359 عاشق نبود آنکه سبک چون جان نیست شب همچو ستاره گرد مه گردان نیست از من بشنو این سخن بهتان نیست بیباد و هوا رقص علم امکان نیست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 358 صد بار بگفتمت چه هشیار و چه مست شوخی مکن و مزن به هر شاخی دست از بس که دلت به این و آن درپیوست آب تو برفت و آتش ما بنشست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 357 شمعی که در این خانه بدی خانه کجاست در دیده بد امروز میان دلهاست در دل چو خیال خوش نشست و برخاست نی نی که ز دل نرفت هم در دل ما است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 356 شمشیر ازل به دست مردان خداست گوی ابدی در خم چوگان خداست آن تن که چو کوه طور روشن آید نور خود از او طلب که او کان خداست
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 355 شب رو که شبت راهبر اسرار است زیرا که نهان ز دیده ی اغیار است دل عشقآلود و دیدهها خوابآلود تا صبح جمال یار ما را کار است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 354 شاهی که شفیع هر گنه بود برفت وانشب که به از هزار مه بود برفت گر باز آید مرا نبیند تو بگوی او نیز چو تو بر سر ره بود برفت
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 353 شاگرد توست دل که عشق آموز است ماننده ی شب گرفته پای روز است هرجا که روم صورت عشق است به پیش زیرا روغن در پی روغن سوز است
مولانا – کلیات شمس تبریزی رباعی شماره 352 سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت در عالم حسن آب زلف تو نداشت هرچند که لاف آبداری میزد پیچید بسی و تاب زلف تو نداشت